۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

سلام مهدی رایش عوض شده و بزودی اعترافاتش رو اینجا مینویسه.

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

کمی انتخابات ریاست جمهوری

من چند وقتیست که در هروله ی رای به یکی از دو اصلاح طلب هستم و هنوز به جمع بندی نرسیدم که موسوی و یا کروبی. کروبی از این منظر برایم جذاب شده است اخیرا که این مرد واقعا برنامه دارد و خیلی حرفه ای (از دید من) وارد صحنه شده: از درون یک حزب، با کار حزبی، با برنامه هایی که اعضای حزبش پیشنهاد داده اند، حضور مداوم در 10-15 سال اخیر.
واقعا فکر میکنم اینکه شیخ اصلاحات همه ی مردان اصلاحات را میشناسد، و با همه میتواند تعامل داشته باشد، و به راحتی نظام نمیتواند این شیخ را ندید بگیرد، برگ برنده ای بس بزرگ است.
اما موسوی عزیز. رای خوبی جمع کرده است، ولی من هنوز در جمع بندی ام به موسوی نرسیده ام. چرا که مثل کروبی مشخص، روشن، عملگرا نیست. از موسوی من فقط اعتراض و انتقاد شنیده ام و برنامه های کلی برای اصلاحات.
فیلم کروبی، پر محتوا و ناشی (حتا از دید من که منتقد فیلم هم نیستم) بود. افخمی میتوانست، قطعا میتوانست بهتر ارائه کند. محتوای فیلم از بسیار غنی تر از شکل بیان محتوا بود. من در حسرت ماندم از صحنه هایی که میتوانست افخمی در فیلم بگذارد مثلا از لینکهایی که میتوانست به دادگاه کرباسچی بزند

مهدی



۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

اندر فرهنگستان آقا رضا:
خاک انداز: لودر، گریدر و هر ماشینی که خاک از زمین میکند و بلند میکند
نور انداز: چراغ قوه!

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

سلام
مامانی: رضا بیا از خدا تشکر کنیم که برامون خوراکی ساخته.
رضا: مامانی قارچ ها رو خدا ساخته؟ پس کی میکنه از زمین؟

محض سرعت در پست گذاشتن

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

سکانس اول
رضا: بابایی امام حسین رو کی کشته؟
من: یزید کشته.
رضا: یعنی امام حسین شهید شده؟
من با تعجب اینکه کلمه شهید رو از کجا یاد گرفته: بله شهید شده.
رضا: یزید رو کی کشته؟
من: هان؟! مممم نمیدونم. صب کن فک کنم.
رضا هم اصرار و اصرار و گریه که یزید رو کی کشته.
....
بعد از تماسهای متعدد به جاهای مختلف و کشف جواب
من: یه نفر به اسم مختار، یزید رو کشته.
رضا: بابایی مختار رو کی کشته؟
من: ؟!؟!؟ چی؟ نمیدونم. نه نه مختار خودش پیر شده، بعدش هم مرده. (مثلا الکی)
رضا: چرا پیر شده؟
من: خب همه پیر میشن.
رضا: نه همه پیر نشن.
----------
سکانس دوم
رضا: اینا دارن چیکار میکنن.
من: دارن عذاداری میکنن برای امام حسین.
رضا: یعنی برای امام حسین ناراحت هستن؟
من: اره
رضا: پس چرا دارن شعر میخونن همه با هم!!

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

هر کجا هستم باشم
روی هر نقطه از این خاک زمین
اما آنچه مرا در همان لحظه خوردن به زمین می شورد
وسعت رویش دستانی است که
نقطه اتصال تن خاکی من است
با همه آبی آن گنبد کبود
وتمام دلخوشی ام
دست پرشور دعای مادرم است.
کاش این بار که گفت دلم از تنهایی تنگ است
(در گوش گل بنفشه اش)
بگشایم همه پنجره های رو به خورشیدم را.
کاش می شد هر وقت که شنیدم بدنم یا که دلم می رنجد
با گفتن یک قصه مهر
مثل وقتی که رضا می خوابد
با خیال خوش بز زنگوله به پا
دردها را می شستم

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

کم کم باید از مقطع دکترا خداحافظی کنم. با نهایی شدن وضعیت دو تا از مقالات ژورنالم و نوشتن پایان نامه- کم کم به بخشهای اخر این مقطع نزدیک میشم. هر چند که بالاخره خود دفاع کردن هنوز مانده و با این وضعیت شاید به مهر ماه هم بکشد (واینجوری یک ترم دیگر هم الکی به سنوات ما افزوده گردد) . تازه بعد من میمانم و یک شروع دیگر.

