۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال تازه میرسد....

سلام
یک ساعت مانده به تحویل سال نو. امسال نوبت ارومیه است و اینجاییم.
هوا امسال خیلی غافل گیرمان کرد. هرچند تجربه ی ما این بوده که هر جا برویم یخبندان را با خودمان به همراه داریم ولی نمیدانم چرا به این باور نمیرسیم که علی رغم آستین کوتاهی هوا در زمان حرکت، حتما باید پالتو را هم همراه داشته باشیم. (از بس قدوم مبارک و پربرکتی داریم که هوا را به سمت بارش هدایت میکنیم)
یک تصمیم جدید وبلاگی گرفتم، می خواهم در سال جدید مشکوک به نا امیدی و سیگنال منفی مطلب ننویسم که بعدش "صفورا جونم" نگران شود. گاهی یا به عبارتی بیشتر وقتها هوای نوشتن در دل گرفتگی آدم سر می رسد و این میشود که گاهی مطالب راهشان شاید کمی کج میشود.
سال نوی همه مبارک!

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

آخرین روز کاری سالم

تو این ساعتهای آخر امروز کار کردن سخته کار زیاده ولی انگار دستم نمیره باید برم دنبال رضا . چهارشنبه سوری هم هست و هنوز من از هیچ نوع خانه تکانی جات بویی نبرده ام حتا هیچ کاری ....

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

این نیز بگذرد

بادمجان، قصه ی لالایی، روغن، کدو، لپتاپ، رب گوجه، ویرایش هزارمین گزارش، فیس بوک، سیب زمینی، بشقاب، نان و انتظار.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

چه میکنند...

تصمیم گرفته ام هیچگاه ادعای دین و مذهب و اسلام و این چیزها را نکنم. چون غلطهایی که مذهبی ها علی رغم ادعاشان می‏کنند به نظرم گناه بار تر از گناهان بی مذهبهاست. انگار معدود مسلمانان سالم، عرف را میسازند، غافل از اینکه مسلمانان نامسلمان بسیاری خوشند و مشغول در پس پرده ی یک عرف اسلامی.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

به به

روز خوش شانسیم بود امروز، دقیقا وسط کارای گره خوردم و حسهای بدی که داشتم مامان ماهان زنگ زد که از مهد رضا رو برداشتی تو راه نخوابه بیارش خونه ی ما. منم خوشحال، فک کردم که بالاخره یه امتیاز امروز گرفتم، میتونم بزارمش اونجا و به کارم برسم ولی ولی .... رسیدیم در خونشون رضا نرفت که نرفت و دست از پا درازتر ماهان رو برداشتم آوردم خونمون که با همکاری دو تا شیطونک کارام رو انجام ندم.

دلم یک آلزایمر موقتی میخواهد (خدایا جدی نگیر همانطور که خودت میدانی این حرف بر اساس یک صنعتی در ادبیات است به نام کنایه ... )

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

مسیر پیش رو

اطراف را ميشود نگاه کرد و دید، ميشود هم نديد، ميشود هم فقط به مسير خود نگاه کرد، ميشود گاهي هم آنچه را که واضح ديده ميشود ديد که اگر سر را از مسیر پیش رو لختی بگردانی شاید ببینی، گاهي با سر گرداندن هم نميشود ديد، بايد بخواهي تا ببيني. بايد کمي سعي کني و حتا گاهي بيشتر، و گاهي هم ميشود از فرط پرداختن به اطرافت ديگر مسيرت را فراموش کني و اصلا یادت برود به کجا ميرفتي و ميخواستي بروي.
سارا

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

های زندگی

لذت بردن از زندگی واقعا استعداد میخواهد، نمیدانم ژنتیک است یا مهارتی است که میشود کسبش کرد. به هرحال خیلی وقتها در حسرت داشتن چنین استعدادی زمانهایی از زندگی را بدون داشتن حس رضایت از دست داده ام.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

هیولای آهنی

رضا: يه هيولاي آهني هست قدش به خدا نميرسه ولي بندش به خدا ميرسه خرس رو خفشو ميگيره می بره رو هوا.

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

مستی عشق-1

حدود سه چهارم از کتاب مستی عشق (نویسنده: Andre Maurois و مترجم علی اصغر سعیدی) را خوانده ام، و به نظر همان اتفاقی که در بخش اول داستان، برای فلیپ بیچاره، در اثر عشق به اودیل، افتاد در بخش دوم داستان برای ایزابل بیچاره، در اثر عشق به فلیپ خواهد افتاد.
اندره موروا در کتاب مستی عشق که اسم اصلی آن Climats به مفهوم اقلیمها، هواها، و .. هست، شاهکاری را خلق کرده که بحق و بمضمون نوشته پشت جلد، برخی بخشها را خواننده دوست دارد چندین بار بخواند و با احترام به نویسنده فکر کند. و البته چه زیبا آقای علی اصغر سعیدی آن را ترجمه کرده است، ترجمه ای روان و مطبوع.

موروا از عشق و رابطه سخن میگوید و تلاش دارد ذهن خواننده را به ظرافتهای یک علاقمندی معطوف کند. از "فلیپ"ی سخن میگوید که از دست برخی رفتارهای معشوقه اش، اودیل، که او را بسیار میپرستید، بسیار نگران و ناراحت بود و بعد در سناریویی دیگر، همان رفتارها را با معشوقه ی جدیدش که هم او بسیار عاشق فلیپ بود، تکرار میکرد. درست مثل "سلام سینما"ی محسن مخملباف:
سکانس 1: جمعیتی بسیار انبوه پشت دری اجتماع کرده بودند تا پس از مصاحبه با مخملباف در فیلمی ایفای نقش کنند
سکانس 2: مخملباف در حال مصاحبه با دو دختر جوان روبروی دوربین بود. سوالات زیاد و گیج کننده ی مخملباف از یک طرف و تلاش و تقلا بسیار توام با اضطراب و اشک و گریه دو دختر جوان برای مقبول افتادن از طرف دیگر.
سکانس 3: دو دختر جوان، که از مصاحبه موفق بیرون آمده اند، به عنوان مصاحبه گر و کاملا شبیه به مخملباف ایفای نقش میکنند و دو دختر جوان دیگر در حال گریه کردن و التماس هستند!

از مستی عشق خواهم نوشت.
مهدی

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

4 سال بعد از آن روز

روزهاي آخر انگار ميخواستم دو تکه شوم و اين تکثير را خيلي دوست نداشتم درونم که بود مال خودم بود و آن قسمت مالکانه عشقم به خود را کاملا ارضا ميکرد مال مال خودم بودم ولي 6 صبح روز جمعه که صدايش را شنيدم ديگر مطمئن شدم وجودي يافته که ديگر همه اش مال من نيست.


رضا جونم تولدت مبارک!

(در این خیال که رضا هم روزي اينجا را خواهد خواند و آن موقعی است که معني مبارکي تولد را ميفهمد.)

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

وحدت عشق

وحدت عشق اصطلاحی است که امروز صبح در اثر شنیدن یک موسیقی و تحت تاثیر کتاب «مستی عشق» به ذهنم رسید. رسیدن به اینکه احساسات عاشقانه همه یک نوع حس مشترک هستند مستقل از اینکه معشوق کیست و این حس عاشقانه دارد نثار چه موجودی میشود. به نظرم شرایط پدیدار شدن این حس سرمستی، کاملا در ارتباط با درونیات انسان است. انسانی که به دنبال آرمان جدیدی در زندگی میگردد و می خواهد بهانه ای برای روزمرگی ها پیدا کند بهانه ای که کمی هم خیال انگیز باشد. این بهانه اگر به اندازه ای آرزومندانه، دور از دسترس باشد، شاید دویدنها را با تعاریف عالی تری توجیه کند و اوج خیال انگیزی شاید خیال رسیدن به دور دست ترین باشد.
سارا

درک یک واقعیت

امشب برای اولین بار رضا یک درخواست خیلی خیلی مقبولانه و دوست داشتنی ابراز نمود که : "من خوابم میاد منو ببر تو تختم بخوابم!"
و بدین ترتیب من متوجه شدم رضا به شناختی از خودش رسیده و این حس رو داره درک میکنه که بابا یه وقتی هم آدم از بازی و کارتون و اینا خسته میشه و خوابش میگیره.
سارا

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

راضیانه

انگار که وقتی آدم به نظر خودش در میان انبوهی از سختی ها ست دلش برای آرامش تنگ میشود و انگار وقتی در آرامش است دلش برای دلمشغولی ها و سختی هایی که بخصوص گذشته باشند تنگ میشود. و البته شاید این ویژگی یک انسان سخت راضی شونده باشد ;)

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

آخرین و چهلمین پست سال 2009

- به نظر رضا بزرگترین عدد چهل است پس با خط کش رضا ما بیشترین پست را امسال داشته ایم.
- اخیرا به این نتیجه رسیدم که وبلاگ واقعا میتواند لاگی باشد برای افکار و خاطرات، شاید جاودانه تر از کاغذ ولی نه هیجان انگیزتر از آن.
- فعلا تصمیم گرفته ام تا جایی که بتوانم نوشته های وبلاگ را به شیوه ی کتابی بنویسم چون فکر میکنم حس بیشتری به نوشته میدهد و یا به عبارتی برای تولید نوشته ی کتابی آدم بیشتر فکر و احساس خرج میکند؛ شاید.

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

واگرایی ذهنیات

آخرین بلاهایی که بر سر رابطه ی «هِما» و «کاشیک» آمد را در صندلی های سالن انتظار خواندم. خدا را شکر میکردم که کتابی دارم که دچارش باشم و استرس برخورد با افرادی که قرار بود ببینمشان را نداشته باشم و غرق شدن در تجسم اتفاقات درون کتاب نگران ام برای دیر رسیدن به شرکت و جلسه ای که بعد از یک هفته امروز فردا کردن برای برگزاری اش داشت هماهنگ میشد که بشود، را هم می کاست.

