۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

روزهای سفیدم کو؟

برون ریزی: فاز اول درمان هومیوپاتی
پیش به سوی زندگی بدون میگرن


بعضی وقتا مرگ دورو بر آدم غوفا میکند، برای دلداری مرگ عزیز عزیزانت میروی سفر که عزیزانت را ببینی، از سفر برمیگردی سر کار باید عزیز از دست داده ای را ببینی، ایمیل چک میکنی میبینی اوه مراسم اولین سال فوت بابای دوستت رو یادت رفته، تازه عزیز یک دوست دیگر هم رفته است. و خدایا کمک کن قدر روزهای سفیدمان را بیشتر بدانیم.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

دوم خرداد

امروز دوم خرداد است.
یاد دوم خرداد 76 و دوم خرداد 77 و دانشگاه تهران بخیر با رویا رفته بودیم و چه قدر عجیب و جالب بود برایمان آن همه شادی و هیجان برای حضورش در جمعیت دانشجویان مشتاق تغییر و اصلاح.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

باغ زندگی

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است.
..
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

یک باور خدا

خیلی خداست که آدم از بچگی این باور را داشته باشد که دنیا و آسمان‏ها و زمین برای انسان یعنی خود خودش خلق شده اند و این یعنی همان عزت نفسی که می تواند هدف خلقتی را برایش روشن کند. تا بتواند به راحتی جلوی اشتباهاتش را بگیرد. بتواند بزرگ و بزرگتر آرزو کند و به آنها برسد. به نظرم باورهای بچه گانه به اهداف خدا از آفرینش نزدیک ترند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

باران

بوی باران
بوی برگ خیس این شب
بوی یک احساس تازه
بوی رویش از سر نو

تازه تازه میشود نمناک شد
میشود خیس از این آرام باران شد
میشود یک هیاهو بود
در خلوت باران این شب
میشود بارید و بارید
تا که آرام از هیاهوها رها شد

میشود از پشت یک شیشه
خالی از طوفان و باران شد
;)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

من دارم اجتماعی می شوم

- از رفتن به کلاسهای مادران کلی کیف میکنم. حتا از تاکسی و اتوبوس و ون سواریش هم خوشم می آید. بعد از مدتی انگار وارد اجتماع شده ام. امروز فهمیدم یکی از بچه های کلاس از 71یهای دانشکده بوده. کلی باهم در مورد سوء تربیت در شریف و سیستم اشتباه تعریف رشد در آنجا صحبت کردیم. بحث این جلسه در مورد تشویق بود.
- وقتی میخواستم ساعت کلاس را ابتدای دوره برای ثبت نام بپرسم جلوی رضا به موسسه تلفن زدم و اسم کلاس و تنبیه و تشویق را گفتم. رضا گریه اش بلند شد که چرا تنبیه میخوای بکنی؟؟ این در حالی بود که رضا فقط اسم تنبیه را از من شنیده بود ولی اینقدر نگران شده بود.
- روز اول که کلاس تنبیه 2 دقیقه استاد وقت داد که اولین تنبیهی که در بچگی شدیم را به یاد بیاوریم و بازگو کنیم. در ثانیه اول جواب همه آماده بود. ولی امروز که فرصت داد اولی تشویقی که به ذهنمان می آید را بگوییم تنها یک نفر حرف برای گفتن داشت آنهم بعد از دقایقی تامل کردن. و استاد گفت این الگوی تکراری کلاسهایش است که تشویقها به اندازه ای در سیستمهای تربیتی ما جا داشته که به یاد نمی آوریم.
- برای زیر سه سال سیستم تنبیه معنا ندارد.
- حالا که کمی وارد اجتماع شده ام دلم میخواهد از این حجاب اجباری و اجبارهای حجابی بنویسم. اجبارهایی که در سایه ی سیستمهای تربیتی خانواده ها و جامعه، زیر پوست شهر را پر از اتفاق میکند. انگار همه چیز دارد به این کشور بیچاره ما تزریق میشود. تکنولوژی، تمدن، معنی احساس آزادی، تصور از رفاه اجتماعی، درک از مذهب و دین و اعتقاد به معنویات. احساس میکنم به این کودک گیج و هیجان زده هیچگاه فرصت داده نشده که با سیر طبیعی رشد کند. یا به آن تزریق شده که زودتر بزرگ شود یا آنقدر دور نگه داشته شده تا نتواند بشناسد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

