۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
برف و تولد رضا
امسال تولد رضا را خانوادگی برگزار کردیم. دیگر دارد برایم ثابت میشود که هفته تولد رضا پربرفترین هفته ی سال است. البته اگر نگویم که روز تولد رضا پربرفترین روز سال است. رضا خیلی دوست داشت باز هم از آن تولدهایی بگیرد که کلی دوست خودش و من را دعوت کنیم و اینا و اولش اصلا قبول نمیکرد که تولد خانوادگی بگیریم اما بعدش که ضربتی کار را تمام کردیم تشکر کرد و قبول کرد که تولد خانوادگی هم خوب است. به خصوص بعد از کادوهایی که از مامان بزرگ و خاله اش دریافت کرد. هر چی تلاش کردم راضی نشد در مهد کودک تولدش برگزار شود در حالیکه عشق دوستان مهدش این است که در مهد تولد بگیرند. خلاصه ....
رضا تقریبا ساعت را یاد گرفته، به خصوص 9 شب که باید بخوابد، 2 بعد از ظهر روزهای تعطیل که یک دفعه در این ساعت رفته استخر، ساعت 6 که شب میشود، ساعت 3 که خیلی دوست دارد مامانی در این ساعت دنبالش برود مهد کودک.
گاهی به نظرم زندگی اجتماعی بغرنج تر از زندگی انفرادی میشود. این همه قانونی که باید وضع کرد تا بتوان با آدمهای دوروبر روابط سالمتری داشت و اعصاب و روانی که سر سرویس رسانی و درگیر بودن در زندگی اجتماعی تلیت میشود دارد به جای اینکه حاشیه باشد اصل ماجرای زندگی میشود. گاهی آدم دلش میخواد خودش باشد و طبیعت و بدون هیچ تمدنی فراتر از یک صندلی چوبی رو به دریای آرام.
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
اتفاقهای اول دی ماه
- رویا را بعد از هفت سال دیدم از روزی که باش قرار گداشته بودم که بیاد پیشمون همش داشتم فک میکنم چقدر عوض شده و فک میکردم چقدر موضوع هست که تو این مدت راجع بهشون با رویا حرف نزدم. بعد هم فک میکردم احتمال زیاد به خاطر دردسرهای و سرشلوغی هایی که داره کنسل میکنه که خوشبختانه این کارو نکرد. اون روز با اینکه سعی کردم دیر از سر کار خارج نشم و سرحال خونه برسم ولی باز به سردردی ناجور دچار شدم. با این وجود شب خیلی خوبی بود.
- بعد از طی چندین دوشنبه ی استرسناک در طول این دو سال کاری، بالاخره آخرین دوشنبه هم آمد و رفت و تیم پروژه مون تو شرکت آخرین فاز رو هم پاس کرد. و من دیگر دارم نفس میکشم. حضور من تو این آخرین جلسه کلی برام دردسر شد با اینکه روز قبلش با رضا و مامان دوستش هماهنگ کرده بودم که بعد از مهد رضا رو ببرم پیش اونا تا رضا با دوستش ماهان بازی کنند و مامانی برود به این جلسه برسد ولی رضا بعد از مهد گفت نه من نمیرم خونه ی اونا ماهان باید بیاد خونه ما.... خلاصه با اقا رضا به طرف جلسه روانه شدیم و تو ماشین رضا خوابید و یکی از بچه های شرکت اومدن پیش آقا رضا تو ماشین تا مامانی حداقل به نیمه دوم جلسه برسد.
- اتفاق خوب دیگه سکونت 50 درصدی مامان بزرگ رضا در تهران است که ایشالا گوش شیطون کر اگر خدا بخواد اشرف جون بیاد تهران و تو خونه ای که تازه اینجا خریدن و البته اگر بابابزرگ هم رضایت بده، حداقل چند وقت یکبار بیان و بمونن.
+قراره اول هر ماه مهدکودک رضا پیک نیک بزارن و بریم بازی کنیم. اول دی رفتیم و خیلی هم خوش گذشت.