به نظرم ذهن بعضی آدمها تمام وقت به دنبال مسئله ای است برای حل کردن. این که از آرامش نمیتوانند لذت ببرند و تنها در شناخت مسئله و حل آن است که زندگی برای آنها جریان دارد. البته اکثر این مسائل حل کردن مسائل کامیونیکیشنی است. اینکه کی با کی با چی و چطوری درگیر است؟ اینکه برای کی یا چطور شدن چی باید چی کار کرد؟ شاید بشود گفت ذهنهای ماجراجویی که سکونت پذیر نیستند. واگر میشد صورت مسئله های این جور ذهنها را ساختار داد و به سلسله مراتبی از مسائل هدفدار رساند ... شاید مفید باشد ولی شاید با ماهیت واگرای این نوع ذهن ها متناقض باشد. .... فکر کنم معلوم است که این نوشته ها هم ترواشات یک ذهن واگراست که تلاش میکند با چکاندن آنها بر «هوای نوشتن»ش نقطه ای برای همگرا شدن بیابد.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

ماه من

شعر زیبا از یک شاعری که فعلا نمیشناسم:

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که .... خدا هست ، خدا هست

مهدی

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

ابر و آفتاب

مراسم شب یلدا در یک عصر پاییزی در غذاخوری شرکت. اون روز میخاستم برای خاله شدنم و لپ تاپم شیرینی بدم. قبل از اینکه برم بگم که شیرینی رو بخرن یکی از بچه ها زنگ زد که پولشو بدم اونا میخوان برای شب یلدا خوراکی بخرن و به بچه ها بدن. منم گفتم باشه ولی میشه یه مراسم کوچولو به این بهانه هم بزاریم شاید در تغییر آب و هوا تاثیری داشته باشه. ولی این سوال برای خودم حل نشده بود که چطوری میشه شاد شد و این یه تلاش بود برای رسیدن به این جواب. دقیقا حس کمبود شادی رو تو حال و هوای خیلی از بچه های شرکت احساس میکنم. حس خستگی و طلبکاری از همدیگر. اون حسی که باعث میشه دو جناح متقابل در شرکت حس بشه: بچه ها و مدیریت. و من که در برزخی بین این دو جناح گیرم و دچار یک دوگانگی در رفتاری که میتونم داشته باشم.
یه دورانی احساس میکردم چقدر خوبه که مدیرها هم مثل نیروهان و چه خوب که احساس فاصله ای در کار نیست ولی فک میکنم تا حدودی اوضای مالی و انتظار به جایی که همه از مدیریت دارن کارو خراب کرده.
امیدوارم به روزهایی آفتابی که حتما خواهند آمد و زندگی را روشن تر و نورانی تر خواهند کرد چرا که این ویژگی یک زندگی چهار فصل است اینکه سهم ابر و آفتاب از بودن در آسمان باید یکی باشد.

دوستی های سایبری

از وقتی تینکپد (لپتاپم:دی) اومده سعی کردم با دوستام دوباره بیشتر رابطه سایبری برقرار کنم. کلا تو وب هم بیشتر میگردم. ولی نهایتا حس خوبی نمیده وقتی زمان به نسبت زیادی پشت این صفحه میگذرونم درواقع این کارها به تقویت روحیه آدم خیلی کمک نمیکنه. یعنی اون گمشده هه اینجا هم نیست. این فضای سایبر فاصله اش با واقعیت زیاده و تنها چیزی که به آدم نمیده آرامشه. حس میکنم چشم دوختن به این صفحه دشمن خانواده هاس. در حالیکه میتونی احساست رو با این چشمهایی که تو سایبر میگرده نثار یک موجود زنده کنی که قطعا آرامش و شادی بیشتری بهت میرسه تا اینکه بخوای تو دنیای سایبر دنبال یه دوست خیلی قدیمی بگردی و خبری ازش بگیری.
این اسکایپ کلی کمک میکنه که حس فاصله ی زیاد تقلیل پیدا کنه ولی حس شادیش خیلی کوتاهه. بازم همون صحبت کوتاه خیلی خوبه ولی تا رسیدن به شادی ا ی که در حضور یک دوست بدست میاد خیلی فاصله داره. چقدر دلم تنگ شده برای گپ و گفتهای طولانی خوابگاه انگار هیچ وقت زمان تمام نمیشد. ولی من خیلی دیر فهمیدم که در آن گفت و شنودها لذت و شادی خاصی هست که تکرار شدنی نیست. سنی که گذشته، فرصتی که رفته و... یاد آن خامی شیرینی بخیر که تلخی ها را نامحسوس میکرد. یاد آن بچگی ها و بچه بازی ها بخیر. کاش میشد هنوز حس بچگی رو برای مدتی طولانی میتوانستم بگیرم احساس بزرگی نکنم، احساس بدهکاری و وظیفه ای نانوشته به n نفر از آدمهای دور و برم.

گریزی نیست از آنچه خدا میخواهد ولی چه جوابی به درخواستهای ناتمامی که بنده هایش از او دارند؟

سارا

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

آفاتو

مامانی: رضا اسم یه حیوون رو بگو که با آ شروع میشه.
رضا : یه پرنده هست که اسمش «آفاتو» ه. آهنگ آروم میخونه. خیلی هم مهربونه! میخوای برات قصه شو بگم؟

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

کار سخت

انگار وقتی یکی به آدم بگه کارت سخته یا چقدر سختی کشیدی: دو تا اثر متضاد میتونه رو آدم بذاره
1-
آدم پیش خودش فک کنه که نه بابا اینقدرها سخت نیست ولی خوبه که کسی هست که میدونه سخته
2-
در حالیکه شاید اوضا خیلی سخت نباشه به خودش تلقین بشه که اوضا سخت تر از اونیه که احساس میکردم

من فک میکنم معمولا دچار گزینه اول میشم. شما چطور؟
سارا

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

پیامک

آنچه پیک‌آسا آن را پیامک 2 یا SMS2 می‌نامد، یک مرکز پیامک غنی‌شده است. مرکز پیامکی که هسته‌ی اصلی آن یک پیامک کاملا استاندارد است و در عین حال می‌تواند سرویس‌هایی همانند کپی، فوروارد، آرشیو، ارسال گروهی، چت، لیست سیاه، جواب خودکار پیامکی، و ... را ارائه نماید.  ...پیامک

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

شادی(1)

داشتم دنبال این میگشتم که واقعا چطور میشه خوشحال بود در حالیکه خیلی وقت و حال خوشگذرونی نداری. به اینا رسیدم گفتم بد نیست اینجا هم بذارم:

-تمرکز ذهن بر لحظه ی حال
-عشق و دوست داشتن دیگران
-مفید بودن برای خود ودیگران
-ورزش
-رژیم غذایی مغذی
-به کارگیری بی وقفه ی توانایی های فردی


و اینکه : راز شاد زيستن، انجام دادن آنچه دوست داريم نيست بلکه دوست داشتن آن چيزي است که انجام مي دهيم.
مطالعات نشان مي دهد که مردم مذهبي شادتر هستند .
سارا

مادرانه

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

انسان بودن و عادت

انسان بودن  و عادت کردن دو تا ویژگی مکمل زندگی و تعادل زندگی اند انگار. این که آدم اول عادت میکنه بعد چون انسانه و دارای قابلیت نسیانه میتونه فراموش کنه عادتش رو. رئیسم هم میخواد بره و به احتمال قریب به یقین من آخرین نفری هستم که دارم اینو میفهمم..ربطش به عادت اینه که حالا باید عادت بودن و کار کردن با این رئیس رو فراموش کنم.
کم با هم جنگ نکردیم ولی حالا فک میکنم که دوستش داشتم و میجنگیدم. ای کاش نره، من تو فلکسیبل بودن محیط اینجا و مهدی شک ندارم فک میکنم اگه آدم جایی رو دوس داشته باشه میتونه تغییرش بده تا به ایده آل همه نزدیک بشه مگه اینکه ایده آلها خیلی متفاوت باشن.

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

Laptop and Sheida

salam
hanooz windows e laptop am ro farsi nakardam vali nazr kardam ke hatman emshab ye posti daashte baasham:D
Man be aarezooye dirineye khodam residam o belakhare baa laptop e khodam baa aramesh e tamaam daram weblog minevisam.
Alan az bimaarestan oomadam vali emshabam khaale nashodam, az tars inke shaaye'e shode ke pars online farda pasfarda mikhad adsl haasho ghat kone man hatman bayad emshab weblogam o update konam, vaaaaaaaay che keyfi mide laptop :D
...alan ke daram posti ke dishab mikhastam bezaram o blogger nazasht ro mizaram dige khaale shodam o SHEIDA khanoom nozoole ejlaal kardan.

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

بازی ریاضی با رضا

بر سر اسباب لهو و لعب "تخته" پدر و پسر گرد هم، هر کدام یک تاس در دست، تاس همی انداختند و هر کدام که عدد بیشتری می آورد، به همان میزان از مهره های نفر مقابل دریافت همی نمود. کم کم پسرک کاملا بازی بیاموخت و بعد از گذشت چند بازی، قانون بازی را عوض نمودن کردیم و مقرر گشت هر کس عدد تاسش بیشتر بیاید به اندازه ی عدد تاس نفر مقابل از مهره های طرف مقابل بربدارد. قانون هر دو بازی را پدر جاری ساخته بود و تلاش همی کرد که ایده ای هم از زبان پسرک 4 ساله اش جاری شود! بازی پدر و پسر بر همین منوال میگذشت که به ناگه پسرک که کمی از محاسبات و خواندن اعداد عجیب تاسها خسته مینمود گفت: بابایی یه قانون دیگه! بگم چه جوری؟ پدر نیز در اوج خوشحالی جواب همی داد بر پسر که بازگو قانون بازی ات را، که بالاخره توانستم ریاضی بر پسرک بیاموزم.
رضا: بابایی بیا مهره ها رو بچینیم روی هم، بعد تو با تاس خودت مهره های من رو بزن، منم با تاس خودم مهره های تو رو میزنم!

عاشقانه هاي ماماني و رضا

...
ماماني: رضا عشق مني!
رضا: ماماني من عشقت نيستم پسرتم
ماماني: باشه پسرمي! رضا ميدوني عشق مني يعني چي؟
رضا: نه!
ماماني: يعني اينکه خيلي خيلي خيلي دوستت دارم.
:(رضا بعد از کمي پردازش و تفکر و از آنجايي که اکثرا نقش کارگرداني تو بازي يا همه جا داره)
ماماني بازم بگو رضا عشق مني!
...


۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

در اثر آهنگی که صبح تو ماشین شنیدیم;)

با آهنگ بخونین:
شادی رضایت قناعت آرامش لذت خوشحالی هدیه بازی بگوبخند قهقهه قلقلک خوش خیالی پرواز گرمی گرما گرم شدن گرما بخشیدن شیرین شدن بودن خوردن شنیدن
س

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

قصه برای آقا رضا

رضا در تختخواب: بابایی یه قصه بگو که توش یه جنگل پر از حیوانات مختلف باشه و دو تا مار هم داشته باشه که ....
بابایی دراز در کنار تخت اقا رضا: یکی بود یکی نبود یه جنگل پر از حیوانات مختلف بود و دو تا مار هم داشت توش! یه روز یک خرسی ....
دو دقیقه بعد، رضا: بابایی بابایی چرا میگی شرکت! چرا میگی جلسه. قصه رو بگو. تو جنگل مار بودش ها، جلسه نبودش که!!
من: ها؟! چی؟ من کجام؟! ;)

اره این روزها فکر و ذهنم خیلی با شرکت مشغوله. قصه های اخر شب رضا رو هم خراب کرده :)

موعظه آقا رضا

بابایی (با حالت نیمه عصبی): "اقا رضا باید حرف بابایی رو گوش کنی، چند بار بگم یه حرف رو! اخه بابا من خسته شدم، من هی میگم این کارو نکن، شما انجام میدی. اصلا باید حرف بزرگتر......"

داشتم این حرفها رو میگفتم که کم کم احساس کردم رضا کاملا داره به حرفم گوش میکنه، بنابراین با حس روشنفکری اول به خودم مسلط شدم و بعد ادامه دادم:

"... اصلا منظور من این نیست که من هر چی میگم تو بگی چشم! تو باید استقلال نظر هم داشته باشی، باید خودت هم فکر کنی، نظر همه رو بدونی و بعد هم تصمیم بگیری. مستقل باش، ولی کاری نکن که بقیه فکر کنند که به حرف بقیه گوش نمیدی...."