لاک پشت و بچه اول

مشکل لاک پشت این است که نباید رضا تماسی با آن داشته باشد و کنترل کردن این قضیه خیلی سخت است. بعدش هم غذای خاصی است که میخورد که هنوز برای این بیچاره غذایش را نخریده ایم چون این نزدیکی ها جایی را نمی شناسم و هایپر استار هم نداشت. بعدش آکواریوم را تازه نابود کرده ام که چون نگهداری و تمیز کردن ماهی ها را در سبد من نبود و از این کار من بیزارم و خب بابایی هم وقتش اجازه نمیداد و به گند کشیده میشد. این لاک پشت هم فکر می کردم می توانیم یک جوری از شرش خلاص شویم که خریدم ولی رضا این بار رضایت نمیدهد. من کلا با حیوانات رابطه ای ندارم و هر چقدر هم به خودم فشار می آورم نمی توانم دوستشان داشته باشم.
حالا در مورد بچه اول . به نظرم محبت (فضای ارتباطی کودک و والدین) تقسیم نشده ای که بچه اول تجربه میکند و بقیه بچه ها امکان این تجربه را ندارند تاثیر فوق العاده ای در شخصیت بچه ها دارد. البته بیشتر تاثیرش زمانی مشخص میشود که تربیت والدین آگاهانه باشد والا خب اگر تربیت ناآگاهانه باشد شاید خیلی بچه اول ودوم فرقی نکند. ولی ماها که داریم در حد خودآزاری برای تربیت بچه ها وقت میگذاریم میخواهیم بچه های موفقی داشته باشیم و خب این فاصله بچه ها و کلا همین که ظلم به بچه ای نشود از زوایای تربیت است. من احساس میکنم خیلی از مادرانی که بیش از یک بچه دارند ابراز میکنند که به یکی از بجه ها ظلم کرده اند. به نظرم بچه هر چقدر سهم بیشتری از محبت، احترام و توجه والدین برخوردار شود عزت نفس بیشتری خواهد داشت. ولی بچه دوم نگرانی و ترسی از تقسیم شدن والدین برایش ایجاد میکند و بچه دوم هم که کلا با محبت تقسیم شده متولد میشود. به نظرم بچه اول باید به حدی از رشد رسیده باشد که نیاز به این تقسیم را بفهمد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

داستان یک آخر هفته

آخر هفته ی نسبتا خوب و یک خورده غیرمعمولی بود که در مجموع به این شخصیت ویران شده کمک کردند تا خودش را پیدا کند. سعی کردم که هر پیشنهادی را که جزو روزمرگی نباشد تحویل بگیرم و فکر کنم که خوب جواب داد.
- با کلی مراسم قرار شد که لاک پشت محترم و بیچاره ی آقا رضا به آکواریوم شرکت کوچانده شود و زمان مراسم هم پنج شنبه صبح تعیین شد. برنامه شروع شد و همه چیز خوب پیش رفت تا وقتی که خواستم با رضا از شرکت خارج بشوم. که گفت خب حالا باید لاک پشت رو از آکواریوم برداریم. کلی توضیح که اینجا با ماهیا بازی میکنه تنها نمیمونه و هزار و یک داستان . ولی رضا گفت من دلم براش تنگ میشه و رفت تو کوچه گریه. خلاصه کل مراسم رول بک شد و این لاک پشت بیچاره هنوز دارد در خانه ی ما زجر کش می شود با وجود دوستی مثل آقا رضا.
- خیلی یهویی تصمیم گرفتیم با بابا که برویم دیدن برادر کوچکش آن هم بعد از شاید 20 سال قطع کانکشن.
- این جمله ای بود که به نظرم در راستای حرکت به سوی عزت نفس کمک میکند: افراد شما را به خاطر خودتان دوست دارند نه آنچه که شما برایشان انجام می دهید.
- هر چی بیشتر دیتا در مورد تربیت و کودک به دست می آورم به این موضوع بیشتر ایمان می آوردم که احتمال و عوامل برای رشد و موفقیت در بچه های اول خانواده بیشتر است و این نتیجه ای ندارد جز اینکه به دنیا آوردن بچه دوم در زمانی که نتوان مانند یک بچه اول خانواده با او رفتار کرد، گناه یک کمی بزرگی است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

نانوشتنی ها

خیلی وقت است که من در وبلاگ مطلب ننوشته ام و این باعث اینرسی در نوشتن و وسواس در چه نوشتن شده است.
همانمقدار که میدانم که از چه چیزها نباید بنویسم، همانمقدار هم نمیدانم از چه چیز بنویسم! میدانم که از نگرانیم در مورد فضای کسب و کار و تولید نباید گفت؛ میدانم که از نگرانیم در مورد حذف یارانه ها نباید گفت؛ در مورد انچه در سال 88 بر من و ما و ماها گذشت نباید گفت؛ هدر رفتن سرمایه، پول، کار دولتی، مخابرات خصوصی، تورم، بیکاری، نامردی، شکایت، ...