+ باز هم نمره مثبت هایی برای مهد رضا کشف کرده ام که دلم را بسیار آسوده میکند از فضایی که رضا وقتی با من نیست در آن تنفس میکند.
+ تعداد پستهای سال 2010 وبلاگمون به نسبت پارسال 12 تا رشد داشته به نظرم همینکه روند صعودی داشتیم خیلی خوبه ;) به عبارتی حدود هفته ای یکی رو داشتیم.
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
دو نکته در کتاب خواندن و رنج کشیدن
-در انگیزه های یک فیلسوف معاصر خواندم «... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داريهستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » مصطفي ملكيان.
به دنبال خواندن این نکته احساس سبکی بار بیشتری میکنم . یادآوری بسیار خوبی بود. حالا منظور نویسنده چی بوده ولی باعث شده من بیشتر به قضیه رنج کشیدن تقصیر کیه فک کنم. در شرایطی که احساس رنج کشیدن میکنم چشمانم را بازتر که میکنم میبینم خودم اگر نخواهم به خودم رنج بدهم معمولا کسی نیست که رنج کشیدن مرا بخواهد. با اینکه خدا هیچکدام ما را برای رنج کشیدن خلق نکرده ولی بخش زیادی از زندگی خود را آزرده ی رنجهایی هستیم که خودمان به خودمان کرده ایم یا داریم احتمالا پلن رنج آوری را تهیه میکنیم. یا گاهی هم نمیتوانیم از زیر بار تصورات رنج آور خود فرار کنیم. ایمان به اینکه خدای من عادل است در کنار اینکه هدفش از آفرینش من رنج کشیدن من نبوده، گاهی وادارم میکند که به اوضاع مسلط شوم و مطمئن شوم وضعیتی که در آن قرار دارم حالت فوق العاده ای نیست که هندل کردنش کلی انرژی میخواهد چیزی است در حد توان منِ انسان. قرار نیست شق القمر کنم. گاهی کافیست ورق بزنم و فردا را ببینم. گاهی کافیست آب خنک بخورم و خودم شوم. گاهی کافیست دوقدم آنطرفتر و آدمیان دیگر را هم ببینم.
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
_ با این عجله ای که من دارم همیشه و در هر کاری، اگر با عجله چرت زدن و استراحت کردن معنی داشت من حتما پایه اش بودم.
- فرصت نشد درمورد پیک نیک مهد کودک رضا بنویسم که جمعه 3 هفته پیش رفتیم تو پارک پرواز. خیلی جالب بود. برای من و مهدی جالبتر از رضا. چون رضا همیشه در حال بازی است ولی من و مهدی فرصتی برای جدی و خوشحال و برای دل خودمان بازی کردن پیدا کردیم. مامانا یه طرف باباها یه طرف، خاله جون خاله بازی کردیم. باباها دستها را بردند بالا و تونلی درست کردند مامانا و بچه ها از توی آن رد میشدند. رضا کمتر قاطی شد و دوست داشت با بچه ها تو چمن سر بخورند و تاب و سرسره بازی کند. عمو زنجیر باف، موش بدو گربه بدو و بازیهای دسته جمعی دیگر که همه با هم بازی میکردیم. و در آخر یک عکس یادگاری حسابی که بابای آمین گرفت.
- در هفته پیش یعنی از 24 تا 29 آبان در مهد رضا نمایشگاه کتاب بود. در همان سالنی که جلسات برگزار میشود بچه ها بازی میکنند و ناهار میخورند. خوبی نمایشگاه این بود که بچه ها فرصت داشتن با مامانا بنشینند و همانجا کتاب بخوانند و اینکه پری جون هم کمک برای انتخاب و حتی روش استفاده خاص بعضی هاشان هم توضیح میداد. خوبی این مدل کارها در مهد این است که مهد فضا و معنی دیگری غیر از نگهداری و مدرسه برای بچه ها پیدا میکند تا در کنار مامانا حس یک خرید و مطالعه در مهد را هم تجربه کنند.
