۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
در اثر آهنگی که صبح تو ماشین شنیدیم;)
شادی رضایت قناعت آرامش لذت خوشحالی هدیه بازی بگوبخند قهقهه قلقلک خوش خیالی پرواز گرمی گرما گرم شدن گرما بخشیدن شیرین شدن بودن خوردن شنیدن
س
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
قصه برای آقا رضا
بابایی دراز در کنار تخت اقا رضا: یکی بود یکی نبود یه جنگل پر از حیوانات مختلف بود و دو تا مار هم داشت توش! یه روز یک خرسی ....
دو دقیقه بعد، رضا: بابایی بابایی چرا میگی شرکت! چرا میگی جلسه. قصه رو بگو. تو جنگل مار بودش ها، جلسه نبودش که!!
من: ها؟! چی؟ من کجام؟! ;)
اره این روزها فکر و ذهنم خیلی با شرکت مشغوله. قصه های اخر شب رضا رو هم خراب کرده :)
موعظه آقا رضا
داشتم این حرفها رو میگفتم که کم کم احساس کردم رضا کاملا داره به حرفم گوش میکنه، بنابراین با حس روشنفکری اول به خودم مسلط شدم و بعد ادامه دادم:
"... اصلا منظور من این نیست که من هر چی میگم تو بگی چشم! تو باید استقلال نظر هم داشته باشی، باید خودت هم فکر کنی، نظر همه رو بدونی و بعد هم تصمیم بگیری. مستقل باش، ولی کاری نکن که بقیه فکر کنند که به حرف بقیه گوش نمیدی...."
رضا که اروم و بیصدا بود و من کاملا روشنفکرانه اون رو نصیحت میکردم، یهو در جواب موعظه ی من (که کم کم هیچی نمیهفمید از بس قلمبه صحبت میکردم) گفت:
"بابایی جیش داری تو؟!"
تا فاز چندم؟
۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
به در کردن خستگی یک روز کاری
با رضا خوشان خوشان برگشتیم سمت ماشین که دیدم به به چندین آقا پسر خوش تیپ و یه خانوم خوش تیپ تر مشغول پنچر کردن ماشین مای بیچاره اند. .... آخه چرا ؟؟؟ خب جلوی خونه مردم ماشینو گذاشتین رفتین... تو ایین نامه نیومده که میتونین این کارو بکنین...
ما هم رفتیم پیش خاله زهرا که بیاااااااااااااااا اینا رو بزن..... بالاخره از همون آپارتمان یکی اومد چرخ و عوض کرد و ما راه افتادیم ..
ولی من هنوز به نتیجه اخلاقی نرسیدم که اون خوش تیپهای مربوط به اون واحد تجاری طبق آیین نامه پنچر کردن یا من خلاف آیین نامه ماشین بردم تو کوچه یا بردن رضا به اون مهد کودک خلاف آیین نامه است!!! نمیدونم
عوضش رفتیم جلو نونوایی آقا رضا فرمودن بازه مامانی بربری بگیریم. مامانی هم که حال نداشت پول آقا رضا تشریف بردن نونو بگیرن آقا گفت چند تا میخوای رضا هم گفت هزارتا!! 150 تومن و گرفت و یه نون به رضا داد. با کمال افتخار آقا رضا هم امشب به همه اعلام کرده که خودش تنهایی رفته هزارتا نون خریده.
۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه
شاید نباید دیگر نخواهم رفت؟!!
سارا
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
من مامانم :)
۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
سینمای اول
۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه
نماز خوندن رضا
صحنه:
من، رضا، یک سجاده و سه تا مهر! یکی برای من، یکی برای رضا، و یکی هم مال دوتامون! هر دو به زور روی یک سجاده ایستادیم در کنار هم
قبل از نماز یاداوری میکنم که:
رضا وسط نماز حرف نباید بزنیم، حرف بزنیم باطل میشه.