رضا که اروم و بیصدا بود و من کاملا روشنفکرانه اون رو نصیحت میکردم، یهو در جواب موعظه ی من (که کم کم هیچی نمیهفمید از بس قلمبه صحبت میکردم) گفت:

"بابایی جیش داری تو؟!"




تعادل

نوعی تعادل هست که تنها در یک نقطه برقرار میشه و این نوع تعادل با اندک ضربه ای به هم میریزه.
س

تا فاز چندم؟

فقط میخوام سریع فاز سوم رو هم بدیم و بقیش بیفته گردن تیم یو آی و من خلاص. یه محصول بدیم تموم شه بره. میترسم نتونم تا آخر بکشم.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

به در کردن خستگی یک روز کاری

ماشین رو طبق معمول زدم رو پل جلوی در خونه بغلی مهد کودک و رفتم دنبال رضا. اتفاقا بیشتر از 7-8 دقیقه طول کشید چون میخواستم از خاله زهرای مدیر بپرسم که قضیه ی این کیک عنکبوتی چیه که باید برای آپ گرید شدن بچم به کلاس بالاتر ببرم...
با رضا خوشان خوشان برگشتیم سمت ماشین که دیدم به به چندین آقا پسر خوش تیپ و یه خانوم خوش تیپ تر مشغول پنچر کردن ماشین مای بیچاره اند. .... آخه چرا ؟؟؟ خب جلوی خونه مردم ماشینو گذاشتین رفتین... تو ایین نامه نیومده که میتونین این کارو بکنین...
ما هم رفتیم پیش خاله زهرا که بیاااااااااااااااا اینا رو بزن..... بالاخره از همون آپارتمان یکی اومد چرخ و عوض کرد و ما راه افتادیم ..
ولی من هنوز به نتیجه اخلاقی نرسیدم که اون خوش تیپهای مربوط به اون واحد تجاری طبق آیین نامه پنچر کردن یا من خلاف آیین نامه ماشین بردم تو کوچه یا بردن رضا به اون مهد کودک خلاف آیین نامه است!!! نمیدونم
عوضش رفتیم جلو نونوایی آقا رضا فرمودن بازه مامانی بربری بگیریم. مامانی هم که حال نداشت پول آقا رضا تشریف بردن نونو بگیرن آقا گفت چند تا میخوای رضا هم گفت هزارتا!! 150 تومن و گرفت و یه نون به رضا داد. با کمال افتخار آقا رضا هم امشب به همه اعلام کرده که خودش تنهایی رفته هزارتا نون خریده.

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

شاید نباید دیگر نخواهم رفت؟!!

برای اولین بار بعد از انتخابات منم رفتم که همراه بقیه باشم تو راهپیمایی. مرخصی گرفتم و با بچه ها رفتیم. اولین و آخرین بارم بود. خیلی وحشتناک بود. ضربان قلبم لحظه ای آروم نشد تا وقتی که به کوچه شرکت برگشتم. آدمها یا میترسیدن یا میترسوندن. ابزارالات ترسناک برای ایجاد فضای وحشت. به هر طرف که میرفتیم من از ترسم میگفتم بچه ها برگردیم. فقط فکر میکردم اگه اتفاقی بیفته رضا چی میشه.
سارا

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

انرژی میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!
ارائه فردا ...نمفهمم واقعا چرا اینقدر سختمه ارائه کردن ... هر بار همین قدر استرس ...
به رضا فکر کردن چقدر میتونه بم کمک کنه؟؟؟؟؟
سارا

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

من مامانم :)

اصلا بعضی وقتا همینکه آدم فکر میکنه مامانه کلی آرامش خیال پیدا میکنه و احساس شکر به خاطر مامان بودن و واقعا ایمان دارم که هندونه نیست زیر بغل خودم میدم که یه نعمتم.

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

گلایدر



رضا و علاقه به پرواز- جمعه یک آبان هشتاد و هشت

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

رضا در 29 مهر 88


29 مهر 88، صبح زود، حیاط مجتمع، رضا با کیف و لوازم به سمت مهد کودک


۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

سینمای اول

سینمای اول آقا رضا با فیلم بی پولی شروع شد! بعد از بارها برنامه ریزی برای سینما بردن رضا و فرهنگی کردن فرزند خانواده بالاخره موفق شدیم این بار بدون برنامه ریزی یو هویی بریم سینما اونم شونصد نفری. آقا رضا هم نهایت همکاری رو به خرج داده و آدمیزادی از اول تا آخر فیلم و تماشا کرد. البته فیلمش مزخرف (مامانی: ببخشید! بقیه: خواهش میکنیم.) یود ولی چون قصد قربت به سینما و فرهنگ بود دیگه تا آخر نشستیم. البته با رضا قبلا دو سه تا تئاتر عروسکی رفته بودیم که یکیشون به اپرای اتریشی بود که با چه داستانهایی که میبافتیم سر جاش نگهش داشتیم. یکیش هم نمایش عروسکی علی بابا و چهل دزد بغداد کار دایی جواد (ذوالفقاری) بود که بعد از سه بار بلیط خریدن اما دیر رسیدن موفق شدیم ببینیمش.

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

نماز خوندن رضا

صحنه:

من، رضا، یک سجاده و سه تا مهر! یکی برای من، یکی برای رضا، و یکی هم مال دوتامون! هر دو به زور روی یک سجاده ایستادیم در کنار هم

قبل از نماز یاداوری میکنم که:

رضا وسط نماز حرف نباید بزنیم، حرف بزنیم باطل میشه.

رضا: باطل یعنی چی؟

من: یعنی خدا قبول نمیکنه نمازمون رو

رضا: قبول یعنی چی؟

من:....

و بعد

"چهار رکعت نماز عشا میخوانیم واجب قربه الی الله"

وسط رکعت اول، رضا: بابا یه دیقه وایستا، مگه نگفتی حرف نزنیم، تو که الان داری حرف میزنی!! (منظور با صدای بلند نماز خواند من بود)

من ادامه میدهم و به رکوع میروم- رضا خم میشود، و کف دستانش را زمین میگذارد بعد یک پایش را بلند میکند و حرکتی را که در ژیمناستیک یاد گرفته تکرار میکند و ...

من وارد سجده میشوم، رضا همانطور که یک پایی ایستاده و دستها کاملا باز، یک شیرجه به سمت سجاده میزند و محکم میخورد به من

هر دو با هم

"سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله"

بعد من بلند میشوم برای رکعت دوم- رضا با صدایی عجیب، بلند میشود. من مشغول خواندن رکعت دوم، رضا شروع میکند به کاراته بازی و صداهای عجیب!

من قنوت میگیرم، رضا حواسش نیست. با دست به شانه اش میزنم. نگاهم میکند و صورتش را کاملا با دستها میپوشاند- هر دو صلوات میفرستیم.

بعد من رکوع و رضا دوباره دستها را مثل هواپیما باز میکند و ...

رضا: بابا یه دیقه وایستا کارت دارم

کمی خنده‌ام میگیرد. رضا با شیطنت میگوید: بابایی باطل شد. خودت گفتی نباید بخندیم. مال هر دومون باطل شد مگه نه؟....

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

ابزاری برای تولید دوپس دوپس اصیل

سلام
رضا خیلی از آهنگای دوپس دوپس خوشش میاد و شعرشون رو سریع یاد میگیره. دنبال اینم که شاید یه ابزاری پیدا بشه که شعرو بش بدم و یه آهنگ دوپسی برای اون شعرم پیدا کنه. بلکه شعرای درست حسابی رو بتونم این جوری یادش بدم به جای شرو ورای ساسی مانکن.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

بايد سعي کني نيروهاي متوسط رو مورد تشويق خاص قرار ندي چون هر لحظه ممکنه حکم اخراجشون بياد.

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

خیلی سخته اینکه بخوای تصمیم بگیری جواب این سوالو چی بدی : حاضری دو تا از نیروهات رو اخراج کنی و به جاش دو تا نیروی تقریبا خیلی بهتر بگیری؟ اون وقت اون دو تایی که میخوان اخراج کنن رو 5-6 ماه باهاشون کلنجار رفتی تا جا بندازی از همه بدتر که اخراج نه حتا جابجا.



۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه


تیرماه 88- رضا در ساحل دریای خزر- سلمانشهر
ماجراهای رضا کوچولو
-------------
به فکرم زد که با رضا کمی ریاضی کار کنم، و ببینم که اصلا منطق ریاضی رو در این سن میفهمه یا نه.
من: رضا اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا دیگه بدم اونوقت تو چند تا پرتقال داری؟
رضا: سه تا.
من: ایول!!
رضا: بابایی حالا من بپرسم. اگه تو یدونه پرتقال داشته باشی، و من بهت دو تا بدم اونوقت ...(کمی مکث کرد، به گمانم داشت فکر میکرد که چرا سوالش شبیه سوال من شد و بعد ادامه داد ) ... اونوقت تو خوشحال میشی یا ناراحت!!!!!!
:))
------------
و در یک بازی که من سعی میکردم به رضا سوال و جواب بیست سوالی یاد بدم...بعد از دو سه بار طرح سوال از طرف من که عمدتا جواب یک حیوانی بود که مثلا در خشکی بود یا پرواز میکرد و یا در دریا بود و من خصوصیات رو میگفتم و اون جواب میداد، رضا گفت حالا من بپرسم؟
رضا: اون چه حیوونیه که هم تو دریاست، هم تو خشکی، و هم تو هوا
من که فکر میکردم رضا هنوز بلد نیست سوال درست کنه، کلی بهش یاد دادم که بابایی نمیشه که هم تو خشکی باشه، هم دریا، و هم هوا. بالاخره تو یکی از ایناست دیگه...
رضا: چرا، مرغابیه!!!!!
:))
-----------



۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

هاله نور- قدرت برتر منطقه- مدیریت جهان- "بگم بگم-- میگما- موافقید در مورد یک خانم صحبت کنیم؟" انکار هاله نور! - دکتر کردان- ادامه ی حمایت از دکتر کردان!- مدرک دکترا کاغذ پاره است!- اعتبار ایران در جهان- مشایی- احمدی نژاد به عنوان پیامبر بعدی-
کمک! کسی از طرفدارهای احمدی نژاد کمک کنه من خوب فک کنم. شاید دوران انتخابات زمانی باشه که بشه جواب برخی از این سوال ها رو یافت. به راستی حامیان احمدی نژاد، توجیهی برای مسائل بالا دارند؟ بالاخره باید به خودشون فشار بیارن و رفتار قهرمان خودشون رو توجیه کنند.