- گاهی روزهایی که با رضا از مهد می آییم خانه دوتایی مان اخلاق سگی داریم و این رابطه ناجور سپری کردن آن بعدازظهر و شب را خیلی سخت میکند. دوتاییمان انرژی نداریم البته رضا که کم پیش می آید انرژی نداشته باشد ولی گاهی انرژی از نوع خراب کن خیلی دارد. به ناچار مهدی هم که می آید با خانه ی گیس کشی مواجه میشود. ولی بعضی روزها هم هست که من و رضا دوتاییمان سرحالیم، تندتند همدیگر را میبوسیم دوستت دارم میگوییم. برای بازی کردن فکرمان را به کار می اندازیم و وقت میگذاریم.حالا غرض اینکه کاش میتوانستم pattern این روزهای خوب و خوش اخلاقی را کشف کنم تا بتوانم تقویت و تکثیرش کنم.
- امروز با مادر یکی از همکلاسی های رضا آشنا شدم سر همین کفشهای طبیِ کوفتی. جالب بود برایم با اینکه خانه دار است ولی دخترش تا ساعت 4 در مهد میماند. نمی دانم که من اگر روزی خانه دار باشم این محبت را به فرزندم میکنم که او را مانند بچه مادر شاغلها، زیاد زیاد در مهد نگذارم؟!!!
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
زندگی میکنیم
---
داشت زندگی میکرد. پدر یک خانواده 4 نفره بود. تازه بازنشست شده بود ولی سرش با ورزش و کمی کار مشغول بود. دخترش را به دانشگاه فرستاده بود و پسرش را داشت میفرستاد. داشت زندگی میکرد که یک دفعه...
---
داشت زندگی میکرد، پدر یک خانواه سه نفره. تئاتر و هنر زندگیش را رنگین کرده بود، سرش حسابی با نشر و نمایشگاه گرم بود و وقت خالی نداشت؛ ولی...
---
خیلی چیزها به خواستن یا نخواستن ما نیست. مریضیست میاید و گریبانت را چنان میگیرد که مجبور میشوی تار و پود زندگیت را بر اساس آن بچینی. بروی یکهفته در بیمارستان بخوابی و شیمی درمانی شوی.
زندگی تک تک لحظاتیست که نفس میکشیم، خوشبختی توان استفاده و لذت بردن از همین تک لحظه هاست. خدایا عافیت و سلامت در زندگی را نصیب آنها و ما بکن.
۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
یک روز خوب با حس خوب
مهد رضا هر هفته جلسه برای والدین میگذارند یک هفته برای مادران و هفته ی بعد پدران. جلسه پیش را نتوانستم شرکت کنم وامروز هم تا نزدیکهای ساعت چهار که داشتم از شرکت در میامدم یاد جلسه نبودم با خودم گفتم این هفته را حتما باید بروم. وقتی رسیدم مهد دیدم که گلناز جون تا آخر جلسه ی مادرها هست تا بچه های مادرهای شرکت کننده در جلسه را نگه دارد و کلی خوشحال شدم.
جلسه خیلی خوبی بود هرچند باز مثل خیلی از جلساتی که شرکت میکنم حرفهایی برای گفتن داشتم که نزدم. خانم شیبانی واقعا حرفهایی برای گفتن دارد و حسابی پر است از تجربه. حتی حرکت تک تک اجزای صورتش در پاسخ به حرفهای آدم حساب شده و تجربه شده است. اینکه چقدر با اشتیاق و فهمیده رفتارهای ناهنجار بچه ها را تشخیص میدهند و برای اصلاح آن از روشهای استقامتی و حل مسئله ای استفاده میکنند خیلی برایم جذاب بود.
احساس میکنم کادر مهد دلشان برای جامعه میسوزد تا اینکه هر هدف دیگری از اداره مهد داشته باشند و این حس خیالم را آسوده میکند. موضوع جلسه کنترل خشم بود.اینکه باید خشم را مدیریت کرد و از این مدیریت لذت برد. اینکه آرامش در خالی شدن بعد از بروز عصبانیت نیست بلکه در لذت از مدیریت هیجان خودم است. در شادمان شدن از رشد توانایی من در کنترل رفتار خودم و اطرافیانم است. چند مورد از حرفهای مطرح شده را خلاصه مینویسم:
- وقتی بچه گرسنه، تشنه، خسته یا خواب آلود است وقت تربیت کردنش نیست.
