۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
باغ زندگی
و چه اندازه تنم هوشیار است.
..
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
یک باور خدا
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
باران
بوی برگ خیس این شب
بوی یک احساس تازه
بوی رویش از سر نو
تازه تازه میشود نمناک شد
میشود خیس از این آرام باران شد
میشود یک هیاهو بود
در خلوت باران این شب
میشود بارید و بارید
تا که آرام از هیاهوها رها شد
میشود از پشت یک شیشه
خالی از طوفان و باران شد
;)
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
من دارم اجتماعی می شوم
- وقتی میخواستم ساعت کلاس را ابتدای دوره برای ثبت نام بپرسم جلوی رضا به موسسه تلفن زدم و اسم کلاس و تنبیه و تشویق را گفتم. رضا گریه اش بلند شد که چرا تنبیه میخوای بکنی؟؟ این در حالی بود که رضا فقط اسم تنبیه را از من شنیده بود ولی اینقدر نگران شده بود.
- روز اول که کلاس تنبیه 2 دقیقه استاد وقت داد که اولین تنبیهی که در بچگی شدیم را به یاد بیاوریم و بازگو کنیم. در ثانیه اول جواب همه آماده بود. ولی امروز که فرصت داد اولی تشویقی که به ذهنمان می آید را بگوییم تنها یک نفر حرف برای گفتن داشت آنهم بعد از دقایقی تامل کردن. و استاد گفت این الگوی تکراری کلاسهایش است که تشویقها به اندازه ای در سیستمهای تربیتی ما جا داشته که به یاد نمی آوریم.
- برای زیر سه سال سیستم تنبیه معنا ندارد.
- حالا که کمی وارد اجتماع شده ام دلم میخواهد از این حجاب اجباری و اجبارهای حجابی بنویسم. اجبارهایی که در سایه ی سیستمهای تربیتی خانواده ها و جامعه، زیر پوست شهر را پر از اتفاق میکند. انگار همه چیز دارد به این کشور بیچاره ما تزریق میشود. تکنولوژی، تمدن، معنی احساس آزادی، تصور از رفاه اجتماعی، درک از مذهب و دین و اعتقاد به معنویات. احساس میکنم به این کودک گیج و هیجان زده هیچگاه فرصت داده نشده که با سیر طبیعی رشد کند. یا به آن تزریق شده که زودتر بزرگ شود یا آنقدر دور نگه داشته شده تا نتواند بشناسد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
لاک پشت و بچه اول
حالا در مورد بچه اول . به نظرم محبت (فضای ارتباطی کودک و والدین) تقسیم نشده ای که بچه اول تجربه میکند و بقیه بچه ها امکان این تجربه را ندارند تاثیر فوق العاده ای در شخصیت بچه ها دارد. البته بیشتر تاثیرش زمانی مشخص میشود که تربیت والدین آگاهانه باشد والا خب اگر تربیت ناآگاهانه باشد شاید خیلی بچه اول ودوم فرقی نکند. ولی ماها که داریم در حد خودآزاری برای تربیت بچه ها وقت میگذاریم میخواهیم بچه های موفقی داشته باشیم و خب این فاصله بچه ها و کلا همین که ظلم به بچه ای نشود از زوایای تربیت است. من احساس میکنم خیلی از مادرانی که بیش از یک بچه دارند ابراز میکنند که به یکی از بجه ها ظلم کرده اند. به نظرم بچه هر چقدر سهم بیشتری از محبت، احترام و توجه والدین برخوردار شود عزت نفس بیشتری خواهد داشت. ولی بچه دوم نگرانی و ترسی از تقسیم شدن والدین برایش ایجاد میکند و بچه دوم هم که کلا با محبت تقسیم شده متولد میشود. به نظرم بچه اول باید به حدی از رشد رسیده باشد که نیاز به این تقسیم را بفهمد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
داستان یک آخر هفته
- با کلی مراسم قرار شد که لاک پشت محترم و بیچاره ی آقا رضا به آکواریوم شرکت کوچانده شود و زمان مراسم هم پنج شنبه صبح تعیین شد. برنامه شروع شد و همه چیز خوب پیش رفت تا وقتی که خواستم با رضا از شرکت خارج بشوم. که گفت خب حالا باید لاک پشت رو از آکواریوم برداریم. کلی توضیح که اینجا با ماهیا بازی میکنه تنها نمیمونه و هزار و یک داستان . ولی رضا گفت من دلم براش تنگ میشه و رفت تو کوچه گریه. خلاصه کل مراسم رول بک شد و این لاک پشت بیچاره هنوز دارد در خانه ی ما زجر کش می شود با وجود دوستی مثل آقا رضا.
- خیلی یهویی تصمیم گرفتیم با بابا که برویم دیدن برادر کوچکش آن هم بعد از شاید 20 سال قطع کانکشن.
- این جمله ای بود که به نظرم در راستای حرکت به سوی عزت نفس کمک میکند: افراد شما را به خاطر خودتان دوست دارند نه آنچه که شما برایشان انجام می دهید.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
نانوشتنی ها
همانمقدار که میدانم که از چه چیزها نباید بنویسم، همانمقدار هم نمیدانم از چه چیز بنویسم! میدانم که از نگرانیم در مورد فضای کسب و کار و تولید نباید گفت؛ میدانم که از نگرانیم در مورد حذف یارانه ها نباید گفت؛ در مورد انچه در سال 88 بر من و ما و ماها گذشت نباید گفت؛ هدر رفتن سرمایه، پول، کار دولتی، مخابرات خصوصی، تورم، بیکاری، نامردی، شکایت، ...
نباید گفت. آیا هر لحظه که بزرگ میشویم، این مجموعه نانوشتتنیها بزرگتر میشود؟
آسمان آبیست!
-مهدی
زندگی فقط وایرلس
۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
عزت نفس
تازگی ها دراین قضیه عزت نفس بد جوری گیر کرده ام اینکه خودم چطوری هستم چی بودم کی بودم کی هستم. مثل اینکه این عزت نفس حاصل همان تربیت کودکی است و جزو پایه هایی که اگر پدر و مادر اشتباه کنند شاید راه برای خودسازی فرزند و اصلاح مشکلاتش سخت کنند. فعلا مثل خیلی وقتها در خودم دور میزنم و دنبال خودی میگردم که عزت نفس دارد یا ندارد.
استاد کلاس اینطور میگوید که ذهنمان را به شاد کردن و تنوع دادن در محیط عادت دهیم.