نباید گفت. آیا هر لحظه که بزرگ میشویم، این مجموعه نانوشتتنیها بزرگتر میشود؟

آسمان آبیست!

-مهدی

زندگی فقط وایرلس

بعد از دو هفته زندگی وایرد، بالاخره خودم توانستم وایرلس لپتاپم را درست کنم! هورا! بعد از کلی منت کشی از ملت که برایم درستش کنند ;) فکر کنم به عزت نفسم خدمتی کرده باشم:دی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

عزت نفس

بعضی روزها احساس میکنم همه پشت سرم منتظرند و بوق می زنند، انگار من راه را بند آورده ام. ولی من دلم نمی خواهد سرعت بروم دلم میخواهد تو خودم باشم. اصلا بعضی وقتها دلم میخواهد درجا بزنم حوصله ی هیچ رشدی را ندارم.

تازگی ها دراین قضیه عزت نفس بد جوری گیر کرده ام اینکه خودم چطوری هستم چی بودم کی بودم کی هستم. مثل اینکه این عزت نفس حاصل همان تربیت کودکی است و جزو پایه هایی که اگر پدر و مادر اشتباه کنند شاید راه برای خودسازی فرزند و اصلاح مشکلاتش سخت کنند. فعلا مثل خیلی وقتها در خودم دور میزنم و دنبال خودی میگردم که عزت نفس دارد یا ندارد.

استاد کلاس اینطور میگوید که ذهنمان را به شاد کردن و تنوع دادن در محیط عادت دهیم.

الان یه عود روشن دادم دست رضا میزنه به پارچه و هی سوراخ درست میکنه و کیف میکنه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

در خانه

رضا مريضه. ديشب بد جور تب و لرز و حالت تحوع و خلاصه شمع و گل و پروانه هم جمع بودن. تازه به خودمون هم براي اينکه ويروسش منتقل نشه دارو داده بود دکتر اونم خواب آور و اوه کلي مبارزه که بيدار باشيم و نذاريم تب رضا بالا بره.
هميشه اين شبهاي مريضي رضا، به يه جايي ميرسه که يکيمون ميگيم ديگه نميتونيم خودمون حالشو بهتر کنيم داره خطرناک ميشه و بايد کاري کنيم و پاشو ببريمش بيمارستان و طرف مقابل ميگه نه راهش همينه اوضا داره بهتر ميشه و معمولا خدا رو شکري تا حالا بيمارستان رفتنمون بي فايده و از سر بي تجربگي بوده.

سه جلسه است که توانسته ام برنامه ام را رديف کنم تا در گام تشويق و تنبيه موسسه مادران شرکت کنم. جلسه اول کلي ياد جواني هايم افتادم که گاهي سري به موسسه ميزدم و کلاس و جلسه اي و اينا . و خود موسسه اي ها هم، من را که بعد از 5سال ديده بودند احساس پيري بهشان دست داد که نه بابا همين ديروز بود که من
آنجا بودم نه 5 سال پيش.
ديروز استاد کلاس ميگفت که هدف از تربيت اين است که بچه به عزت نفس برسد به اين معنا که خودش را دوست داشته باشد و بتواند طعم رضايت و شادي را درک کند.
در اثر اين کلاسها به ياد دوران کودکي خودم افتاده ام. من کلا عادت ندارم خاطرات را يادآوري کنم و هيستوري خاطراتم در حد يکي دو سال بيشتر کار نميکند. ولي الان دلم ميخواهد از خودم و بچگيهايم بيشتر بدانم و احساساتم را بيشتر به خاطر آورم تا بتوانم خودن را جاي رضا بگذارم. اين روزها هم رضا پيگير است که از بچگي هاي ماماني اش بداند. ماماني بچگياتو از اون تعريف نکردنياش بگو. يعني آنهاي را که برايش تعريف نکرده ام بگويم کهمبادا مطلب تکراري بشوند.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

مهمترین روز تعطیلات

سلام بعد از یک تعطیلات طولانی، البته برای من نه اونایی که هفته دوم رفتن سر کار (چشمک)
فکر نمیکردم خوش گذشتن سیزده اینقدرها هم مهم باشد ولی بعد از لذتی که امروز از سیزده به در و درکنار دیگران بودن بردم به نظرم آخرین روز تعطیلات عید میتواند مهمترین روز تعطیلات باشد. اینکه یک نقطه درست و حسابی آدم بتواند ته خط خوشی ها بگذارد، باعث میشود ترس آدم از خط بعدی را که با صبح زود بیدار شدن و رضا را به زور بیدار کردن و به مهد فرستادن شروع میشود، کمتر کند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال تازه میرسد....