- سعی کنیم رفتار و گفتار نداشته باشیم که دارد ترس از قضاوت دیگران را به بچه القا میکند. مثل بقیه چی میگن اگه تو ...
- مسئله را طرح کنیم خودش حل کند. "خودت چی فکر میکنی؟"
- مواظب بشیم نگرانی خودمان از دست و پا چلفتی شدن بچه ها را به آنها بروز ندهیم "نکنه نتونی؟"
- بچه ای در برابر دعوا و جیغ مادر چنین پاسخی بهش داده بود: "مامانی نیوشا جون هم داد میزنه تو مهد ولی چشماش مهربونه! "(نه مثل تو مامانی)
- در آینه چهره ی خشمگین و عصبانی خود راببینیم که بچه ها و اطرافیانمان با چه قیافیه ای ما روبرو هستند.
-بعضی اوقات لازم است یک کاری غیر عادی با بچه انجام بدهیم تا حواسش جمع شده و حرف را بشنود.
- در موقعیتی که مثلا بابا بچه را زده و بچه به مامان پناه می آورد هرچند که زدن کاملا کار اشتباهی است برای حمایت از رفتار پدر به بچه میگوییم: "ببین چی کار کرده بودی که بابای مهربونت این کارو باهات کرده. ببین چی باعث شده که تو این کار رو کردی؟" و به فکر بیاندازیمیش.
- در پاسخ در کم حضوری پدران در کنار خانواده و بچه ها : "سهمیه ی یک ماه را آیا میشود یک روزه خورد؟!!"
- در مهد به بچه ها که همدیگر را میزنند میگویند "حیوانات فقط کتک میزنند"، که یکی از بچه ها در جواب کتک خوردن از مادرش این جمله را اصل قرار داده بود که مامانش دارد اشتباه میکند.
و خبرهای خوب دیگری هم بود که مهدی برایمان آورده بود.
۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
الگوی شخصیتی
حال تصور کنید که شما با یکی از نویسندگان معروف کتب علوم کامپیوتری (در سطح بین المللی) هم دانشگاهی/همکار/همسایه هستید و هفته ای یکی دوبار در جمعی که ایشان هستند در استخر و یا در ورزش مصافحه میکنید و لذت میبرید! در این دیدارها ایشان از کتابهای در دست تالیف خود سخن میگوید و شما از علاقه تان به نوشتن. شما از این دیدارها استفاده میکنید که بدانید باید چه بکنید که در نوشتن و تالیف مثل ایشان شوید، ایشان هم از کارها و مشکلات خودش میگوید. این مصاحبت نه تنها بر روی علایق نویسندگی شما، حتا فراتر، نظر ایشان در مورد سیاست، اقتصاد و .. هم بر نظرات شما اثر میگذارد. اگر این چنین تجربیاتی در زندگی داشته باشید، بسادگی قبول خواهید کرد که صرف وقت شما با آن الگو برای شما بیشتر از مطالعات و تلاشهای انفرادیتان ارزش دارد. مادام که آن شخص شما را تایید میکند، ذهن آرامی دارید و خود را در مسیر هدف احساس میکنید.
آدمها برای زندگی راحت و ارامش ذهنی خود نیاز دارند که مطمئن شوند که در مسیر درستی (با تعریف خودشان) قدم برمیدارند. برای اینکار از دو راه استفاده میکنند، یا خود را با اطرافیان مقایسه میکنند تا بتوانند در قیاس با دیگران، رشد خود را اندازه بگیرند؛ یا بسمت الگوهای شخصیتی میروند و مسیر فعلی خود را با مسیر گذشته و ارزشهای آن الگو تطابق میدهند.
صرف مقایسه با دیگران، در کنار نداشتن الگو، منتج به مسابقه ای بی انتها با مقصد و هدف نامشخص میشود. مسابقه دهندگان میدوند که بدوند، پول درمیاورند که پولدار شوند، درس میخوانند که مقطع بالاتر روند، بلاد خارجه میروند که بلاد خارجه رفته باشند، و قس علی هذا که نهایتا عقب نمانند و در حال ذهنشان آرام شود. البته که بالاخره میفهمند کارشان بیخود بوده و وقتشان و انرژی شان تلف شده؛ ولی خیلی دیر.