الان یه عود روشن دادم دست رضا میزنه به پارچه و هی سوراخ درست میکنه و کیف میکنه.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه
در خانه
هميشه اين شبهاي مريضي رضا، به يه جايي ميرسه که يکيمون ميگيم ديگه نميتونيم خودمون حالشو بهتر کنيم داره خطرناک ميشه و بايد کاري کنيم و پاشو ببريمش بيمارستان و طرف مقابل ميگه نه راهش همينه اوضا داره بهتر ميشه و معمولا خدا رو شکري تا حالا بيمارستان رفتنمون بي فايده و از سر بي تجربگي بوده.
سه جلسه است که توانسته ام برنامه ام را رديف کنم تا در گام تشويق و تنبيه موسسه مادران شرکت کنم. جلسه اول کلي ياد جواني هايم افتادم که گاهي سري به موسسه ميزدم و کلاس و جلسه اي و اينا . و خود موسسه اي ها هم، من را که بعد از 5سال ديده بودند احساس پيري بهشان دست داد که نه بابا همين ديروز بود که من
آنجا بودم نه 5 سال پيش.
ديروز استاد کلاس ميگفت که هدف از تربيت اين است که بچه به عزت نفس برسد به اين معنا که خودش را دوست داشته باشد و بتواند طعم رضايت و شادي را درک کند.
در اثر اين کلاسها به ياد دوران کودکي خودم افتاده ام. من کلا عادت ندارم خاطرات را يادآوري کنم و هيستوري خاطراتم در حد يکي دو سال بيشتر کار نميکند. ولي الان دلم ميخواهد از خودم و بچگيهايم بيشتر بدانم و احساساتم را بيشتر به خاطر آورم تا بتوانم خودن را جاي رضا بگذارم. اين روزها هم رضا پيگير است که از بچگي هاي ماماني اش بداند. ماماني بچگياتو از اون تعريف نکردنياش بگو. يعني آنهاي را که برايش تعريف نکرده ام بگويم کهمبادا مطلب تکراري بشوند.
۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه
مهمترین روز تعطیلات
فکر نمیکردم خوش گذشتن سیزده اینقدرها هم مهم باشد ولی بعد از لذتی که امروز از سیزده به در و درکنار دیگران بودن بردم به نظرم آخرین روز تعطیلات عید میتواند مهمترین روز تعطیلات باشد. اینکه یک نقطه درست و حسابی آدم بتواند ته خط خوشی ها بگذارد، باعث میشود ترس آدم از خط بعدی را که با صبح زود بیدار شدن و رضا را به زور بیدار کردن و به مهد فرستادن شروع میشود، کمتر کند.
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
سال تازه میرسد....
یک ساعت مانده به تحویل سال نو. امسال نوبت ارومیه است و اینجاییم.
هوا امسال خیلی غافل گیرمان کرد. هرچند تجربه ی ما این بوده که هر جا برویم یخبندان را با خودمان به همراه داریم ولی نمیدانم چرا به این باور نمیرسیم که علی رغم آستین کوتاهی هوا در زمان حرکت، حتما باید پالتو را هم همراه داشته باشیم. (از بس قدوم مبارک و پربرکتی داریم که هوا را به سمت بارش هدایت میکنیم)
یک تصمیم جدید وبلاگی گرفتم، می خواهم در سال جدید مشکوک به نا امیدی و سیگنال منفی مطلب ننویسم که بعدش "صفورا جونم" نگران شود. گاهی یا به عبارتی بیشتر وقتها هوای نوشتن در دل گرفتگی آدم سر می رسد و این میشود که گاهی مطالب راهشان شاید کمی کج میشود.
سال نوی همه مبارک!
۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سهشنبه
آخرین روز کاری سالم
۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه
این نیز بگذرد
۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه
چه میکنند...
۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سهشنبه
به به
دلم یک آلزایمر موقتی میخواهد (خدایا جدی نگیر همانطور که خودت میدانی این حرف بر اساس یک صنعتی در ادبیات است به نام کنایه ... )
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
مسیر پیش رو
سارا
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
هیولای آهنی
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه
مستی عشق-1
اندره موروا در کتاب مستی عشق که اسم اصلی آن Climats به مفهوم اقلیمها، هواها، و .. هست، شاهکاری را خلق کرده که بحق و بمضمون نوشته پشت جلد، برخی بخشها را خواننده دوست دارد چندین بار بخواند و با احترام به نویسنده فکر کند. و البته چه زیبا آقای علی اصغر سعیدی آن را ترجمه کرده است، ترجمه ای روان و مطبوع.
موروا از عشق و رابطه سخن میگوید و تلاش دارد ذهن خواننده را به ظرافتهای یک علاقمندی معطوف کند. از "فلیپ"ی سخن میگوید که از دست برخی رفتارهای معشوقه اش، اودیل، که او را بسیار میپرستید، بسیار نگران و ناراحت بود و بعد در سناریویی دیگر، همان رفتارها را با معشوقه ی جدیدش که هم او بسیار عاشق فلیپ بود، تکرار میکرد. درست مثل "سلام سینما"ی محسن مخملباف:
سکانس 1: جمعیتی بسیار انبوه پشت دری اجتماع کرده بودند تا پس از مصاحبه با مخملباف در فیلمی ایفای نقش کنند
سکانس 2: مخملباف در حال مصاحبه با دو دختر جوان روبروی دوربین بود. سوالات زیاد و گیج کننده ی مخملباف از یک طرف و تلاش و تقلا بسیار توام با اضطراب و اشک و گریه دو دختر جوان برای مقبول افتادن از طرف دیگر.
سکانس 3: دو دختر جوان، که از مصاحبه موفق بیرون آمده اند، به عنوان مصاحبه گر و کاملا شبیه به مخملباف ایفای نقش میکنند و دو دختر جوان دیگر در حال گریه کردن و التماس هستند!
از مستی عشق خواهم نوشت.
مهدی
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
4 سال بعد از آن روز
رضا جونم تولدت مبارک!
(در این خیال که رضا هم روزي اينجا را خواهد خواند و آن موقعی است که معني مبارکي تولد را ميفهمد.)
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
وحدت عشق
سارا
درک یک واقعیت
و بدین ترتیب من متوجه شدم رضا به شناختی از خودش رسیده و این حس رو داره درک میکنه که بابا یه وقتی هم آدم از بازی و کارتون و اینا خسته میشه و خوابش میگیره.
سارا
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
راضیانه
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
آخرین و چهلمین پست سال 2009
- اخیرا به این نتیجه رسیدم که وبلاگ واقعا میتواند لاگی باشد برای افکار و خاطرات، شاید جاودانه تر از کاغذ ولی نه هیجان انگیزتر از آن.
- فعلا تصمیم گرفته ام تا جایی که بتوانم نوشته های وبلاگ را به شیوه ی کتابی بنویسم چون فکر میکنم حس بیشتری به نوشته میدهد و یا به عبارتی برای تولید نوشته ی کتابی آدم بیشتر فکر و احساس خرج میکند؛ شاید.
۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه
واگرایی ذهنیات
به نظرم ذهن بعضی آدمها تمام وقت به دنبال مسئله ای است برای حل کردن. این که از آرامش نمیتوانند لذت ببرند و تنها در شناخت مسئله و حل آن است که زندگی برای آنها جریان دارد. البته اکثر این مسائل حل کردن مسائل کامیونیکیشنی است. اینکه کی با کی با چی و چطوری درگیر است؟ اینکه برای کی یا چطور شدن چی باید چی کار کرد؟ شاید بشود گفت ذهنهای ماجراجویی که سکونت پذیر نیستند. واگر میشد صورت مسئله های این جور ذهنها را ساختار داد و به سلسله مراتبی از مسائل هدفدار رساند ... شاید مفید باشد ولی شاید با ماهیت واگرای این نوع ذهن ها متناقض باشد. .... فکر کنم معلوم است که این نوشته ها هم ترواشات یک ذهن واگراست که تلاش میکند با چکاندن آنها بر «هوای نوشتن»ش نقطه ای برای همگرا شدن بیابد.
۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه
ماه من
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که .... خدا هست ، خدا هست
مهدی
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
ابر و آفتاب
یه دورانی احساس میکردم چقدر خوبه که مدیرها هم مثل نیروهان و چه خوب که احساس فاصله ای در کار نیست ولی فک میکنم تا حدودی اوضای مالی و انتظار به جایی که همه از مدیریت دارن کارو خراب کرده.
امیدوارم به روزهایی آفتابی که حتما خواهند آمد و زندگی را روشن تر و نورانی تر خواهند کرد چرا که این ویژگی یک زندگی چهار فصل است اینکه سهم ابر و آفتاب از بودن در آسمان باید یکی باشد.
دوستی های سایبری
این اسکایپ کلی کمک میکنه که حس فاصله ی زیاد تقلیل پیدا کنه ولی حس شادیش خیلی کوتاهه. بازم همون صحبت کوتاه خیلی خوبه ولی تا رسیدن به شادی ا ی که در حضور یک دوست بدست میاد خیلی فاصله داره. چقدر دلم تنگ شده برای گپ و گفتهای طولانی خوابگاه انگار هیچ وقت زمان تمام نمیشد. ولی من خیلی دیر فهمیدم که در آن گفت و شنودها لذت و شادی خاصی هست که تکرار شدنی نیست. سنی که گذشته، فرصتی که رفته و... یاد آن خامی شیرینی بخیر که تلخی ها را نامحسوس میکرد. یاد آن بچگی ها و بچه بازی ها بخیر. کاش میشد هنوز حس بچگی رو برای مدتی طولانی میتوانستم بگیرم احساس بزرگی نکنم، احساس بدهکاری و وظیفه ای نانوشته به n نفر از آدمهای دور و برم.
گریزی نیست از آنچه خدا میخواهد ولی چه جوابی به درخواستهای ناتمامی که بنده هایش از او دارند؟
سارا
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
آفاتو
رضا : یه پرنده هست که اسمش «آفاتو» ه. آهنگ آروم میخونه. خیلی هم مهربونه! میخوای برات قصه شو بگم؟
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
کار سخت
1- آدم پیش خودش فک کنه که نه بابا اینقدرها سخت نیست ولی خوبه که کسی هست که میدونه سخته
2- در حالیکه شاید اوضا خیلی سخت نباشه به خودش تلقین بشه که اوضا سخت تر از اونیه که احساس میکردم
من فک میکنم معمولا دچار گزینه اول میشم. شما چطور؟
۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه
شادی(1)
-تمرکز ذهن بر لحظه ی حال
-عشق و دوست داشتن دیگران
-مفید بودن برای خود ودیگران
-ورزش
-رژیم غذایی مغذی
-به کارگیری بی وقفه ی توانایی های فردی
و اینکه : راز شاد زيستن، انجام دادن آنچه دوست داريم نيست بلکه دوست داشتن آن چيزي است که انجام مي دهيم.
مطالعات نشان مي دهد که مردم مذهبي شادتر هستند .
سارا
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
انسان بودن و عادت
کم با هم جنگ نکردیم ولی حالا فک میکنم که دوستش داشتم و میجنگیدم. ای کاش نره، من تو فلکسیبل بودن محیط اینجا و مهدی شک ندارم فک میکنم اگه آدم جایی رو دوس داشته باشه میتونه تغییرش بده تا به ایده آل همه نزدیک بشه مگه اینکه ایده آلها خیلی متفاوت باشن.
۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه
Laptop and Sheida
hanooz windows e laptop am ro farsi nakardam vali nazr kardam ke hatman emshab ye posti daashte baasham:D
Man be aarezooye dirineye khodam residam o belakhare baa laptop e khodam baa aramesh e tamaam daram weblog minevisam.
Alan az bimaarestan oomadam vali emshabam khaale nashodam, az tars inke shaaye'e shode ke pars online farda pasfarda mikhad adsl haasho ghat kone man hatman bayad emshab weblogam o update konam, vaaaaaaaay che keyfi mide laptop :D
...alan ke daram posti ke dishab mikhastam bezaram o blogger nazasht ro mizaram dige khaale shodam o SHEIDA khanoom nozoole ejlaal kardan.
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
بازی ریاضی با رضا
رضا: بابایی بیا مهره ها رو بچینیم روی هم، بعد تو با تاس خودت مهره های من رو بزن، منم با تاس خودم مهره های تو رو میزنم!
عاشقانه هاي ماماني و رضا
ماماني: رضا عشق مني!
رضا: ماماني من عشقت نيستم پسرتم
ماماني: باشه پسرمي! رضا ميدوني عشق مني يعني چي؟
رضا: نه!
ماماني: يعني اينکه خيلي خيلي خيلي دوستت دارم.
:(رضا بعد از کمي پردازش و تفکر و از آنجايي که اکثرا نقش کارگرداني تو بازي يا همه جا داره)
ماماني بازم بگو رضا عشق مني!
...
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
در اثر آهنگی که صبح تو ماشین شنیدیم;)
شادی رضایت قناعت آرامش لذت خوشحالی هدیه بازی بگوبخند قهقهه قلقلک خوش خیالی پرواز گرمی گرما گرم شدن گرما بخشیدن شیرین شدن بودن خوردن شنیدن
س
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
قصه برای آقا رضا
بابایی دراز در کنار تخت اقا رضا: یکی بود یکی نبود یه جنگل پر از حیوانات مختلف بود و دو تا مار هم داشت توش! یه روز یک خرسی ....
دو دقیقه بعد، رضا: بابایی بابایی چرا میگی شرکت! چرا میگی جلسه. قصه رو بگو. تو جنگل مار بودش ها، جلسه نبودش که!!