سلام
یک ساعت مانده به تحویل سال نو. امسال نوبت ارومیه است و اینجاییم.
هوا امسال خیلی غافل گیرمان کرد. هرچند تجربه ی ما این بوده که هر جا برویم یخبندان را با خودمان به همراه داریم ولی نمیدانم چرا به این باور نمیرسیم که علی رغم آستین کوتاهی هوا در زمان حرکت، حتما باید پالتو را هم همراه داشته باشیم. (از بس قدوم مبارک و پربرکتی داریم که هوا را به سمت بارش هدایت میکنیم)
یک تصمیم جدید وبلاگی گرفتم، می خواهم در سال جدید مشکوک به نا امیدی و سیگنال منفی مطلب ننویسم که بعدش "صفورا جونم" نگران شود. گاهی یا به عبارتی بیشتر وقتها هوای نوشتن در دل گرفتگی آدم سر می رسد و این میشود که گاهی مطالب راهشان شاید کمی کج میشود.
سال نوی همه مبارک!

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

آخرین روز کاری سالم

تو این ساعتهای آخر امروز کار کردن سخته کار زیاده ولی انگار دستم نمیره باید برم دنبال رضا . چهارشنبه سوری هم هست و هنوز من از هیچ نوع خانه تکانی جات بویی نبرده ام حتا هیچ کاری ....

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

این نیز بگذرد

بادمجان، قصه ی لالایی، روغن، کدو، لپتاپ، رب گوجه، ویرایش هزارمین گزارش، فیس بوک، سیب زمینی، بشقاب، نان و انتظار.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

چه میکنند...

تصمیم گرفته ام هیچگاه ادعای دین و مذهب و اسلام و این چیزها را نکنم. چون غلطهایی که مذهبی ها علی رغم ادعاشان می‏کنند به نظرم گناه بار تر از گناهان بی مذهبهاست. انگار معدود مسلمانان سالم، عرف را میسازند، غافل از اینکه مسلمانان نامسلمان بسیاری خوشند و مشغول در پس پرده ی یک عرف اسلامی.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

به به

روز خوش شانسیم بود امروز، دقیقا وسط کارای گره خوردم و حسهای بدی که داشتم مامان ماهان زنگ زد که از مهد رضا رو برداشتی تو راه نخوابه بیارش خونه ی ما. منم خوشحال، فک کردم که بالاخره یه امتیاز امروز گرفتم، میتونم بزارمش اونجا و به کارم برسم ولی ولی .... رسیدیم در خونشون رضا نرفت که نرفت و دست از پا درازتر ماهان رو برداشتم آوردم خونمون که با همکاری دو تا شیطونک کارام رو انجام ندم.

دلم یک آلزایمر موقتی میخواهد (خدایا جدی نگیر همانطور که خودت میدانی این حرف بر اساس یک صنعتی در ادبیات است به نام کنایه ... )

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

مسیر پیش رو

اطراف را ميشود نگاه کرد و دید، ميشود هم نديد، ميشود هم فقط به مسير خود نگاه کرد، ميشود گاهي هم آنچه را که واضح ديده ميشود ديد که اگر سر را از مسیر پیش رو لختی بگردانی شاید ببینی، گاهي با سر گرداندن هم نميشود ديد، بايد بخواهي تا ببيني. بايد کمي سعي کني و حتا گاهي بيشتر، و گاهي هم ميشود از فرط پرداختن به اطرافت ديگر مسيرت را فراموش کني و اصلا یادت برود به کجا ميرفتي و ميخواستي بروي.
سارا

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

های زندگی

لذت بردن از زندگی واقعا استعداد میخواهد، نمیدانم ژنتیک است یا مهارتی است که میشود کسبش کرد. به هرحال خیلی وقتها در حسرت داشتن چنین استعدادی زمانهایی از زندگی را بدون داشتن حس رضایت از دست داده ام.