من فکر میکنم این اتفاقیست که در ایران و بر سر اکثر قشر جوان میفتد. همه میدوند، همه میجویند، همه میروند، همه عجله دارند، همه احساس عقب ماندن میکنند، همه طلبکار میشوند ... و هیچ کس هم ذهنش آرام نیست؛ چون الگوی شخصیتی خود را نمی یابند.
البته این شرایط ایران و نداشتن الگو (حداقل در حوزه فنی و مهندسی) خود معلول عللی دیگر است و علل را باید نه در چند سال گذشته بلکه باید در چندین ده سال گذشته جست.
۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه
منطق زندگی فازی نیست!
البته این نظر من است که فکر میکنم منطق زندگی فازی نیست و صفر و یکی است ;)
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
درس بومی
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
آنچه میتوانیم کسب کنیم و آنچه میتوانیم انجام دهیم.
در مورد این اپیدمی باید نوشت.
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
باکلاس وقت تلف میکنیم!
پرده اول:
چند صباحی که به همراه تعدادی از همکاران هم سن و سال و همکار هیات علمی در آموزش سربازی بودم، یکی از بحثهای داغ و تکراری و پر مشتری، موضوع میزان اتلاف هزینه از بابت کلاسهای اغلب کاملا غیرمفید بود. مثلا کلاسی که در آن استاد (یک فرد نظامی مثلا سرهنگ) میامد و از روی کتاب آیین نامه سربازی میخواند که ما اگر سوالی در مورد مطالب داریم از وی بپرسیم. البته اگر هم سوال میشد، پاسخ روشن بود: صبر کنید به خواندن ادامه دهیم حتما در صفحات بعد پاسخ وجود دارد. البته از انصاف هم نگذریم، بعضی کلاسهای خوبی هم داشت، مثل کلاس مهدویت یا کلاس حفاظت اطلاعات. ولی به کل به نظر میرسید ((طرح درس)) خوبی برای دوره چیده نشده بود.
۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه
امیل
به نظرم مدل نوشتنش طوری است که پیچیدگی و ادبی بودن و خلاصه باکلاسی کلام برایش مهم نیست انگار میخواهد هرطوری شده مقصودش را دقیقا بفهماند. یک جایی میگوید: «خوانندگان عزیز ببخشید اگر گاهی اوقات آنچه بر سر خودم آمده است برای شما مثال میزنم. اگر بخواهم این کتاب مفید باشد باید از نوشتن آن لذت ببرم: یادآوری گذشته سبب لذت من خواهد شد.»
کلا با اقتدار مطالب را نوشته که امروزه در کتابهای تربیتی دیده نمیشود یعنی روی نظریه اش در بعضی جاها حتی شرط بندی میکند که حتما همین است که من میگویم. ولی شک ندارم کودک امروز بسیار بسیار با امیلی که او در خیالش دارد تربیت میکند متفاوت است.
به نظرم در این دوران کسی نمیتواند چنین کتابی بنویسد که بتواند محور تربیت نسل جدید بشود چون آنقدر رفتار کودکان امروز پیچیده و غیرقابل پیش بینی است که فقط میتوانی approach تربیتی داشته باشی تا اینکه به قوانین استناد کنی و رفتار کنی.
روسو میگوید:
- امیل 12 ساله هنوز خواندن بلد نیست ... پیش از این سن خواندن بای او موجب خستگی و افسردگی است.
- باید اول احترام به حق مالکیت را به بچه آموخت بعد احترام به آزادی اشخاص را.
بدترین نوع تربیت این است که بچه بین آنچه خودش میخواهد و آنچه شما اراده میکنید مردد باشد...
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
27 شهریور 89
امروز به چنان حس شکر و سپاس از خدا رسیدم به خاطر وضعیت خوشایند و فول فیچری که در اختیار دارم و دلم نیامد اینجا ننویسم. دلم میخواهد هر حس مثبتی را share کنم به جای آنکه به خاطر نداشته های حسی و رفاهی گلایه کنم.