جدی اگر آقای احمدی نژاد حرف حسابی در مورد هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری، فراهانی، و سایر افرادی که نام برد داشت، آیا باید در جلسه مناظره میگفت؟ مگر 4 سال فرصت نداشت که افشاگری کند.
طرفدار آقای احمدی نژاد! در جامعه ی ما خفقانی وجود داشت و دارد که نمیتوان از بعضی از بزرگان انتقاد کرد، این خفقان و عقده باعث شد که وقتی اقای احمدی نژاد به راحتی هتک حرمت کرد در جلسه، شماها واقعا (؟) برایش سوت زدید. به راستی اگر هم انتقاد، و یا اتهامی در مورد کسی وارد است، میتوان اخلاق را زیر پا گذاشت؟!
بهرحال من فکر میکنم، اقای احمدی نژاد از سر زرنگی از این عقده ی ملت در حال بهره کشی است. توسل ایشان به کلمه افشاگری، بهره برداری از کلمه ی هاشمی! همه استراتژی ایشان را نشان میدهد. ایشان نشان داد برای رسیدن به اهداف خود، به اخلاق پایبند نیست.


مناظره احمدی نژاد با موسوی بیشتر برای من درس بود تا مناظره. مستقل از محتوای مناظره هر دو نفر، شخصیت دو طرف را بیرون ریخت. بارها فکر کرده ام که اخلاق برتر از مذهب هست، دقیق هم نمیدانم که آیا پایه تئوریک دارد این حرفم یا نه. ولی انسان با اخلاق بی مذهب (میشود؟!) را بیشتر میپسندم تا مذهبی بی اخلاق را.

هر چه قدر هم طرفداران احمدی نژاد بخواهند به هر نحوی هوی و جار و جنجال بپا کنند که احمدی نژاد برنده مطلق (!؟) (سجده واجبه!!) مناظره شد، ولی عقل سلیم و چشم سالم و انسان فرهنگ دوست اصلا چنین رایی نمیدهد. از پس از مناظره همیشه به این فکر میکنم که میخوام با یک هوادار احمدی نژاد بافرهنگ صحبت کنم تا شاید مرا آرام کند. اخر من نه تنها به احمدی نژاد رای نخواهم داد، بلکه از بابت هتک حرمتهای این شخص و در مقابل 50 میلیون تماشاگر مناظره شاکی هستم. احساس کوچکی میکنم از داشتن چنین رئیس جمهوری در چهارسال گذشته.

ولی، از طرفی دموکراسی یعنی همین. یعنی قبول کنی که اکثریت ممکن است آنگونه که تو درست میپنداری نباشند! حتا به ضداخلاق رای دهند و خوشحال باشند. و تو چه اندازه باید در عذاب باشی در زیستن با کسانی که به راحتی بنده شناس میشوند و قضاوت میکنند و حکم را صادر میکنند.


از جناح راست و اصولگرایان، من خیلی حسی از تعدادی از آقایان خوشم میاید. مثلا از لاریجانی و حداد عادل خوشم میاید. یعنی همیشه فکر میکنم که انسانهای فرهیخته ای هستند که ممکن است سلیقه شان با مذاق بعضیها خوش نیاید. همانند یک شخص ساده و مثبت اندیش در فکر اینم که آیا این دو نفر از حمایت احمدی نژاد اذیت نمیشوند؟
بگذریم. رای من موسوی شد. ذهن توجیه خواه من میگوید که چرا در پست قبلی کمی کروبی بودی؟ مگر برنامه هایش را بهتر ندیدی از موسوی؟! و ذهن توجیه گر من جواب میدهد:
تئوریهای سازمان دهی همیشه در معرض این سوال هستند که مدیر مهم است یا برنامه و هدف؟ یعنی داشتن برنامه ی مهم و هدف عالی مهم است، یا داشتن یک مدیر توانا و لایق؟ و جوابی که خود من به تجربه به آن رسیدم و با آن زندگی میکنم این است که تعیین مشخص برنامه و یا هدف خیلی مهم نیست، اگر شخص لایق و توانایی بیابی هدف مبهم درون ذهنت را کاملا شکل میدهد و اجرا میکند. بر اساس این توجیه، اقای کروبی در عین داشتن برنامه های مشخص (و اخیرا کمی غلو شده از دید من- مثل تعیین مدیران دانشگاه ها توسط دانشجویان!!!) از نظر شخصیتی به توانایی و لیاقت موسوی نیستند.








۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

سلام مهدی رایش عوض شده و بزودی اعترافاتش رو اینجا مینویسه.

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

کمی انتخابات ریاست جمهوری

من چند وقتیست که در هروله ی رای به یکی از دو اصلاح طلب هستم و هنوز به جمع بندی نرسیدم که موسوی و یا کروبی. کروبی از این منظر برایم جذاب شده است اخیرا که این مرد واقعا برنامه دارد و خیلی حرفه ای (از دید من) وارد صحنه شده: از درون یک حزب، با کار حزبی، با برنامه هایی که اعضای حزبش پیشنهاد داده اند، حضور مداوم در 10-15 سال اخیر.
واقعا فکر میکنم اینکه شیخ اصلاحات همه ی مردان اصلاحات را میشناسد، و با همه میتواند تعامل داشته باشد، و به راحتی نظام نمیتواند این شیخ را ندید بگیرد، برگ برنده ای بس بزرگ است.
اما موسوی عزیز. رای خوبی جمع کرده است، ولی من هنوز در جمع بندی ام به موسوی نرسیده ام. چرا که مثل کروبی مشخص، روشن، عملگرا نیست. از موسوی من فقط اعتراض و انتقاد شنیده ام و برنامه های کلی برای اصلاحات.
فیلم کروبی، پر محتوا و ناشی (حتا از دید من که منتقد فیلم هم نیستم) بود. افخمی میتوانست، قطعا میتوانست بهتر ارائه کند. محتوای فیلم از بسیار غنی تر از شکل بیان محتوا بود. من در حسرت ماندم از صحنه هایی که میتوانست افخمی در فیلم بگذارد مثلا از لینکهایی که میتوانست به دادگاه کرباسچی بزند

مهدی



۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

اندر فرهنگستان آقا رضا:
خاک انداز: لودر، گریدر و هر ماشینی که خاک از زمین میکند و بلند میکند
نور انداز: چراغ قوه!

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

سلام
مامانی: رضا بیا از خدا تشکر کنیم که برامون خوراکی ساخته.
رضا: مامانی قارچ ها رو خدا ساخته؟ پس کی میکنه از زمین؟

محض سرعت در پست گذاشتن

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

سکانس اول
رضا: بابایی امام حسین رو کی کشته؟
من: یزید کشته.
رضا: یعنی امام حسین شهید شده؟
من با تعجب اینکه کلمه شهید رو از کجا یاد گرفته: بله شهید شده.
رضا: یزید رو کی کشته؟
من: هان؟! مممم نمیدونم. صب کن فک کنم.
رضا هم اصرار و اصرار و گریه که یزید رو کی کشته.
....
بعد از تماسهای متعدد به جاهای مختلف و کشف جواب
من: یه نفر به اسم مختار، یزید رو کشته.
رضا: بابایی مختار رو کی کشته؟
من: ؟!؟!؟ چی؟ نمیدونم. نه نه مختار خودش پیر شده، بعدش هم مرده. (مثلا الکی)
رضا: چرا پیر شده؟
من: خب همه پیر میشن.
رضا: نه همه پیر نشن.
----------
سکانس دوم
رضا: اینا دارن چیکار میکنن.
من: دارن عذاداری میکنن برای امام حسین.
رضا: یعنی برای امام حسین ناراحت هستن؟
من: اره
رضا: پس چرا دارن شعر میخونن همه با هم!!

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

هر کجا هستم باشم
روی هر نقطه از این خاک زمین
اما آنچه مرا در همان لحظه خوردن به زمین می شورد
وسعت رویش دستانی است که
نقطه اتصال تن خاکی من است
با همه آبی آن گنبد کبود
وتمام دلخوشی ام
دست پرشور دعای مادرم است.
کاش این بار که گفت دلم از تنهایی تنگ است
(در گوش گل بنفشه اش)
بگشایم همه پنجره های رو به خورشیدم را.
کاش می شد هر وقت که شنیدم بدنم یا که دلم می رنجد
با گفتن یک قصه مهر
مثل وقتی که رضا می خوابد
با خیال خوش بز زنگوله به پا
دردها را می شستم

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

کم کم باید از مقطع دکترا خداحافظی کنم. با نهایی شدن وضعیت دو تا از مقالات ژورنالم و نوشتن پایان نامه- کم کم به بخشهای اخر این مقطع نزدیک میشم. هر چند که بالاخره خود دفاع کردن هنوز مانده و با این وضعیت شاید به مهر ماه هم بکشد (واینجوری یک ترم دیگر هم الکی به سنوات ما افزوده گردد) . تازه بعد من میمانم و یک شروع دیگر.

هر چند که شاید اتمام دوره دکترا میتواند خوشحال کننده باشد ولی فک نمیکنم بهره ی من از اتمام بیشتر از مضار آن در میان مدت باشد! آیا؟ به هر حال یک "پایان" در حال "شروع" است و امیدوارم پس از دفاع بتوانم مطلب "آغاز یک پایان" رو در این وبلاگ قرار دهم.
سوالات سختی هم برای من شروع میشود. با سربازی چه کنم؟ بله من هنوز سربازی پاس نکردم. هیات علمی بشوم و یا کار و بیزنس؟ واقعیت اینه که من آدم فنی و آکادمیک و اجرایی هستم و از طرفی به شدت با ساختار مایوس کننده و کهنه ی دانشگاه ها مشکل دارم. اینکه هر هفته دوبار بروم و یک درسی را به دانشجوها ارائه کنم برایم قابل تصور دائمی نیست. بعضی وقتا فکر میکنم من برای بیزنس ساخته شدم و بهتره نرم سراغ صرفا کارهای آکادمیک. کلی ذوق میکنم وقتی میتونم ایده های بیزنسی رو تو شرکتی که الان توش مشغول هستم بپرورانم و کلا کاربردی تر تحقیق کنم! من همیشه ادمی بین محض و کاربرد بودم ولی محض صرف منو هیش وقت جوگیر نمیکنه که کار اجرایی و کاربردی نوآورانه میتونه بکنه.

مهدی



۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

این روزها برای اینکه ادم تو ایران اعصابش راحت باشه- باید سعی کنه به مملکت و کشور فکر نکنه و در مورد اون با کسی ابدا بحث نکنه.
سعی کنه در مورد مسکن- اجاره خونه- اینترنت- برق-گرانی و تورم-برنامه های تلویزیون ایران-حرفی نزنه
یاد بگیره چه جوری الکی خوش باشه- کمی پاچه خوار باشه- کمی دو رو باشه- کمی ناصاف باشه- کمی بی انصاف باشه

و حواسش باشه که برای کار- دستی در دلالی هم داشته باشه.

در این صورت هست که میتونه تو شرایط فعلی ایران کمی شاد باشه. اره دقیقا موافقم که با این خصلتها میشه الان شاد بود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

آخر ما نفهميديم که خشکسالي هست يا نيست؟ اگر هست چرا همه منتظر هستند که فقط بيايد و بعضي‌ها به فلاکت بخورند. بعد گفتم حالا چه بيايد چه نيايد حرفهايي هست براي صرفه‌جويي در مصرف آب. آخر شهريور که يک سري مسوول را کشاندند که چرا فلان کار را براي مقابله نکرديد و اينها، چرا اقدامات اساسي نکرديد و ...