من: ها؟! چی؟ من کجام؟! ;)
اره این روزها فکر و ذهنم خیلی با شرکت مشغوله. قصه های اخر شب رضا رو هم خراب کرده :)
موعظه آقا رضا
داشتم این حرفها رو میگفتم که کم کم احساس کردم رضا کاملا داره به حرفم گوش میکنه، بنابراین با حس روشنفکری اول به خودم مسلط شدم و بعد ادامه دادم:
"... اصلا منظور من این نیست که من هر چی میگم تو بگی چشم! تو باید استقلال نظر هم داشته باشی، باید خودت هم فکر کنی، نظر همه رو بدونی و بعد هم تصمیم بگیری. مستقل باش، ولی کاری نکن که بقیه فکر کنند که به حرف بقیه گوش نمیدی...."
رضا که اروم و بیصدا بود و من کاملا روشنفکرانه اون رو نصیحت میکردم، یهو در جواب موعظه ی من (که کم کم هیچی نمیهفمید از بس قلمبه صحبت میکردم) گفت:
"بابایی جیش داری تو؟!"
تا فاز چندم؟
۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
به در کردن خستگی یک روز کاری
با رضا خوشان خوشان برگشتیم سمت ماشین که دیدم به به چندین آقا پسر خوش تیپ و یه خانوم خوش تیپ تر مشغول پنچر کردن ماشین مای بیچاره اند. .... آخه چرا ؟؟؟ خب جلوی خونه مردم ماشینو گذاشتین رفتین... تو ایین نامه نیومده که میتونین این کارو بکنین...
ما هم رفتیم پیش خاله زهرا که بیاااااااااااااااا اینا رو بزن..... بالاخره از همون آپارتمان یکی اومد چرخ و عوض کرد و ما راه افتادیم ..
ولی من هنوز به نتیجه اخلاقی نرسیدم که اون خوش تیپهای مربوط به اون واحد تجاری طبق آیین نامه پنچر کردن یا من خلاف آیین نامه ماشین بردم تو کوچه یا بردن رضا به اون مهد کودک خلاف آیین نامه است!!! نمیدونم
عوضش رفتیم جلو نونوایی آقا رضا فرمودن بازه مامانی بربری بگیریم. مامانی هم که حال نداشت پول آقا رضا تشریف بردن نونو بگیرن آقا گفت چند تا میخوای رضا هم گفت هزارتا!! 150 تومن و گرفت و یه نون به رضا داد. با کمال افتخار آقا رضا هم امشب به همه اعلام کرده که خودش تنهایی رفته هزارتا نون خریده.
۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه
شاید نباید دیگر نخواهم رفت؟!!
سارا
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
من مامانم :)
۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
سینمای اول
۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه
نماز خوندن رضا
صحنه:
من، رضا، یک سجاده و سه تا مهر! یکی برای من، یکی برای رضا، و یکی هم مال دوتامون! هر دو به زور روی یک سجاده ایستادیم در کنار هم
قبل از نماز یاداوری میکنم که:
رضا وسط نماز حرف نباید بزنیم، حرف بزنیم باطل میشه.
رضا: باطل یعنی چی؟
من: یعنی خدا قبول نمیکنه نمازمون رو
رضا: قبول یعنی چی؟
من:....
و بعد
"چهار رکعت نماز عشا میخوانیم واجب قربه الی الله"
وسط رکعت اول، رضا: بابا یه دیقه وایستا، مگه نگفتی حرف نزنیم، تو که الان داری حرف میزنی!! (منظور با صدای بلند نماز خواند من بود)
من ادامه میدهم و به رکوع میروم- رضا خم میشود، و کف دستانش را زمین میگذارد بعد یک پایش را بلند میکند و حرکتی را که در ژیمناستیک یاد گرفته تکرار میکند و ...
من وارد سجده میشوم، رضا همانطور که یک پایی ایستاده و دستها کاملا باز، یک شیرجه به سمت سجاده میزند و محکم میخورد به من
هر دو با هم
"سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله"
بعد من بلند میشوم برای رکعت دوم- رضا با صدایی عجیب، بلند میشود. من مشغول خواندن رکعت دوم، رضا شروع میکند به کاراته بازی و صداهای عجیب!
من قنوت میگیرم، رضا حواسش نیست. با دست به شانه اش میزنم. نگاهم میکند و صورتش را کاملا با دستها میپوشاند- هر دو صلوات میفرستیم.
بعد من رکوع و رضا دوباره دستها را مثل هواپیما باز میکند و ...
رضا: بابا یه دیقه وایستا کارت دارم
کمی خندهام میگیرد. رضا با شیطنت میگوید: بابایی باطل شد. خودت گفتی نباید بخندیم. مال هر دومون باطل شد مگه نه؟....
۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه
ابزاری برای تولید دوپس دوپس اصیل
رضا خیلی از آهنگای دوپس دوپس خوشش میاد و شعرشون رو سریع یاد میگیره. دنبال اینم که شاید یه ابزاری پیدا بشه که شعرو بش بدم و یه آهنگ دوپسی برای اون شعرم پیدا کنه. بلکه شعرای درست حسابی رو بتونم این جوری یادش بدم به جای شرو ورای ساسی مانکن.
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
-------------
به فکرم زد که با رضا کمی ریاضی کار کنم، و ببینم که اصلا منطق ریاضی رو در این سن میفهمه یا نه.
من: رضا اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا دیگه بدم اونوقت تو چند تا پرتقال داری؟
رضا: سه تا.
من: ایول!!
رضا: بابایی حالا من بپرسم. اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا بدم اونوقت ...(کمی مکث کرد، به گمانم داشت فکر میکرد که چرا سوالش شبیه سوال من شد و بعد ادامه داد ) ... اونوقت تو خوشحال میشی یا ناراحت!!!!!!
:))
------------
و در یک بازی که من سعی میکردم به رضا سوال و جواب بیست سوالی یاد بدم...بعد از دو سه بار طرح سوال از طرف من که عمدتا جواب یک حیوانی بود که مثلا در خشکی بود یا پرواز میکرد و یا در دریا بود و من خصوصیات رو میگفتم و اون جواب میداد، رضا گفت حالا من بپرسم؟
رضا: اون چه حیوونیه که هم تو دریاست، هم تو خشکی، و هم تو هوا
من که فکر میکردم رضا هنوز بلد نیست سوال درست کنه، کلی بهش یاد دادم که بابایی نمیشه که هم تو خشکی باشه، هم دریا، و هم هوا. بالاخره تو یکی از ایناست دیگه...
رضا: چرا، مرغابیه!!!!!