اندر باب خوشبختی دکتر جان قرار است خطابه اش را اینجا ایراد کند. من که خیلی منتظر خواندنش هستم.
۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سهشنبه
اخلاق آن هم از نوع کارمندی و مهندسی
خیلی وقتها به این موضوع ایمان می آورم که حرفه ای کار کردن میتواند هدف مهمتر و همسوتری باشد با اهداف معنوی و مادی ای که قراراست آرامش بخش زندگانی آدمها باشند. داشتن اخلاق حرفه ای اطرافیان آدم، میتواند کارهای مسخره و سخت را هیجان انگیزو جالب کند وگرنه کارهای ذاتا جالب ممکن است در کنار آدمهایی که احترام، ارزش و اصول همکاری را نمیدانند یا فراموش میکنند، خسته کننده شوند. به نظرم این اصول پیچیده نیستند ولی گاهی نمیخواهیم سخت بگیریم به همان دلیل که حوصله رانندگی طبق قانون را نداریم، با وجودیکه از امنیت قانونی رفتار کردن، مطمئنیم ولی در رانندگی خلاف میکنیم. به نظرم اخلاق حرفه ای خیلی مهمتر از داشتن آی کیوی ویژه ای است که میتواند کار را جلو ببرد. خیلی وقتها پشتکار و صبر و سایر ویژگیهای اخلاقی جای همان اپسیلون آی کیوی نداشته را پر میکند ولی هیچ هوش سرشاری نمی تواند جای یک سری اصول اخلاقی را بگیرد.
کاش میشد این را به آدم های با هوش باوراند.
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
دوشنبه 15 شهریور
این لباس «اسپایدر من» پوشیدن رضا و دوستانش دیگر کلافه ام کرده ، هر کاری میکنم ول کن پوشیدن این لباس ضایع و مسخره نیستند. از بس هم پوشیده پاره پوره شده، و هر روز به این شرط میپوشه که روز آخرشه و تا وقتی لباس نویی به جاش نخریدیم نپوشه. اتفاقا دیروز هم که رفتیم بخریم پیدا نکردیم و برگشتیم یعنی اون یارو که همیشه داشت تموم کرده بود. واقعا بدم میاد که مجبورم بازم این لباس مسخره رو بخرم.
امروز که با مدیر مهد رضا صحبت میکردم میگفت مربی رضا امروز مرخصی بوده و بچه های کلاس رضا رو بردن یه کلاس دیگه ولی رضا نرفته و گفته من همین کلاسو دوست دارم و مونده تو کلاس تنهایی. آخرش هم اون یکی کلاس رو منتقل کردن به کلاس رضا اونم فقط به خاطر رضا. مدیرش میگفت رضا یک یچه ی خیلی عاطفی هست. پرسیدم حالا اینی که گفتی خوبه یا بده؟ ;) گفت اگه حرفش رو بزنه و منطقی باشه بد نیست و .... وکلا از اینکه داشتم با مدیر مهد صحبت میکردم و اون داشت موشکافانه رفتار رضا رو تحلیل میکرد خیلی کیف کردم. هم اینکه بهم حس احترام داد و هم اینکه دارند واقعا حرفه ای کار میکنند، خیلی برایم خوشایند بود. احساس کردم یه جایی رو دارم میبینم که رفتارشون شباهت به اون چیرایی که تو کتابهای تربیتی میخونیم داره.
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
موعظتین فی زندگانی
من (با اعتماد به نفس): پشت سرم بیاین، من وارد اتوبان میشم، بعدش من میرم تو ستاری، ولی شما مستقیم برین تا خروجی حرم مطهر.
(اووه این همه از تهران میرن همدان ولی هنوز راه رو بلد نیستن و بادی به قپ قپ که به به از این همه راه بلدی خودم ....)