  1. تبليغات شهري تکان‌دهنده! يعني از عواقب و نتايج خشکسالي حرف بزنند و نه تشکر از مردم فهيم صرفه‌جو!
  2. مسوولان مقابله با خشکسالي گزارش هفتگي عملکرد بدهند.
  3. به نظرم پيش‌بيني ترکيدگي و هدر رفتن آب در لوله‌هاي نيمه‌اصلي آب شهري کار سخت و پيچيده‌اي نباشد.
  4. براي مدت 3 ماه آينده، قيمت آب را بالا ببرند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

http://blog.360.yahoo.com/blog-e1KzOnYic6cpOaPYS3p_tClUKnQv

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

سال نو مبارک

روز 28 اسفند به سمت ارومیه حرکت کردیم و تا فردا هم – 8 فروردین- اونجا هستیم. با یک مسافرت 24 ساعته به خوی. تصمیم داشتیم کمی تفریحات خاص بکنیم مثلا بریم اسکی! یه روز صبح پا شدیم رفتیم به سمت پیست اسکی خوشاکو در 40-50 کیلومتری جاده بند ارومیه. فکر کنم کیلومتر بعد از 30 بود که تابلو دیدیم جاده منتهی به پیست از این مسیر مسدود می‌باشد. به ناچار مسیر رو به سمت زیوه تغییر دادیم. فردای اون روز از مسیر دیگری به سمت خوشاکو حرکت کردیم. مسیر زیبایی رو طی کردیم ولی در نهایت با پیست بسته مواجه شدیم و برگشتیم.

تفریح کمی متفاوت دیگر ما رفتن یک روزه به تبریز برای تفریح و خرید بود. گفتیم از مسیر میانگذر دریاچه ارومیه صبح زود حرکت میکنیم و عصری برمیگردیم. ظاهرا 300 خانواده دیگر هم تصمیمی مثل ما گرفته بودند! بنابراین ما از ساعت 8:45 تا 11:45 در صف شناور (که ماشین‌ها رو جابجا میکنه) منتظر شدیم و حدود ساعت 13:30 رسیدیم تبریز خسته. بعد از یک ناهار مختصر در ائل‌گولی راهی داخل شهر شدیم به قصد خیابان ولی‌عصر و خیابان تربیت! ساعت حدود 7 عصر دوباره در صف شناور – در مسیر مقابل- قرار گرفتیم، 12 شب سوار شناور شدیم و 1 بامداد خونه بودیم.

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

عذرخواهی
حسب اتفاق امروز اول اسفند 86 ساعت حوالی 10 به یک برنامه رادیویی شبکه جوان گوش میکردم در مورد ای تی. یک مجری خانم و یک کارشناس بودند و کارشناس اخباری رو میگفت. در انتهای برنامه به یکی از اساتید معظم دانشگاه زنگ زدن آقای دکتر ق. و سوال کردند آقای دکتر نظر شما در مورد دستگاه های ای تی ام بانک و آی تی چی هست. جملات آقای دکتر ق. اینا بودند:" در باب آی تی و دستگاه های ای تی ام خیلی میشه گسترده بحث و بررسی کرد- آی تی هم که در رشد اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی .. خیلی مهم هست. ولی بحث خیلی مهمتر بحث امنیت هست! هکرها و دزدان اینترنت در کمین هستند، ما باید آموزش بدهیم تا بتوانیم از آی تی در کشور استفاده کنیم ..." اینها عمده صحبتهای آقای دکتر ق. استاد محترم دانشگاه بودند. من به عنوان یک کارشناس، مهندس، تحصیل کرده در این حوزه از همه عذرخواهی میکنم.

مهدی

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

هميشه اين سوال براي مجموعه‌هاي کاري مطرح هست که با چه نوع نيروي کاري کار خودشون رو انجام بدهند. بعضي‌ها اعتقاد دارند که کار رو بايد با يک سري نيروي تکاور (وبلاگ حامد) انجام داد. البته حامد اين قضيه رو براي کارهاي مشاوره‌اي و پروژه‌اي پيشنهاد ميده.

براي کارهايي که حالت Knowledge-based دارند، مثل کارهاي نرم‌افزاري و طراحي و مشاوره‌اي، و براي مجموعه‌هايي که ميخواهند ماندگاري را تجربه کنند و در هر لحظه ممکنه بيش از يک پروژه داشته باشند، من فکر نمي‌کنم که نيروهاي تکاور -به تنهايي بتوانند اين چنين کاري بکنند. من به اندازه‌ي 5-6 سالي که با انواع نيروهاي تکاور و غير تکاور کار کردم، به وجود تعداد متناسبي از نيروهاي تکاور در تيم اعتقاد دارم ولي در استخدام نيرو تکاوري شخص رو ملاک انتخاب يا عدم انتخاب قرار نميدم. شايد اگه تيم فني و مديريتي شرکت رو به تيم فوتبال شبيه کنيم، ميشه گفت که ما همه نوع نيرو ميخواهيم، دفاع، حمله، طراح بازي، سانتر و ... .

در اصل براي من توجه به رفتارهاي حرفه‌اي شخص خيلي مهم است. همان مفهوم EQ که در مقابل IQ مطرح شده است. کشف IQ شخص از رزومه‌ي شخص، شامل محل تحصيل، مقالات، کارهاي قبلي، رتبه‌ کنکور، و از اين دست سخت نيست. ولي EQ شخص که در واقع قابليت همکاري و همياري شخص در ارتباطات است از رزومه خيلي قابل کشف نيست. من در مصاحبه سعي ميکنم شخص رو به چالشي در اين حوزه بکشم و رفتار اون رو حين چالش مانيتور کنم. البته که معتقدم که در سطوح بالاي سازمان افرادي با هم IQ و هم EQ بالا براي راهبري مورد نياز است در واقع من برخي خصوصيات مهندسان حرفه‌اي رو موارد زير ميدونم:

قاطع و مسووليت‌پذيرند (اصطلاحا دو در نيستند).
اصول و فروع کار را خوب تشخيص ميدهند و توانايي به توافق رسيدن بالايي دارند.
در عين حال که به سلسله مراتب مديريتي احترام ميگذارند، مقهور مديريت نيستند و ميتوانند مديران را مجاب کنند.
به قوانين و استانداردهاي مجموعه احترام قائلند. از انهايي نيستند که ميگويند "تا دليل يک قانوني را ندانند قانوني را رعايت نميکنند!" به قانونگذار احترام قائلند.
پيش‌رونده و يادگيرنده هستند. منتظر کسي نميمانند و رشد خود را منوط به ديگران نکرده‌اند.
هميشه بيش‌فعال (
Proactive) هستند. در انجام کار و پيشنهاد دادن پيش‌دستي ميکنند. بنابراين ميتوانند حتا جايگاه خود را در سازمان پيشنهاد دهند.
بين نظرات کاري خود و شخصيت خود تمايز خوبي قائل هستند. بنابراين با نقض شدن نظرات کاريشان فکر نميکنند که به شخصيتشان بي‌احترامي شده.
مي‌توانند ادعا کنند و ادعاي خود را اثبات کنند.
با تمام قوا و جانانه کار ميکنند و به جوانب کار احاطه دارند. ميدانند که بايد کار را به کجا بايد برسانند.
از عذرخواهي هراسي ندارند و به اشتباه (غير فجيع) خود و بقيه احترام قائلند.
به رشد خود و آن هم تدريجي، وفادارند و آن را در گرو رشد محيطي که نفس ميکشند ميدانند.
نقاط ضعف و قوت خود را ميشناسند و توانايي مطرح کردن آن را با بقيه دارند.

مهدی

۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه

تفاوت مدیریت و تحقیق علمی

  1. مشخصه‌ی مدیریت این است که خیلی‌ها میتوانند ادعا کنند که مدیریت بلد هستند. در حالیکه در تحقیق، افراد مدعی بسیار بسیار محدودتر است. در وسط یک تحقیق یکی از راه نمیرسد که بگوید بابا چرا اینجوری میکنی، بهتره اونجوری بکنی.
  2. از یک مدیر به راحتی میتوان سوالات سخت پرسید و جواب وی را قبول نکرد. ولی از یک محقق، سوال خوب پرسیدن نعمتیست برای محقق. سوال هم یا جواب دارد یا هنوز جوابش یافت نشده، بالاخره تکلیف معلوم است. سوال کننده نمیتواند بگوید قانع نشدم! اگر قانع هم نشود، محقق کلی می‌تواند نفع عملی ببرد.
  3. تحقیق علمی یک فضای آرام و متمرکز نیاز دارد. افرادی هم که کمک محقق میکنند همه چشم‌انداز و هدف یکسانی دارند. ولی یک مدیریت، معمولا فضای ناآرام دارد. لزوما افرادی که مدیریت میشوند، چشم‌انداز یکسانی ندارند. ساده‌تر بگویم، در مدیریت به هدف رسیدن قابل درک نیست. به راحتی! با فضاسازی میتوان مدیریت خوب را ناخوب و بالعکس جلوه داد. ولی تحقیق اکثرا نتیجه‌ی قابل درک‌تری در حوزه‌ی خود دارد.
  4. تحقیق یک عمل روشن و مشخصیست. معمولا به جز مواقع نادر، نیاز به مخفی کردن چیزی نیست. ولی مدیریت، نیازمند تجرید – مخفی کردن اطلاعات غیرلازم- است. این مساله را سخت میکند. ممکن است افرادی یافت شوند (و میشوند) بر اساس اطلاعات تجرید شده، قضاوت نادرست بکنند.
  5. ساختن در یک تحقیق راحت‌تر است. ارام ارام مفاهیم به زیبایی و آنگونه که انتظار داری، در کنار هم قرار میگیرند و قصر زیبای ذهنی تو را میسازند. در مدیریت، پایه‌های قصر در اذهان افراد و روالهای سازمان است. کافیست کسی هارمونی را مراعات نکند تا هیچ قصری برای هیچ کسی ساخته نشود. بنابراین حس خوشایند ساختن، در تحقیق بیشتر، راحت‌تر، و پایدارتر از مدیریت حاصل میشود.
  6. در تحقیق، سریع‌تر میتوانی خودت را به مرز علم برسانی. در مدیریت، فاصله‌ات با پول میتواند خیلی نزدیک‌تر باشد. ولی از مرز علم فاصله‌ای میگیری به اندازه‌ی میزان ریسک‌پذیری‌ات.
  7. در تحقیق، افرادی که روی یک حوزه کار میکنند اکثرا حس رقابت ندارند، و هیچ کس هیچ گاه دوست ندارد، تحقیق کسی به ثمر ننشیند. تازه، همه پی‌گیر به ثمر رسیدن تحقیق تو اند. ولی در کار، کمی اینگونه نیست.
  8. در تحقیق چیزی که میخواهی برسی، خیلی اهمیت دارد. در مدیریت، به چیزی که میخواهی برسی مهم است ولی اغلب سایه‌ی چگونه میخواهی برسی، به طرز اذیت کننده‌ای سلطه دارد.
مهدی