رضا: باطل یعنی چی؟
من: یعنی خدا قبول نمیکنه نمازمون رو
رضا: قبول یعنی چی؟
من:....
و بعد
"چهار رکعت نماز عشا میخوانیم واجب قربه الی الله"
وسط رکعت اول، رضا: بابا یه دیقه وایستا، مگه نگفتی حرف نزنیم، تو که الان داری حرف میزنی!! (منظور با صدای بلند نماز خواند من بود)
من ادامه میدهم و به رکوع میروم- رضا خم میشود، و کف دستانش را زمین میگذارد بعد یک پایش را بلند میکند و حرکتی را که در ژیمناستیک یاد گرفته تکرار میکند و ...
من وارد سجده میشوم، رضا همانطور که یک پایی ایستاده و دستها کاملا باز، یک شیرجه به سمت سجاده میزند و محکم میخورد به من
هر دو با هم
"سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله"
بعد من بلند میشوم برای رکعت دوم- رضا با صدایی عجیب، بلند میشود. من مشغول خواندن رکعت دوم، رضا شروع میکند به کاراته بازی و صداهای عجیب!
من قنوت میگیرم، رضا حواسش نیست. با دست به شانه اش میزنم. نگاهم میکند و صورتش را کاملا با دستها میپوشاند- هر دو صلوات میفرستیم.
بعد من رکوع و رضا دوباره دستها را مثل هواپیما باز میکند و ...
رضا: بابا یه دیقه وایستا کارت دارم
کمی خندهام میگیرد. رضا با شیطنت میگوید: بابایی باطل شد. خودت گفتی نباید بخندیم. مال هر دومون باطل شد مگه نه؟....
۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه
ابزاری برای تولید دوپس دوپس اصیل
رضا خیلی از آهنگای دوپس دوپس خوشش میاد و شعرشون رو سریع یاد میگیره. دنبال اینم که شاید یه ابزاری پیدا بشه که شعرو بش بدم و یه آهنگ دوپسی برای اون شعرم پیدا کنه. بلکه شعرای درست حسابی رو بتونم این جوری یادش بدم به جای شرو ورای ساسی مانکن.
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
-------------
به فکرم زد که با رضا کمی ریاضی کار کنم، و ببینم که اصلا منطق ریاضی رو در این سن میفهمه یا نه.
من: رضا اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا دیگه بدم اونوقت تو چند تا پرتقال داری؟
رضا: سه تا.
من: ایول!!
رضا: بابایی حالا من بپرسم. اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا بدم اونوقت ...(کمی مکث کرد، به گمانم داشت فکر میکرد که چرا سوالش شبیه سوال من شد و بعد ادامه داد ) ... اونوقت تو خوشحال میشی یا ناراحت!!!!!!
:))
------------
و در یک بازی که من سعی میکردم به رضا سوال و جواب بیست سوالی یاد بدم...بعد از دو سه بار طرح سوال از طرف من که عمدتا جواب یک حیوانی بود که مثلا در خشکی بود یا پرواز میکرد و یا در دریا بود و من خصوصیات رو میگفتم و اون جواب میداد، رضا گفت حالا من بپرسم؟
رضا: اون چه حیوونیه که هم تو دریاست، هم تو خشکی، و هم تو هوا
من که فکر میکردم رضا هنوز بلد نیست سوال درست کنه، کلی بهش یاد دادم که بابایی نمیشه که هم تو خشکی باشه، هم دریا، و هم هوا. بالاخره تو یکی از ایناست دیگه...
رضا: چرا، مرغابیه!!!!!
:))
-----------
۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه
کمک! کسی از طرفدارهای احمدی نژاد کمک کنه من خوب فک کنم. شاید دوران انتخابات زمانی باشه که بشه جواب برخی از این سوال ها رو یافت. به راستی حامیان احمدی نژاد، توجیهی برای مسائل بالا دارند؟ بالاخره باید به خودشون فشار بیارن و رفتار قهرمان خودشون رو توجیه کنند.