:))
-----------
۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه
کمک! کسی از طرفدارهای احمدی نژاد کمک کنه من خوب فک کنم. شاید دوران انتخابات زمانی باشه که بشه جواب برخی از این سوال ها رو یافت. به راستی حامیان احمدی نژاد، توجیهی برای مسائل بالا دارند؟ بالاخره باید به خودشون فشار بیارن و رفتار قهرمان خودشون رو توجیه کنند.
جدی اگر آقای احمدی نژاد حرف حسابی در مورد هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری، فراهانی، و سایر افرادی که نام برد داشت، آیا باید در جلسه مناظره میگفت؟ مگر 4 سال فرصت نداشت که افشاگری کند.
طرفدار آقای احمدی نژاد! در جامعه ی ما خفقانی وجود داشت و دارد که نمیتوان از بعضی از بزرگان انتقاد کرد، این خفقان و عقده باعث شد که وقتی اقای احمدی نژاد به راحتی هتک حرمت کرد در جلسه، شماها واقعا (؟) برایش سوت زدید. به راستی اگر هم انتقاد، و یا اتهامی در مورد کسی وارد است، میتوان اخلاق را زیر پا گذاشت؟!
بهرحال من فکر میکنم، اقای احمدی نژاد از سر زرنگی از این عقده ی ملت در حال بهره کشی است. توسل ایشان به کلمه افشاگری، بهره برداری از کلمه ی هاشمی! همه استراتژی ایشان را نشان میدهد. ایشان نشان داد برای رسیدن به اهداف خود، به اخلاق پایبند نیست.
هر چه قدر هم طرفداران احمدی نژاد بخواهند به هر نحوی هوی و جار و جنجال بپا کنند که احمدی نژاد برنده مطلق (!؟) (سجده واجبه!!) مناظره شد، ولی عقل سلیم و چشم سالم و انسان فرهنگ دوست اصلا چنین رایی نمیدهد. از پس از مناظره همیشه به این فکر میکنم که میخوام با یک هوادار احمدی نژاد بافرهنگ صحبت کنم تا شاید مرا آرام کند. اخر من نه تنها به احمدی نژاد رای نخواهم داد، بلکه از بابت هتک حرمتهای این شخص و در مقابل 50 میلیون تماشاگر مناظره شاکی هستم. احساس کوچکی میکنم از داشتن چنین رئیس جمهوری در چهارسال گذشته.
ولی، از طرفی دموکراسی یعنی همین. یعنی قبول کنی که اکثریت ممکن است آنگونه که تو درست میپنداری نباشند! حتا به ضداخلاق رای دهند و خوشحال باشند. و تو چه اندازه باید در عذاب باشی در زیستن با کسانی که به راحتی بنده شناس میشوند و قضاوت میکنند و حکم را صادر میکنند.
از جناح راست و اصولگرایان، من خیلی حسی از تعدادی از آقایان خوشم میاید. مثلا از لاریجانی و حداد عادل خوشم میاید. یعنی همیشه فکر میکنم که انسانهای فرهیخته ای هستند که ممکن است سلیقه شان با مذاق بعضیها خوش نیاید. همانند یک شخص ساده و مثبت اندیش در فکر اینم که آیا این دو نفر از حمایت احمدی نژاد اذیت نمیشوند؟
بگذریم. رای من موسوی شد. ذهن توجیه خواه من میگوید که چرا در پست قبلی کمی کروبی بودی؟ مگر برنامه هایش را بهتر ندیدی از موسوی؟! و ذهن توجیه گر من جواب میدهد:
تئوریهای سازمان دهی همیشه در معرض این سوال هستند که مدیر مهم است یا برنامه و هدف؟ یعنی داشتن برنامه ی مهم و هدف عالی مهم است، یا داشتن یک مدیر توانا و لایق؟ و جوابی که خود من به تجربه به آن رسیدم و با آن زندگی میکنم این است که تعیین مشخص برنامه و یا هدف خیلی مهم نیست، اگر شخص لایق و توانایی بیابی هدف مبهم درون ذهنت را کاملا شکل میدهد و اجرا میکند. بر اساس این توجیه، اقای کروبی در عین داشتن برنامه های مشخص (و اخیرا کمی غلو شده از دید من- مثل تعیین مدیران دانشگاه ها توسط دانشجویان!!!) از نظر شخصیتی به توانایی و لیاقت موسوی نیستند.
۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سهشنبه
من چند وقتیست که در هروله ی رای به یکی از دو اصلاح طلب هستم و هنوز به جمع بندی نرسیدم که موسوی و یا کروبی. کروبی از این منظر برایم جذاب شده است اخیرا که این مرد واقعا برنامه دارد و خیلی حرفه ای (از دید من) وارد صحنه شده: از درون یک حزب، با کار حزبی، با برنامه هایی که اعضای حزبش پیشنهاد داده اند، حضور مداوم در 10-15 سال اخیر.
واقعا فکر میکنم اینکه شیخ اصلاحات همه ی مردان اصلاحات را میشناسد، و با همه میتواند تعامل داشته باشد، و به راحتی نظام نمیتواند این شیخ را ندید بگیرد، برگ برنده ای بس بزرگ است.
اما موسوی عزیز. رای خوبی جمع کرده است، ولی من هنوز در جمع بندی ام به موسوی نرسیده ام. چرا که مثل کروبی مشخص، روشن، عملگرا نیست. از موسوی من فقط اعتراض و انتقاد شنیده ام و برنامه های کلی برای اصلاحات.
فیلم کروبی، پر محتوا و ناشی (حتا از دید من که منتقد فیلم هم نیستم) بود. افخمی میتوانست، قطعا میتوانست بهتر ارائه کند. محتوای فیلم از بسیار غنی تر از شکل بیان محتوا بود. من در حسرت ماندم از صحنه هایی که میتوانست افخمی در فیلم بگذارد مثلا از لینکهایی که میتوانست به دادگاه کرباسچی بزند
مهدی
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه
رضا: بابایی امام حسین رو کی کشته؟
من: یزید کشته.
رضا: یعنی امام حسین شهید شده؟
من با تعجب اینکه کلمه شهید رو از کجا یاد گرفته: بله شهید شده.
رضا: یزید رو کی کشته؟
من: هان؟! مممم نمیدونم. صب کن فک کنم.
رضا هم اصرار و اصرار و گریه که یزید رو کی کشته.
....
بعد از تماسهای متعدد به جاهای مختلف و کشف جواب
من: یه نفر به اسم مختار، یزید رو کشته.
رضا: بابایی مختار رو کی کشته؟
من: ؟!؟!؟ چی؟ نمیدونم. نه نه مختار خودش پیر شده، بعدش هم مرده. (مثلا الکی)
رضا: چرا پیر شده؟
من: خب همه پیر میشن.
رضا: نه همه پیر نشن.
----------
سکانس دوم
رضا: اینا دارن چیکار میکنن.