۱۳۸۶ آبان ۲۲, سه‌شنبه

چند وقتی بود که سایت بلاگر فیلتر بود و نمیشد پستی داشت. این عموی سایبری رضای ما هم چقد کامنت داشت رو پست قبلی. فکر کنم باید از یه جای دیگه برای وبلاگ استفاده کنیم. شایدم یه رنگ و بوی دیگری داشت وبلاگ جدید- حالا کو تا وبلاگ جدید

رضا کوچولوی ما در حرف زدن و ارتباط هر روز و لحظه در حال رشد چشم گیر هست. چنان تقلید میکنه تو اصلا نمیتونی تصور کنی که معنای خیلی از جملاتش رو نمیدونه: مثل - گناه داره- ولش کن کن- حدس بزن

فعلا همینا

۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

عکس جدید از رضا کوچولو. جمله سازی، شمردن از 1 تا 10، خوندن شعر و البته حرکات موزون!!، از هنرهای هفت گانه رضا در این سن هست

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

از مشکلات کار کردن در ایران این هست که همکاران، مشتریان، کارفرما، رئیس و در نهایت خودت بلوغ کافی برای "همکاری" را ندارند. این در ذهن من بزرگترین عیب برای کار (فعالیت) کردن در ایران (و بعضی وقتا نفس کشیدن در ایران) هست. بنابراین اگر شما، به عنوان مشتری، رئیس، مرئوس ... کمی بلوغ بالاتری داشته باشید، قطعا بیشتر از بقیه اذیت خواهید شد. البته نمی‌خواهم بگویم که این مساله صرفا در کشور ما وجود دارد، نقطه اساسی این است که در عرف اجتماع ما، حداقل بلوغ، متوسط بلوغ، و انحراف معیار بلوغ افراد در شرایط مساعدی قرار ندارد. بنابراین جمع مردم، انتظارات رشد دهنده‌ای از تو ندارند.

کشور ما با توجه به حالت بسته‌ای که دارد مسیر بلوغ را به کندی طی میکند. منظورم از بسته بودن این است که تو وقتی قدم به خارج از این مرزها میگذاری، چنان تنوعی از همه‌چیز میبینی که خود همین تنوع تو را رشد میدهد. در ایران، به هر جهت، تنوع- به خصوص تنوع آدم‌ها- کم هست. البته حرف این نیست که چرا بقیه بلوغ کمتری دارند، حرف این است که چرا آن حداقل بلوغ مورد انتظار در دور و بر آدم یافت نمیشود.

افراد کمتری میبینی که میتوانی از آنها یاد بگیری! این خیلی دردناک است. شاید هم بر عکس، چنان تربیت شده‌ایم که افراد با دانش یا تجربه‌ی بالاتر از خود را نمی‌توانیم ببینیم (تشخیص دهیم)! که قطعا یکی از مشکلات "تشخیص" دانش یا تجربه است. به هر صورت این مشکل وجود دارد.

در تناقض بین رشدیافته بودن (خواست درونی) و همرنگ عرف شدن (فشار اجتماع)، فشار اجتماع که هیچ گاه تمام شدنی نیست و حداقل نسل ما و چند نسل‌ بعدی را هم تا رسیدن به یک حد معقول از بلوغ اذیت خواهد کرد. در این شرایط، و برای کاستن از هزینه‌ی قبول این تناقض، افراد رشد یافته، یا هجرت میکنند، یا همرنگی را ترجیح می‌دهند و یا ... .


۱۳۸۶ مرداد ۲, سه‌شنبه

امروز بالاخره پس از مدتها مقاله ژورنالی رو که روش کار میکردم ارسال کردم. قسمت این بود که من این رو از چین-شهر پکن ارسال کنم. دو روز هست که در چین هستم و تا اخر هفته هم خواهم ماند. سارا و رضا هم با هم رفتن همدان. این بار هم دیوار چین رو زیارت کنم، بار دوم میشه. حتما باید یکبار هم با سارا و رضا بیام.

هر چند توی تزم، روی تطبیق پذیری کار میکنم، ولی وقتی با تفاوتهای فاحش ادمها، فرهنگها، و .... مواجه میشم، کاری از دستم بر نمیاد. تنها میتونم بگم، انگاری اینها یک خدای دیگه دارند. جلال بر تو.

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

نحوه‌ي اعلام خبر سهميه بندي بنزين

خبر سهميه بندي بنزين به طور ناگهاني اعلام شد. خيليها – من حدث ميزنم بالاي 90% - اين اقدام را ناسنجيده ميدانند. مستقل از اينکه کار سهميه‌بندي بنزين کار درستي است يا نه، من فکر ميکنم، اعلام ناگهاني خبر، نه يک ترجيح بلکه يک اجبار بوده و من عامل آن اجبار رو مردم و فرهنگشون ميدونم.

فرض کنيد که طبق همين ميزان سهميه، ميگفتند که مثلا از هفته‌‌ي يا ماه بعد بنزين سهميه بندي ميشود. خب چه اتفاقي مي‌افتاد! مردم شريف ما (همان 90%) آنقدر بنزين ذخيره ميکردند و انقدر اين مدت آتش‌سوزي و حوادث جاني اتفاق مي‌افتاد که اصلا سهميه بندي تعطيل ميشد! از اين منظر من فکر ميکنم که اين اعلام ناگهاني، ترجيح يک بد به يک بدتر بوده.

ولي وقتي فکر ميکنم، احساس نميکنم که عقلاي سليم برنامه‌ريز که کار سهميه بندي را ميکردند، چاره‌اي جز اين کار بد نداشتند. مثلا:

1- مقدار سهميه را بسيار بالا در نظر ميگرفتند (مثلا 2-3 برابر مقدار فعلي) و اعلام ميکردند که از 1 ماه ديگر سهميه‌بندي آغاز خواهد شد. سپس به مرور ميزان سهميه را کنترل ميکردند. در اين صورت، فشار وارده و شوک ناگهاني فعلي توزيع ميشد.

2- مقدار سهميه را همين ميزان در نظر ميگرفتند، و قيمت آزاد آن را به نسبت قيمت سهميه‌بندي، تنها کمي بيشتر در نظر مي‌گرفتند (مثلا با قميت 120 الي 150 تومان هر ليتر). سپس به مرور قميت آزاد را تعديل و نهايي ميکردند.

اين الگوي رفتاري دولت در کاهش نرخ سود بانکي و چند مورد ديگر نيز تکرار شده است. هر چند اجبار کننده‌ي اين الگو فرهنگ مردم ماست، ولي ادامه دادن اين الگو، فرهنگ مردم را بد و بدتر ميکند. در ايران همه در حال يادگيري اين مساله هستند که "يک شبه ممکن است قانوني بيايد!" چه اين قانون به نفع مردم باشند، و چه به ضرر آنها، صرف اين الگوي فکري بسيار غلط و عقب‌نگه‌دارنده است.

ياد حرف معلم اجتماعي دبيرستانمان افتادم! مرحوم ميگفت: فرهنگ‌ها دير مي‌آيند و دير مي‌روند. دير زمانيست نظاره‌گر اين هستم که اگر بخواهد فرهنگي با فشار و سرعت تحميل شود، چه ميشود.

مهدي

۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه

گاهی اوقات که دوز شک و تردید در زندگی ادم زیاد میشه، خود به خود انرژی ادم هم پایین میاد. این پایین اومدن انرژی باعث میشه که تو نتونی بعضی از مشکلات را آب کنی! هنوز کامل کشف نکردم که این دوز به چه چیزهایی بستگی داره و چرا بعضی روزهای آدم افتابی و سبز هست و بعضی روزهاش ابری و گرفته. طبق تجربه من روزهای ابری فقط باید سپری بشن، و کاریشون نمیشه کرد.

امروز که 14 خرداد هشتاد و شش هست، من سر کار اصلی یعنی "تزم" هستم و روی آفتابی و سبز رو تجربه میکنم. گفتم "ساختن" یا کامپوز کردن هم جوشیدنیست! یعنی که باید بیاد و وقتی میاد که روزت آفتابی و سبز باشه و رهبر ارکستر درونت اولین تکون رو به چوبش بده.

مامان ارومیه، و هادی دیشب رفتن ارومیه. من و رضا و سارا فعلا تنهاییم تا نرگس اینا بیان. رضا هم کلمات بیشتری رو ادا میکنه و داره میره به سمت اینکه عبارت بگه. مثل "بلا بگو" اونم وقتی میپرسی که -حسنی نگو... .
مهدی

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه



اینم آقا رضا! این عکس مال یک ماه پیش هست. شما از این عکس چی برداشت میکنین؟ میبینین چه ژستی گرفته جلوی دوربین :*؟

۱۳۸۶ فروردین ۸, چهارشنبه

سال نو همه مبارک.

فکر میکنم اگر که من کشتی گیر میشدم هیچکاه به خاطر یک حریف هر چند قدر هم پا روی تشک نمیذاشتم و حداقل باید در هر لحظه با دو نفر کشتی میگرفتم و مطمئنم که یه سه چهار تا گزارشگر هم لازم بود! اینو به این خاطر گفتم که وسط عید و ددلاینهای سخت مقاله ای و کارهای فشرده ی شرکتی، من ماشین خریدم! اصلا یک حرکت بدون توپ اساسی انجام دادم که خودم هم تو کف-ش موندم.

تحویل سال در همدان پیش رضا و سارا بودم، و بعد از دو سه روز برگشتم تهران. فردا هم برمیگردم همدان تا شنبه رسما باجناق دار بشم. به همین مناسبت هم یک جشنی برگزار کرده اند!

اخیرا وقتی رضا رو صدا میزنی، بهت میگه: "بله" . سلمونی هم رفته و فکر کنم وقتش باشه که یک عکس توپ ازش اپلود بشه. اصلا معلوم نیست که اونر این وبلاگ چرا اصلا نمینویسه؟! کوشی؟

بازم مهدی

۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

سارا و رضا در ارومیه
روز شنبه هادی، سارا و رضا کوچولو رو برد ارومیه. تا آخر هفته هم میمونند تا من برم بیارمشون. خبر جدید هم اینکه رضا کمی عجیب ولی واقعی شروع کرده به ادای برخی کلمات! جالبه که در یکی دو هفته ای که شروع کرده اسم اشیاء رو میگه، مثل عکس، آتیش، و .. و کلا در ادای کلماتی که دو تا ساکن پشت سر هم دارند، تبحر خاصی داره!!و ما فعلا در کف بابا یا مامان گفتن رضا هستیم!!
خبر دیگر اینکه سارا این ترم دانشگاه الزهرا دو تا درس ارائه میکنه. در واقع میخواهیم در تهران جایی بیابیم از برای هیات علمی شدن سارا. تا چه یافته شود و چه در نظر آید


۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه

سلام
در غربت و به تنهایی اسبابا رو جمع کردم و منتظر تا روز اسباب کشی تا ببینیم کی میتونه بیاد کمک . این بی ماشینی هم بد دردیه. خونه ای که پیدا کردیم و میخوایم اگه خدا بخواد بریم بزرگتر از اینجاست. مامان اینا هم همدان مشغول اسباب کشی هستن و احتمالا نرگس اینا اسفند اسباب میکشن و اسباب کشی هدی هم تو مشهد که تو مهر بود. خلاصه این داستان اسباب کشی بدجوری افتاده به جون خونواده ما.البته مامان مهدی هم بهار گذشته اسباب کشیدن ....
رضا چاردست و پا راه رفتن رو پاس کرده و دیگه رسما راه میره و خیلی اصرار داره در حالیکه دوتا چیز گنده رو تو دستاش گرفته بلند شه و راه بیفته و بده دست یک نفر دیگه. از لابه لای جعبه هایی که تو خونه چیدیم همچین پیچ و تاب میخوره و راه میره که مبادا بهشون برخورد کنه. رضا بعد از سرما خوردگیش چنان اشتهایی پیدا کرده که شده سطل آشغال و هیچ تعاری رو رد نمیکنه . البته منو خیلی راحت کرده امیدوارم همین جوری ادامه بده.