جدی اگر آقای احمدی نژاد حرف حسابی در مورد هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری، فراهانی، و سایر افرادی که نام برد داشت، آیا باید در جلسه مناظره میگفت؟ مگر 4 سال فرصت نداشت که افشاگری کند.
طرفدار آقای احمدی نژاد! در جامعه ی ما خفقانی وجود داشت و دارد که نمیتوان از بعضی از بزرگان انتقاد کرد، این خفقان و عقده باعث شد که وقتی اقای احمدی نژاد به راحتی هتک حرمت کرد در جلسه، شماها واقعا (؟) برایش سوت زدید. به راستی اگر هم انتقاد، و یا اتهامی در مورد کسی وارد است، میتوان اخلاق را زیر پا گذاشت؟!
بهرحال من فکر میکنم، اقای احمدی نژاد از سر زرنگی از این عقده ی ملت در حال بهره کشی است. توسل ایشان به کلمه افشاگری، بهره برداری از کلمه ی هاشمی! همه استراتژی ایشان را نشان میدهد. ایشان نشان داد برای رسیدن به اهداف خود، به اخلاق پایبند نیست.
هر چه قدر هم طرفداران احمدی نژاد بخواهند به هر نحوی هوی و جار و جنجال بپا کنند که احمدی نژاد برنده مطلق (!؟) (سجده واجبه!!) مناظره شد، ولی عقل سلیم و چشم سالم و انسان فرهنگ دوست اصلا چنین رایی نمیدهد. از پس از مناظره همیشه به این فکر میکنم که میخوام با یک هوادار احمدی نژاد بافرهنگ صحبت کنم تا شاید مرا آرام کند. اخر من نه تنها به احمدی نژاد رای نخواهم داد، بلکه از بابت هتک حرمتهای این شخص و در مقابل 50 میلیون تماشاگر مناظره شاکی هستم. احساس کوچکی میکنم از داشتن چنین رئیس جمهوری در چهارسال گذشته.
ولی، از طرفی دموکراسی یعنی همین. یعنی قبول کنی که اکثریت ممکن است آنگونه که تو درست میپنداری نباشند! حتا به ضداخلاق رای دهند و خوشحال باشند. و تو چه اندازه باید در عذاب باشی در زیستن با کسانی که به راحتی بنده شناس میشوند و قضاوت میکنند و حکم را صادر میکنند.
از جناح راست و اصولگرایان، من خیلی حسی از تعدادی از آقایان خوشم میاید. مثلا از لاریجانی و حداد عادل خوشم میاید. یعنی همیشه فکر میکنم که انسانهای فرهیخته ای هستند که ممکن است سلیقه شان با مذاق بعضیها خوش نیاید. همانند یک شخص ساده و مثبت اندیش در فکر اینم که آیا این دو نفر از حمایت احمدی نژاد اذیت نمیشوند؟
بگذریم. رای من موسوی شد. ذهن توجیه خواه من میگوید که چرا در پست قبلی کمی کروبی بودی؟ مگر برنامه هایش را بهتر ندیدی از موسوی؟! و ذهن توجیه گر من جواب میدهد:
تئوریهای سازمان دهی همیشه در معرض این سوال هستند که مدیر مهم است یا برنامه و هدف؟ یعنی داشتن برنامه ی مهم و هدف عالی مهم است، یا داشتن یک مدیر توانا و لایق؟ و جوابی که خود من به تجربه به آن رسیدم و با آن زندگی میکنم این است که تعیین مشخص برنامه و یا هدف خیلی مهم نیست، اگر شخص لایق و توانایی بیابی هدف مبهم درون ذهنت را کاملا شکل میدهد و اجرا میکند. بر اساس این توجیه، اقای کروبی در عین داشتن برنامه های مشخص (و اخیرا کمی غلو شده از دید من- مثل تعیین مدیران دانشگاه ها توسط دانشجویان!!!) از نظر شخصیتی به توانایی و لیاقت موسوی نیستند.