رفتم و رفتم وارد ستاری شدم و با یک بوق افتخار مشایعتشون کردم. هنوز باد غپ غپ خالی نشده بود که یک هو فهمیدم جاده مخصوص رو با اتوبان کرج اشتباه گرفتم و بیچاره ها رو به مسیر اشتباه فرستادم!! حالا هی بگرد و هی بگرد که موبایل جا مونده تو خونه رو پیدا کنی کنار اتوبان.
موعظه اول:
فرزندم! بدان و آگاه باش که گاهی تنها چند لحظه کافیست که بگذرد و تو بدان درک رسی که همان فعلی که مرتکب گشتی و در اندرون بدان افتخار همی کنی و سخت بدان مغروری، دقیقا گند بزرگی است.
البته، وقتی رسیدم خونه سریع زنگ زدم که ابراز ندامت کنم ولی آنها به خاطر آدرس اشتباهم خیلی ازم تشکر کردن!!! ظاهرا تابلویی چیزی بوده که گم نشده بودند و آدرس من درست از آب در اومده بود.
موعظه دوم:
فرزندم! بدان که البته خداوندگار گاهی با آدمی شوخی کند! اشتباهت را چنان همی پوشاند که مخاطبت هیچ خبردار نگردد و تنها اشتباهت را به رخ خودت کشانندی و نه هیچ کس دیگر! از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش بدر آید!
۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه
پروفسور کارولوکس
شاید نزدیک دو هفته شد که از درگذشت پروفسور کارلوکس میگذرد. من هرگز شاگرد ایشان نبودم. فقط گه گاه از ایشان چیزهایی شنیده بودم. وقتی وبلاگی که دوستانم در این آدرس (؟) درست کرده بودند، را خواندم، خیلی خیلی حسرت خوردم و البته این حسرتم و حتا این نوشته ام را کلیشه میدانم که هرگاه کسی از ما دور میشود، و یا از دست میرود تازه شروع میکنیم به شناختنش! و بعد حسرت خوردن. یادم میآید، در دوران لیسانس هم، قصد دیدار با علامه محمد تقی جعفری را داشتیم، که میسر نشد و به رحمت خدا رفت.
بارها با خودم یاداوری میکنم آدمهای بزرگی دقیقا در میان ادمهای عادی دور و برمان، هستند، قدرش را بدانم- ولی کار سختیست.
وقتی با خودم مرور میکنم، فرهنگ برخوردی اساتید در شریف را.... احساس میکنم چقدر نیاز داشتم پروفسور کارولوکس را ببینم. وقتی یادم میاید که حتا در مقطع دکترایم، چقدر از دست یکی دو استاد در دانشکده به خاطر بی احترامیشان اذیت شدم (بگذریم که در کل فرهنگ نامساعدی در ارتباط بین استاد و دانشجو حاکم بود حداقل آن زمانها)، یا وقتی که یادم میاید، استاد عزیز اقای دکتری جوان در حوزه شبکه، از دانشگاه امیرکبیر، چقدر بدقولی کرد با من و چقدر بی ادبی ......
الان که خودم یک نیمچه استاد یا مدرس دانشگاه شده ام، همیشه حواسم هست که رابطه ام با دانشجو، برای دانشجو اذیت کننده نباشد، گاها به نظرم انقدر حواسم هست که دانشجوها از رفتارم غافلگیر میشوند. بهرحال استاد شدن را به معنی برتر بودن و برتری فروختن نمیدانم.
با گفتن این حرفها، خواستم در گسترش یک خوبی، نقشی داشته باشم. بدرود کارولوکس.
تبریکات تولد من
۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه
30 تیر: پندار
جهان را زیبا، دادگر، بی طرف و کامل تصور کن.
سپس از یک چیز مطمئن باش.
آن وجود آن را بسیار بهتر از آنچه که
تو تصور میکنی تصور کرده است.
...
حلقه ای که
خانواده ی حقیقی تو را به هم متصل میکند
همخونی نیست
بلکه احترام و خوشحالی است که
نسبت به زندگی یکدیگر دارید.
بندرت اعضای یک خانواده در
زیر یک سقف با هم بزرگ میشوند.
...
برای محدودیتهای خود
استدلال بیاور
و مسلما
آنها مال تو هستند.