۱۳۸۵ آذر ۲۳, پنجشنبه

سلام
نشد....خیال این آقا رضا راحت بشه که مامان اینا نمیان تهران برای اینکه 3 روز اومدن تهران تا خونه پیدا کنن و نشد اون هم با این اوضاع اجاره نشینی. خلاصه مامان امشب ختم قائله رو اعلام کرد و خیال ما رو راحت که همچنان در غربت و تنهایی ادامه بدیم.
رضا سرما خورده، بدجور. راه رفتنش روز به روز پیشرفت میکنه و الان به 15 قدم رسیده. امشب هم به راحتی خودش پا شد و ایستاد.

۱۳۸۵ آذر ۱۱, شنبه

سلام
آره رویا همون خونه ای که کلی ازش خاطره داریم قراره کوبیده بشه و جاش یک قارچ شش طبقه سبز بشه. بالاخره مامان اینا بعد از استخاره موافقت کردن که یکی دو سالی بیان تهران تا خونشون ساخته بشه. حالا باید دنبال خونه بگردیم دیشب هم یک برف درست حسابی اومد که من و رضا با کالسکه دیگه نمیتونیم بریم ددر.

۱۳۸۵ آذر ۹, پنجشنبه

سلام
دو هفته است که همدانم. مامان اینا قراره اسباب کشی اینا داشته باشن من هم اومدن که راضیشون کنم بیان تهران هنوز که نتیجه نداده و من تنها 24 ساعت فرصت دارم.

۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه


in rezaye sang nadide ast.

dige roghani boodane aks ro bebeakhshid:)

۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه

سلام
الان ساعت 12 شبه و رضا از یک چرت نیم ساعته بیدار شده . نمیدونم ما رو تا کی میخواد بیدار نگه داره که باش بازی کنیم.
رضا امروز پایین اومدن از تخت و مبل رو یاد گرفته.

۱۳۸۵ آبان ۳, چهارشنبه

سلام
هنوز ماراتُن فارغ التحصيلی تموم نشده.
رضا 9ماهه شده و خیلی بازیگوش. دوست دارم زودتر راه بیفته. دستش رو به وسایل میگیره و راه میفته ولی هنوز خودش نمیتونه به تنهایی از زمین بلند شه.
خرابکاریهاش شروع شده کشوها رو خالی میکنه، کابینت رو خالی میکنه ظرف غذا رو برمیگردونه و خلاصه در وضعیت تهی سازی قرار داره. دو هفته است که شیپور زدن یاد گرفته.
این هفته رضا شدیدا مریض شده بود در واقع اولین بار بود که مریضی درست و حسابی گرفته بود خیلی سخت بود امیدوارم خدا دیگه این جوری امتحانمون نکنه. البته هنوز کاملا خوب نشده.

۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

سلام
من 28ام شهریور دفاع کردم و یک ملتی را آزاد کردم و حالا کلی کار دارم که عقب افتاده و باید انجام بدم ولی ماه رمضون و همکاریهای رضا کارم رو سخت کرده . فعلا.

۱۳۸۵ مرداد ۱۲, پنجشنبه


���� 6 ����
سلام
من هنوز دفاع نکردم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه


سلام
بعد از قرنی. امروز نسبتا خیالم راحته و می تونم وبلاگ بنویسم. دیروز پروژه آخرین درس فوق رو تحویل دادم و فقط مونده پایان نامه که اونم باید تیر ازش دفاع کنم. بودن ملیحه کنارم خیلی خوبه. موضوع تزمون خیلی شبیه است و کار مشترک زیاد داریم . دکتر هم چون اگه بتونیم نتیجه خوبی از تزمون بگیریم کلی نونش تو روغن میشه خوب تحویلمون میگیره البته به طور نسبی چون بالاخره در حد آدمای شریف دیگه قرار نیست که ما رو لوس کنه. یه ذره جواب سلام رو مثلا بلندتر میده.
2 هفته پیش خاله ام اومد تهران تا یه عمل روتین قلب انجام بده با نرگس اومده بود ما هم رفتیم ترمینال و آوریمش و رسوندیمش خونه دایم و آخرین بار که دیدمش لحظه ای بود که نرگس دستش رو گرفت از پله های برج دایی بردش بالا. خاله در روز سوم عملش از دنیا رفت خیلی غم انگیز بود چون همه خصوصا خودش آماده ی پذیرایی بعد از عملش بودن. من از ترس به هم ریختن اوضاع شیر رضا هنوز سیر گریه نکردم.
در ضمن رضا الان 109 روزشه.

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

سلام
امروز روز یازدهم تولد رضاست و من کلی با خودم کلنجار رفتم تا ازش دل کندم و میل چک میکنم. خیلی حس قشنگیه، داشتن یه موجود ناز و مامانی که فعلا مال خود خودته و کمی هم برام باورکردنی نیست. هفته ی اول همش با خودم درگیری داشتم و باورم نمیشد این موجود همونیه که تو شکمم بود. ولی الان اوضاع بهتر شده و دارم رفتارهاش رو یاد میگیرم. حرکاتش مخصوصا توی خواب مثل اینه که یه مشت رفتار و حرکات و احساساتی که باید در طول زندگی از خودش نشون بده رو دارن بش یاد میدن و اون هم داره تو دهنش اینا رو کلاستربندی میکنه.
از تبریکات همتون ممنونم. ایشالا همتون مزه این احساسات رو بچشید و کیف کنید.

۱۳۸۴ دی ۱۸, یکشنبه

سلام
یه توپ شدم قلیقیه، سرخ و سفید نه آبیه، میرم تو مبل در نمیام، ....
امتحانهام رو دادم و این هفته به شدت هر چه تمامتر هفته ی انتظار نام داره برای یک عده ای در حدود 10 نفر که برنامه زندگیشون رو به هم زدم.

۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه

!آی ملت یکی به ما بلیط کنسرت شجریان بده

۱۳۸۴ آبان ۱۹, پنجشنبه

سلام
انصافا قبول کنین که انتخاب اسم پسر خیلی سخت تر از دختره. از بس که خود آقایون به هم دیگه برچسب میزنن و اسامی قشنگ رو خراب میکنن ولی تو خانوما معمولا کسی این کارو نمیکنه مگه اینکه طرف خودش خیلی مشکل دار باشه که اسمشو خراب کنه. یا اصلا آقایونِ مشکل دار و نه خیلی خوش نام بیشترن. خلاصه این وسط گیر کردیم چی کار کنیم کلی اسم هم هست که به خاطر تلفظ متفاوتش تو ترکی مجبوریم حذف کنیم. هر کتاب لطیف شعر و شاعری هم که باز میکنی پر از اسم دختره. میمونه اسمای شاهنامه ای کهن!

۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه


سلام
قبلا وقتی آپدیت نمیکردم حداقل با خودم فکر میکردم چی بنویسم. ولی این اواخر دیگه اصلا به این موضوع فکر نمیکنم با خیال راحت ولش کردم به امان خدا. اینجا هم مثل اینکه تار عنکبوت بسته!
اما 3تا انگیزه باعث شد بنویسم یکی اینکه فرنوش خان آلمانی درخواست آخرین اخبار را داشتند، دوم خوشحالی از بعله برون خواهر محترم و بعد اینکه یکی از دوستام (زهرا ن) که دیروز پیشش بودم امروز نی‌نی دار شده و خیلی برام جالب بود که خونوادشون یگه 3نفری میشه..وای…
- در ابتدا به عرض برسونم که شر پلنینگ بعد از مکافات فراوان کم شد. البته استاد عزیز منت الطاف بیکران خود را به شدت بر سر ما گذاشتند.
- الان حدود 2 ماه برای تمام کارهای زندگی مستقل فرصت داریم، درسم و مطالعات تربیتیم رو زودتر باید به یه جایی برسونم و کلی کار دیگه که مدام در حال لیست کردن اونا هستم.
- موضوع تزم رو با یکی از دوستام شبیه هم تعریف کردیم که با هم انجام بدیم. ادامه ی پروژه درس بینایی ماشینمونه. کاربردش توی کارتونها و انیمیشنهای کارتونیه. نهایت پروژه اینه که سیگنال گفتار رو بگیره و یه چهره مجازی رو انیمیت یا پویانمایی کنه. مثل کاری که تو کارتونهایی مثل شرک انجام شده ولی این برای گفتار فارسیه. ورژن اول کار رو تو تابستون برای پروژه بینایی انجام دادیم. باید از یک چهره واقعی اول فیلمبرداری میکردیم تا سیستم حرکات چهره رو یاد بگیره و برای چهره مجازی بتونه پیاده کنه. اولش خودم هنرپیشه بودم و بعد از هادی فیلمبرداری کنیم که نتیجش خیلی بهتر شد. حالا هم دنبال استودیو میگردیم که شرایط صدابرداری و نورپردازی خوبی داشته باشه.
فعلا

۱۳۸۴ شهریور ۵, شنبه

سلام
الهی! شرِّ درس پلنینگ و استادش و پروژش رو از سرمان کم کناد و به خیر مبدل سازاد! آمین!

۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه

سلام
هوای ننوشتن را نمی خوام ولی مُردم از بس رو کاغذ نوشتم و اینجا نذاشتم. کاملا تنبل شدم. یک ماهی هست چیزی ننوشتم ولی هوای نوشتن حس موندگاریه که خیلی وقتا مثل بعد از خوندن مطالب ملت یا احساساتی شدنم، دارم ولی بلاگر و کامپیوتر چیزیه که هوای آدم رو قاطی میکنه. و فقط قلم و کاغذه که هوای نوشتن رو معنی میکنه و امتداد میده.
مامان یه هفته اینجا بود و من بعد از مدتها احساس بچگی خودم رو دوباره پیدا کردم و در واقع این تلاش رو هم میکردم که حس نکنم بزرگ شدم تا بتونم کاملا از حس مادری مامان استفاده کنم بلکه چیزهایی بیاموزم. و خدا میدونه که من هنوز بچه ام نمیدونم چطوری میتونم هم بچه باشم و هم مادر. یه محبت خالص، یه گذشت بی پایان، یه رابطه ی بی غل و غش، بدون رو در بایستی و سیاستمداری، بدون ملاحظه ی هر برداشت احتمالی و کلی ویژگی های دیگه ای که این رابطه خاص و قشنگ داره.
داشتم سعی میکردم که نخوام جنس بچه رو بدونم ولی همه میگن بپرس. نمی دونم منظورشون ارضای حس فضولی آدمه یا چیز دیگه ای. ولی امروز یکی خیلی صادق و راحت بهم گفت برای اینکه فرصت داشته باشین با خودتون کنار بیاین زودتر بدونین بهتره. حالا من باید کشف کنم که لازم دارم با خودم کنار بیام یا نه.

۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه

سلام
اینجا همدان است صدای سارا به دور از مهدی. با هوایی گرمتر از همیشه ی این شهر همیشه سرد ما.

۱۳۸۴ تیر ۱۱, شنبه

سلام
این هم از آخرین امتحان. آخریش پردازش گفتار بود که یک ساعتی هست تحویلش دادم. امتحان از نوع "ببر خونه" بود. قرار بود ساعت 9 صبح تحویل استاد بدیم وقتی که رسیدیم دانشگاه جلو در با سیل جمعیت مواجه شدیم که مشغول دعا برای کنکوریهاشون بودن. دانشجوها هم جمع شده بودن و نگهبان نمی ذاشت برن تو دانشگاه. اولش کلی دیپرس شدم و پشیمان از اینکه تا صبح بیدار موندم جوابها رو نوشتم، التماس نگهبان عزیز کردم و اجازه ورود را دریافت نمودم.
الان 3تا پروژه محترم باقی مانده تا این ترم به آخر برسه.
- یه خبر بدی که دیدم درگذشت دکتر برکشلی برقی ها است. اون موقع که تو شورای صنفی خوابگاه بودیم گاهی در خدمتش بودیم. همیشه فکر میکردم آدم مخی هست و مشکلات خوابگاه رو هم میخواد با راهکارهای علمی از نوع برقی حل کند. ولی به نظرم خیلی آدم زحمتکشی می اومد (در حل امور دانشجویان) و در برخوردش برخلاف خیلیها به نظر نمی اومد نسبت به آدم پیش ذهنیتی داشته باشه. خلاصه خیلی دلم سوخت. یکی نوشته بود تومور مغزی داشته و آخرش هم مثل اینکه تو آمریکا فوت کرده.

۱۳۸۴ خرداد ۲۸, شنبه

سلام
کاش همه ی مردم حق رای نداشتند و فقط اونهایی که سابقه ی سیاسی یا چه میدونم اجتماعی داشتند میتونستن رای بدن. این کار بعضی کاندیداهای معلوم الحال که با مخ زنی آدمهای بدون تحلیل رای جمع کردند حال آدم رو میگیره. کاش اقلا می گفتند دلیلتون رو هم برای انتخابتون بنویسید. اصلا این دموکراسی در جوامعی که آدمهاش رشد پیدا نکردن ضرر داره. این همه ما آدمهای بافرهنگ! و وبلاگ نویس خون دل خوردیم، آخرش هم این رای های مسخره نمی دونم از کجا پیداشون شدو بیخود نبود جناب کروبی فرنودن رقابت واقعی روز انتخاباته. اصلا اگه بهرمانی رای بیاره من دزد میشم.

۱۳۸۴ خرداد ۲۲, یکشنبه

روشنفکری، قدرت چانه زنی، توانمندی اجرايي
به نظر من سه ويژگی عمود بر هم بالا از مهمترين ويژگیهايي است که يک رئيس جمهور
بايد داشته باشد. بر اساس سه ويژگی بالا میتوان به کانديداهای فعلی نمره داد. البته همواره مشکل هست که بتوان رئيس جمهوری يافت که هر سه ويژگی بالا را داشته باشد.
- در واقع اولويت دادن به اين سه ويژگی است که میتواند کانديدای شخص را مشخص کند.
الويتی که در ذهن من است معکوس ترتيب بالا است. يعنی اولين نياز برای رئيس جمهور در
شرايط فعلی کشور ما توانمندی اجرايي، سپس قدرت چانه زنی(سطوح بالا) و در نهايت
روشنفکری است. در اين نوشته خيلی با ويژگی "قدرت چانه زنی" کاری ندارم.
- هر عصری رئيس جمهور متناسب با آن عصر را میخواهد. همه به مفيد بودن دوره ی اول
رياست جمهوری آقای خاتمی اذعان دارند. (من در مورد دوره دوم کمی بحث دارم.) ملت ما
از خاتمی خيلی ياد گرفت که هيچ گاه فراموش نخواهد کرد: جامعه مدنی، زنده باد مخالف،
صبر و مدارا، رئيس جمهور بودن و مغرور نشدن، سالم ماندن، و صدها واژه ی ديگر .
- خاتمی دقيقا در دوره ای آمد که نياز به روشنفکری و توليد واژه و فرهنگ بود و ما خيلی
چيزها ياد گرفتيم، بينش ما روشنتر شد، بيشتر فهميديم، کرامت خود را بيشتر درک کرديم. ما مفهوم تکريم مشتری را فهميديم. ما زنده باد مخالف را فهميديم، ما ضرورت مبارزه با فساد
اقتصادی را فهميديم، ما فهميديم دولت نبايد متولی باشد، ما فهميديم فرصتها بايد مساوی
باشد، ما فهميديم عصر، عصر ارتباطات است، ما فهميديم در فکر کردن و حرف زدن آزاديم، ما
فهميديم خصوصی سازی امری ضروريست، ولی .....- ولی ما اکثر آنها را حس نکرديم. - آيا از اين مفاهيم در تبيين حقوق ساده شهروندی استفاده شد؟ آيا در عمل هم واقعا احساس شدند؟ بيشتر فهميديم دردمان بيشتر شد. - به نظر من مفاهيم و واژه ها به ميان مردم آمده، ولی مجريان دولتی و حکومتی در عمل
استفاده ی زيادی نکردند. مثل اينکه در پياده سازی اين مفاهيم با مخاطبين و مجريان تعارف
شد. فهميدند(شايد؟!) ولی بکار نبستند. بروکراسی اداری و مصيبت های پابرجاست، از شايسته سالاری و حمايت از نخبگان استفاده های سياسی به جا ماند. حمايت از توليد داخل، فقط قانون شد و خوراک رسانه ها.
- من نگران زنده بگور شدن مفاهيم روشنفکری جا افتاده در جامعه هستم. مفاهيمی که واقعا نهادينه کردن و پياده سازی آنها تاثيرات به سزايي در رشد کشور دارند. - با وجود احترام به تمامی نظرات دوستان و تشکر از کامنت آنها، به واقع فکر میکنم، مدير
توانمندی در سطح اجرا لازم داريم تا اين مفاهيم نهادينه و استفاده شود بيشتر از آن که واژه
ساز باشد و بيشتر از آن که روشنفکر باشد.

-- مهدی نيامنش

۱۳۸۴ خرداد ۲۰, جمعه

قاليباف آری، معين نه!

من هم مثل کوروش عليانی اعتقاد دارم که قاليباف در حد و اندازه هایی نيست که بتوان مقدرات کشور را به دستش سپرد. من با رد نسبی ساير گزينه ها به قاليباف میرسم.

- خاتمی که آمد، همه تشنه حرفهای زادی طلبانه او بودند و نسل ما که آن موقع دانشجو بود خيلی سياسی بود و حساس.

- معين به حرفهای 7-6 سال پيش برگشته. اين حرف هر چند به مذاق عده ای هم خوش بياید درد روزگار فعلی ما نيست.

- معين با سخنان تبليغاتی خود(از جمله: "من از ملی-مذهبی ها در سطح وزارت استفاده خواهم کرد"، و يا "من نگران گنجی هستم" و از اين قبيل) شمشير مبارزه با مجلس را از رو بسته و من شک ندارم که با آمدن وی تنشها در جامعه بسيار زياد خواهد شد و هر روز ما شاهد استيضاح و دعوای مجلس و دولت خواهيم بود و مردم به حال خود.

- من فکر میکنم صبر خاتمی، برخی آزادیها را نهادينه کرد وگرنه اگر مانند معين با استعفا از کوره
در میرفت قضايا شکل ديگر داشت.

- همه میدانند که قدرت چانه زنی معين در سطوح بالا بسيار بسيار کم است و قطعا وعده های آزادی طلبانه خود را با تنش پی گيری خواهد کرد.

- از طرف ديگر از وزارت معين و کيفيت اداره ی آموزش عالی چند وقتی نگذشته. همه دانشگاهيان (به خصوص مقاطع فوق و دکترا و هيات علمی) تقاوت وزارت فعلی را به وزارت آقای معين در حال حاضر میبينند.

- من اعتقاد دارم ما در جامعه فعلی مان مشکلات اجتماعی مان بيشتر شده و نياز به نظم و عدالت بيشتری داريم. البته منظورم از اين عدالت، عدالتی است که برای اکثريت لازم است و نه عدالتی که فقط برای قلم به دستان و هنرمندان و ... است.

- از نمود عدالتهايي که من مطمئن هستم قاليباف به آنها میپردازد و معين هرگز آن را صورت مساله نمیداند: وضعيت بروکراسی ادارات و سازمانها، نظم و عدالت اقتصادی، نظم شهری، تازه اگر هم صورت مساله بداند، فرصت کنترل مديران و حتی وزرا را نخواهد يافت.

- (در حالت کنونی) اکثريت مردم درد اين را ندارند که فلان روشنفکر در زندان است و فلان قلم
به دست محروم شده و ... . من دنبال نظم و قانون در سطح گسترده و متوسط هستم.

- به نظر من قاليباف مديری است که میتواند نظم و عدالت را در سطح منوسط جامعه گسترده اجرا کند.
---مهدی نیامنش

۱۳۸۴ خرداد ۱۹, پنجشنبه

سلام
فوتبال دیشب خیلی هیجان انگیز بود علی رغم اینکه مهدی دقیقا بعد از زدن گل رسید.

احساس می کردم صدای دخترا میاد ولی باور نمی کردم دخترا رو راه داده باشن. اون

صداها هم احتمالا صدای دخترایی بوده که مهرعلیزاده آورده بود. چون اون 30 آزادی خواه

نیمه دوم رفتن تو ورزشگاه و صداها از نیمه اول میومد.
دوست دارم راجع به آزادی فکر کنم و تعریف خودم رو از اون بدونم. به نظرم رفتن دخترا به

ورزشگاه به دنبال آزادی نیست به دنبال گشودن زاویه ای از فرهنگ جامعه ماست درسته

دخترا هم بالاخره جایی برای وجود داشتن و فریاد زدن و همراه شدن پیدا میکنن کار ندارم

که این کارمتعالی ای نیست ولی موضوع حق داشتن برای انجام اینکاره. من گاهی دلم

میخواد برم مسابقه فوتبال ببینیم اونم وقتی نتیجه ملی مهمی داشته باشه ... ولی بازم

فکر میکنم اینا خوشی زده زیر دلشون نمیگم درد نداردن ولی دردشون تو این مایه هاس که

آزادی کجاس واقعیتش هم شاید همینه تا طرف شکمش سیر نباشه و ماشین زیر پاش

شهر و گز نمیکنه که ببینه آزادی کجا کم می کشن. شایدم این کارو بکنه! نمی دونم.