من: دارن عذاداری میکنن برای امام حسین.
رضا: یعنی برای امام حسین ناراحت هستن؟
من: اره
رضا: پس چرا دارن شعر میخونن همه با هم!!
۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه
اما آنچه مرا در همان لحظه خوردن به زمین می شورد
وسعت رویش دستانی است که
نقطه اتصال تن خاکی من است
با همه آبی آن گنبد کبود
وتمام دلخوشی ام
دست پرشور دعای مادرم است.
کاش این بار که گفت دلم از تنهایی تنگ است
(در گوش گل بنفشه اش)
بگشایم همه پنجره های رو به خورشیدم را.
کاش می شد هر وقت که شنیدم بدنم یا که دلم می رنجد
با گفتن یک قصه مهر
مثل وقتی که رضا می خوابد
با خیال خوش بز زنگوله به پا
دردها را می شستم
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
هر چند که شاید اتمام دوره دکترا میتواند خوشحال کننده باشد ولی فک نمیکنم بهره ی من از اتمام بیشتر از مضار آن در میان مدت باشد! آیا؟ به هر حال یک "پایان" در حال "شروع" است و امیدوارم پس از دفاع بتوانم مطلب "آغاز یک پایان" رو در این وبلاگ قرار دهم.
سوالات سختی هم برای من شروع میشود. با سربازی چه کنم؟ بله من هنوز سربازی پاس نکردم. هیات علمی بشوم و یا کار و بیزنس؟ واقعیت اینه که من آدم فنی و آکادمیک و اجرایی هستم و از طرفی به شدت با ساختار مایوس کننده و کهنه ی دانشگاه ها مشکل دارم. اینکه هر هفته دوبار بروم و یک درسی را به دانشجوها ارائه کنم برایم قابل تصور دائمی نیست. بعضی وقتا فکر میکنم من برای بیزنس ساخته شدم و بهتره نرم سراغ صرفا کارهای آکادمیک. کلی ذوق میکنم وقتی میتونم ایده های بیزنسی رو تو شرکتی که الان توش مشغول هستم بپرورانم و کلا کاربردی تر تحقیق کنم! من همیشه ادمی بین محض و کاربرد بودم ولی محض صرف منو هیش وقت جوگیر نمیکنه که کار اجرایی و کاربردی نوآورانه میتونه بکنه.
مهدی
۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه
سعی کنه در مورد مسکن- اجاره خونه- اینترنت- برق-گرانی و تورم-برنامه های تلویزیون ایران-حرفی نزنه
یاد بگیره چه جوری الکی خوش باشه- کمی پاچه خوار باشه- کمی دو رو باشه- کمی ناصاف باشه- کمی بی انصاف باشه
و حواسش باشه که برای کار- دستی در دلالی هم داشته باشه.
در این صورت هست که میتونه تو شرایط فعلی ایران کمی شاد باشه. اره دقیقا موافقم که با این خصلتها میشه الان شاد بود.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه
آخر ما نفهميديم که خشکسالي هست يا نيست؟ اگر هست چرا همه منتظر هستند که فقط بيايد و بعضيها به فلاکت بخورند. بعد گفتم حالا چه بيايد چه نيايد حرفهايي هست براي صرفهجويي در مصرف آب. آخر شهريور که يک سري مسوول را کشاندند که چرا فلان کار را براي مقابله نکرديد و اينها، چرا اقدامات اساسي نکرديد و ...
- تبليغات شهري تکاندهنده! يعني از عواقب و نتايج خشکسالي حرف بزنند و نه تشکر از مردم فهيم صرفهجو!
- مسوولان مقابله با خشکسالي گزارش هفتگي عملکرد بدهند.
- به نظرم پيشبيني ترکيدگي و هدر رفتن آب در لولههاي نيمهاصلي آب شهري کار سخت و پيچيدهاي نباشد.
- براي مدت 3 ماه آينده، قيمت آب را بالا ببرند.
۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه
سال نو مبارک
روز 28 اسفند به سمت ارومیه حرکت کردیم و تا فردا هم – 8 فروردین- اونجا هستیم. با یک مسافرت 24 ساعته به خوی. تصمیم داشتیم کمی تفریحات خاص بکنیم مثلا بریم اسکی! یه روز صبح پا شدیم رفتیم به سمت پیست اسکی خوشاکو در 40-50 کیلومتری جاده بند ارومیه. فکر کنم کیلومتر بعد از 30 بود که تابلو دیدیم جاده منتهی به پیست از این مسیر مسدود میباشد. به ناچار مسیر رو به سمت زیوه تغییر دادیم. فردای اون روز از مسیر دیگری به سمت خوشاکو حرکت کردیم. مسیر زیبایی رو طی کردیم ولی در نهایت با پیست بسته مواجه شدیم و برگشتیم.
تفریح کمی متفاوت دیگر ما رفتن یک روزه به تبریز برای تفریح و خرید بود. گفتیم از مسیر میانگذر دریاچه ارومیه صبح زود حرکت میکنیم و عصری برمیگردیم. ظاهرا 300 خانواده دیگر هم تصمیمی مثل ما گرفته بودند! بنابراین ما از ساعت 8:45 تا 11:45 در صف شناور (که ماشینها رو جابجا میکنه) منتظر شدیم و حدود ساعت 13:30 رسیدیم تبریز خسته. بعد از یک ناهار مختصر در ائلگولی راهی داخل شهر شدیم به قصد خیابان ولیعصر و خیابان تربیت! ساعت حدود 7 عصر دوباره در صف شناور – در مسیر مقابل- قرار گرفتیم، 12 شب سوار شناور شدیم و 1 بامداد خونه بودیم.
۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه
هميشه اين سوال براي مجموعههاي کاري مطرح هست که با چه نوع نيروي کاري کار خودشون رو انجام بدهند. بعضيها اعتقاد دارند که کار رو بايد با يک سري نيروي تکاور (وبلاگ حامد) انجام داد. البته حامد اين قضيه رو براي کارهاي مشاورهاي و پروژهاي پيشنهاد ميده.
براي کارهايي که حالت Knowledge-based دارند، مثل کارهاي نرمافزاري و طراحي و مشاورهاي، و براي مجموعههايي که ميخواهند ماندگاري را تجربه کنند و در هر لحظه ممکنه بيش از يک پروژه داشته باشند، من فکر نميکنم که نيروهاي تکاور -به تنهايي بتوانند اين چنين کاري بکنند. من به اندازهي 5-6 سالي که با انواع نيروهاي تکاور و غير تکاور کار کردم، به وجود تعداد متناسبي از نيروهاي تکاور در تيم اعتقاد دارم ولي در استخدام نيرو تکاوري شخص رو ملاک انتخاب يا عدم انتخاب قرار نميدم. شايد اگه تيم فني و مديريتي شرکت رو به تيم فوتبال شبيه کنيم، ميشه گفت که ما همه نوع نيرو ميخواهيم، دفاع، حمله، طراح بازي، سانتر و ... .
در اصل براي من توجه به رفتارهاي حرفهاي شخص خيلي مهم است. همان مفهوم EQ که در مقابل IQ مطرح شده است. کشف IQ شخص از رزومهي شخص، شامل محل تحصيل، مقالات، کارهاي قبلي، رتبه کنکور، و از اين دست سخت نيست. ولي EQ شخص که در واقع قابليت همکاري و همياري شخص در ارتباطات است از رزومه خيلي قابل کشف نيست. من در مصاحبه سعي ميکنم شخص رو به چالشي در اين حوزه بکشم و رفتار اون رو حين چالش مانيتور کنم. البته که معتقدم که در سطوح بالاي سازمان افرادي با هم IQ و هم EQ بالا براي راهبري مورد نياز است در واقع من برخي خصوصيات مهندسان حرفهاي رو موارد زير ميدونم:
قاطع و مسووليتپذيرند (اصطلاحا دو در نيستند).
اصول و فروع کار را خوب تشخيص ميدهند و توانايي به توافق رسيدن بالايي دارند.
در عين حال که به سلسله مراتب مديريتي احترام ميگذارند، مقهور مديريت نيستند و ميتوانند مديران را مجاب کنند.
به قوانين و استانداردهاي مجموعه احترام قائلند. از انهايي نيستند که ميگويند "تا دليل يک قانوني را ندانند قانوني را رعايت نميکنند!" به قانونگذار احترام قائلند.
پيشرونده و يادگيرنده هستند. منتظر کسي نميمانند و رشد خود را منوط به ديگران نکردهاند.
هميشه بيشفعال (Proactive) هستند. در انجام کار و پيشنهاد دادن پيشدستي ميکنند. بنابراين ميتوانند حتا جايگاه خود را در سازمان پيشنهاد دهند.
بين نظرات کاري خود و شخصيت خود تمايز خوبي قائل هستند. بنابراين با نقض شدن نظرات کاريشان فکر نميکنند که به شخصيتشان بياحترامي شده.
ميتوانند ادعا کنند و ادعاي خود را اثبات کنند.
با تمام قوا و جانانه کار ميکنند و به جوانب کار احاطه دارند. ميدانند که بايد کار را به کجا بايد برسانند.
از عذرخواهي هراسي ندارند و به اشتباه (غير فجيع) خود و بقيه احترام قائلند.
به رشد خود و آن هم تدريجي، وفادارند و آن را در گرو رشد محيطي که نفس ميکشند ميدانند.
نقاط ضعف و قوت خود را ميشناسند و توانايي مطرح کردن آن را با بقيه دارند.
مهدی
۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه
تفاوت مدیریت و تحقیق علمی
- مشخصهی مدیریت این است که خیلیها میتوانند ادعا کنند که مدیریت بلد هستند. در حالیکه در تحقیق، افراد مدعی بسیار بسیار محدودتر است. در وسط یک تحقیق یکی از راه نمیرسد که بگوید بابا چرا اینجوری میکنی، بهتره اونجوری بکنی.
- از یک مدیر به راحتی میتوان سوالات سخت پرسید و جواب وی را قبول نکرد. ولی از یک محقق، سوال خوب پرسیدن نعمتیست برای محقق. سوال هم یا جواب دارد یا هنوز جوابش یافت نشده، بالاخره تکلیف معلوم است. سوال کننده نمیتواند بگوید قانع نشدم! اگر قانع هم نشود، محقق کلی میتواند نفع عملی ببرد.
- تحقیق علمی یک فضای آرام و متمرکز نیاز دارد. افرادی هم که کمک محقق میکنند همه چشمانداز و هدف یکسانی دارند. ولی یک مدیریت، معمولا فضای ناآرام دارد. لزوما افرادی که مدیریت میشوند، چشمانداز یکسانی ندارند. سادهتر بگویم، در مدیریت به هدف رسیدن قابل درک نیست. به راحتی! با فضاسازی میتوان مدیریت خوب را ناخوب و بالعکس جلوه داد. ولی تحقیق اکثرا نتیجهی قابل درکتری در حوزهی خود دارد.
- تحقیق یک عمل روشن و مشخصیست. معمولا به جز مواقع نادر، نیاز به مخفی کردن چیزی نیست. ولی مدیریت، نیازمند تجرید – مخفی کردن اطلاعات غیرلازم- است. این مساله را سخت میکند. ممکن است افرادی یافت شوند (و میشوند) بر اساس اطلاعات تجرید شده، قضاوت نادرست بکنند.
- ساختن در یک تحقیق راحتتر است. ارام ارام مفاهیم به زیبایی و آنگونه که انتظار داری، در کنار هم قرار میگیرند و قصر زیبای ذهنی تو را میسازند. در مدیریت، پایههای قصر در اذهان افراد و روالهای سازمان است. کافیست کسی هارمونی را مراعات نکند تا هیچ قصری برای هیچ کسی ساخته نشود. بنابراین حس خوشایند ساختن، در تحقیق بیشتر، راحتتر، و پایدارتر از مدیریت حاصل میشود.
- در تحقیق، سریعتر میتوانی خودت را به مرز علم برسانی. در مدیریت، فاصلهات با پول میتواند خیلی نزدیکتر باشد. ولی از مرز علم فاصلهای میگیری به اندازهی میزان ریسکپذیریات.
- در تحقیق، افرادی که روی یک حوزه کار میکنند اکثرا حس رقابت ندارند، و هیچ کس هیچ گاه دوست ندارد، تحقیق کسی به ثمر ننشیند. تازه، همه پیگیر به ثمر رسیدن تحقیق تو اند. ولی در کار، کمی اینگونه نیست.
- در تحقیق چیزی که میخواهی برسی، خیلی اهمیت دارد. در مدیریت، به چیزی که میخواهی برسی مهم است ولی اغلب سایهی چگونه میخواهی برسی، به طرز اذیت کنندهای سلطه دارد.
۱۳۸۶ آبان ۲۲, سهشنبه
رضا کوچولوی ما در حرف زدن و ارتباط هر روز و لحظه در حال رشد چشم گیر هست. چنان تقلید میکنه تو اصلا نمیتونی تصور کنی که معنای خیلی از جملاتش رو نمیدونه: مثل - گناه داره- ولش کن کن- حدس بزن
فعلا همینا
۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه
۱۳۸۶ شهریور ۶, سهشنبه
کشور ما با توجه به حالت بستهای که دارد مسیر بلوغ را به کندی طی میکند. منظورم از بسته بودن این است که تو وقتی قدم به خارج از این مرزها میگذاری، چنان تنوعی از همهچیز میبینی که خود همین تنوع تو را رشد میدهد. در ایران، به هر جهت، تنوع- به خصوص تنوع آدمها- کم هست. البته حرف این نیست که چرا بقیه بلوغ کمتری دارند، حرف این است که چرا آن حداقل بلوغ مورد انتظار در دور و بر آدم یافت نمیشود.
افراد کمتری میبینی که میتوانی از آنها یاد بگیری! این خیلی دردناک است. شاید هم بر عکس، چنان تربیت شدهایم که افراد با دانش یا تجربهی بالاتر از خود را نمیتوانیم ببینیم (تشخیص دهیم)! که قطعا یکی از مشکلات "تشخیص" دانش یا تجربه است. به هر صورت این مشکل وجود دارد.
در تناقض بین رشدیافته بودن (خواست درونی) و همرنگ عرف شدن (فشار اجتماع)، فشار اجتماع که هیچ گاه تمام شدنی نیست و حداقل نسل ما و چند نسل بعدی را هم تا رسیدن به یک حد معقول از بلوغ اذیت خواهد کرد. در این شرایط، و برای کاستن از هزینهی قبول این تناقض، افراد رشد یافته، یا هجرت میکنند، یا همرنگی را ترجیح میدهند و یا ... .
۱۳۸۶ مرداد ۲, سهشنبه
هر چند توی تزم، روی تطبیق پذیری کار میکنم، ولی وقتی با تفاوتهای فاحش ادمها، فرهنگها، و .... مواجه میشم، کاری از دستم بر نمیاد. تنها میتونم بگم، انگاری اینها یک خدای دیگه دارند. جلال بر تو.
۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه
نحوهي اعلام خبر سهميه بندي بنزين
1- مقدار سهميه را بسيار بالا در نظر ميگرفتند (مثلا 2-3 برابر مقدار فعلي) و اعلام ميکردند که از 1 ماه ديگر سهميهبندي آغاز خواهد شد. سپس به مرور ميزان سهميه را کنترل ميکردند. در اين صورت، فشار وارده و شوک ناگهاني فعلي توزيع ميشد.
2- مقدار سهميه را همين ميزان در نظر ميگرفتند، و قيمت آزاد آن را به نسبت قيمت سهميهبندي، تنها کمي بيشتر در نظر ميگرفتند (مثلا با قميت 120 الي 150 تومان هر ليتر). سپس به مرور قميت آزاد را تعديل و نهايي ميکردند.
ياد حرف معلم اجتماعي دبيرستانمان افتادم! مرحوم ميگفت: فرهنگها دير ميآيند و دير ميروند. دير زمانيست نظارهگر اين هستم که اگر بخواهد فرهنگي با فشار و سرعت تحميل شود، چه ميشود.
۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه
امروز که 14 خرداد هشتاد و شش هست، من سر کار اصلی یعنی "تزم" هستم و روی آفتابی و سبز رو تجربه میکنم. گفتم "ساختن" یا کامپوز کردن هم جوشیدنیست! یعنی که باید بیاد و وقتی میاد که روزت آفتابی و سبز باشه و رهبر ارکستر درونت اولین تکون رو به چوبش بده.
مامان ارومیه، و هادی دیشب رفتن ارومیه. من و رضا و سارا فعلا تنهاییم تا نرگس اینا بیان. رضا هم کلمات بیشتری رو ادا میکنه و داره میره به سمت اینکه عبارت بگه. مثل "بلا بگو" اونم وقتی میپرسی که -حسنی نگو... .
مهدی
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۶ فروردین ۸, چهارشنبه
فکر میکنم اگر که من کشتی گیر میشدم هیچکاه به خاطر یک حریف هر چند قدر هم پا روی تشک نمیذاشتم و حداقل باید در هر لحظه با دو نفر کشتی میگرفتم و مطمئنم که یه سه چهار تا گزارشگر هم لازم بود! اینو به این خاطر گفتم که وسط عید و ددلاینهای سخت مقاله ای و کارهای فشرده ی شرکتی، من ماشین خریدم! اصلا یک حرکت بدون توپ اساسی انجام دادم که خودم هم تو کف-ش موندم.
تحویل سال در همدان پیش رضا و سارا بودم، و بعد از دو سه روز برگشتم تهران. فردا هم برمیگردم همدان تا شنبه رسما باجناق دار بشم. به همین مناسبت هم یک جشنی برگزار کرده اند!
اخیرا وقتی رضا رو صدا میزنی، بهت میگه: "بله" . سلمونی هم رفته و فکر کنم وقتش باشه که یک عکس توپ ازش اپلود بشه. اصلا معلوم نیست که اونر این وبلاگ چرا اصلا نمینویسه؟! کوشی؟
بازم مهدی
۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سهشنبه
روز شنبه هادی، سارا و رضا کوچولو رو برد ارومیه. تا آخر هفته هم میمونند تا من برم بیارمشون. خبر جدید هم اینکه رضا کمی عجیب ولی واقعی شروع کرده به ادای برخی کلمات! جالبه که در یکی دو هفته ای که شروع کرده اسم اشیاء رو میگه، مثل عکس، آتیش، و .. و کلا در ادای کلماتی که دو تا ساکن پشت سر هم دارند، تبحر خاصی داره!!و ما فعلا در کف بابا یا مامان گفتن رضا هستیم!!
خبر دیگر اینکه سارا این ترم دانشگاه الزهرا دو تا درس ارائه میکنه. در واقع میخواهیم در تهران جایی بیابیم از برای هیات علمی شدن سارا. تا چه یافته شود و چه در نظر آید
۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۵ آذر ۲۳, پنجشنبه
۱۳۸۵ آذر ۱۱, شنبه
۱۳۸۵ آذر ۹, پنجشنبه
۱۳۸۵ آبان ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه
۱۳۸۵ آبان ۳, چهارشنبه
هنوز ماراتُن فارغ التحصيلی تموم نشده.
رضا 9ماهه شده و خیلی بازیگوش. دوست دارم زودتر راه بیفته. دستش رو به وسایل میگیره و راه میفته ولی هنوز خودش نمیتونه به تنهایی از زمین بلند شه.
خرابکاریهاش شروع شده کشوها رو خالی میکنه، کابینت رو خالی میکنه ظرف غذا رو برمیگردونه و خلاصه در وضعیت تهی سازی قرار داره. دو هفته است که شیپور زدن یاد گرفته.
این هفته رضا شدیدا مریض شده بود در واقع اولین بار بود که مریضی درست و حسابی گرفته بود خیلی سخت بود امیدوارم خدا دیگه این جوری امتحانمون نکنه. البته هنوز کاملا خوب نشده.