هر چند که شاید اتمام دوره دکترا میتواند خوشحال کننده باشد ولی فک نمیکنم بهره ی من از اتمام بیشتر از مضار آن در میان مدت باشد! آیا؟ به هر حال یک "پایان" در حال "شروع" است و امیدوارم پس از دفاع بتوانم مطلب "آغاز یک پایان" رو در این وبلاگ قرار دهم.
سوالات سختی هم برای من شروع میشود. با سربازی چه کنم؟ بله من هنوز سربازی پاس نکردم. هیات علمی بشوم و یا کار و بیزنس؟ واقعیت اینه که من آدم فنی و آکادمیک و اجرایی هستم و از طرفی به شدت با ساختار مایوس کننده و کهنه ی دانشگاه ها مشکل دارم. اینکه هر هفته دوبار بروم و یک درسی را به دانشجوها ارائه کنم برایم قابل تصور دائمی نیست. بعضی وقتا فکر میکنم من برای بیزنس ساخته شدم و بهتره نرم سراغ صرفا کارهای آکادمیک. کلی ذوق میکنم وقتی میتونم ایده های بیزنسی رو تو شرکتی که الان توش مشغول هستم بپرورانم و کلا کاربردی تر تحقیق کنم! من همیشه ادمی بین محض و کاربرد بودم ولی محض صرف منو هیش وقت جوگیر نمیکنه که کار اجرایی و کاربردی نوآورانه میتونه بکنه.

مهدی



۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

این روزها برای اینکه ادم تو ایران اعصابش راحت باشه- باید سعی کنه به مملکت و کشور فکر نکنه و در مورد اون با کسی ابدا بحث نکنه.
سعی کنه در مورد مسکن- اجاره خونه- اینترنت- برق-گرانی و تورم-برنامه های تلویزیون ایران-حرفی نزنه
یاد بگیره چه جوری الکی خوش باشه- کمی پاچه خوار باشه- کمی دو رو باشه- کمی ناصاف باشه- کمی بی انصاف باشه

و حواسش باشه که برای کار- دستی در دلالی هم داشته باشه.

در این صورت هست که میتونه تو شرایط فعلی ایران کمی شاد باشه. اره دقیقا موافقم که با این خصلتها میشه الان شاد بود.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

آخر ما نفهميديم که خشکسالي هست يا نيست؟ اگر هست چرا همه منتظر هستند که فقط بيايد و بعضي‌ها به فلاکت بخورند. بعد گفتم حالا چه بيايد چه نيايد حرفهايي هست براي صرفه‌جويي در مصرف آب. آخر شهريور که يک سري مسوول را کشاندند که چرا فلان کار را براي مقابله نکرديد و اينها، چرا اقدامات اساسي نکرديد و ...

  1. تبليغات شهري تکان‌دهنده! يعني از عواقب و نتايج خشکسالي حرف بزنند و نه تشکر از مردم فهيم صرفه‌جو!
  2. مسوولان مقابله با خشکسالي گزارش هفتگي عملکرد بدهند.
  3. به نظرم پيش‌بيني ترکيدگي و هدر رفتن آب در لوله‌هاي نيمه‌اصلي آب شهري کار سخت و پيچيده‌اي نباشد.
  4. براي مدت 3 ماه آينده، قيمت آب را بالا ببرند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

http://blog.360.yahoo.com/blog-e1KzOnYic6cpOaPYS3p_tClUKnQv

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

سال نو مبارک

روز 28 اسفند به سمت ارومیه حرکت کردیم و تا فردا هم – 8 فروردین- اونجا هستیم. با یک مسافرت 24 ساعته به خوی. تصمیم داشتیم کمی تفریحات خاص بکنیم مثلا بریم اسکی! یه روز صبح پا شدیم رفتیم به سمت پیست اسکی خوشاکو در 40-50 کیلومتری جاده بند ارومیه. فکر کنم کیلومتر بعد از 30 بود که تابلو دیدیم جاده منتهی به پیست از این مسیر مسدود می‌باشد. به ناچار مسیر رو به سمت زیوه تغییر دادیم. فردای اون روز از مسیر دیگری به سمت خوشاکو حرکت کردیم. مسیر زیبایی رو طی کردیم ولی در نهایت با پیست بسته مواجه شدیم و برگشتیم.

تفریح کمی متفاوت دیگر ما رفتن یک روزه به تبریز برای تفریح و خرید بود. گفتیم از مسیر میانگذر دریاچه ارومیه صبح زود حرکت میکنیم و عصری برمیگردیم. ظاهرا 300 خانواده دیگر هم تصمیمی مثل ما گرفته بودند! بنابراین ما از ساعت 8:45 تا 11:45 در صف شناور (که ماشین‌ها رو جابجا میکنه) منتظر شدیم و حدود ساعت 13:30 رسیدیم تبریز خسته. بعد از یک ناهار مختصر در ائل‌گولی راهی داخل شهر شدیم به قصد خیابان ولی‌عصر و خیابان تربیت! ساعت حدود 7 عصر دوباره در صف شناور – در مسیر مقابل- قرار گرفتیم، 12 شب سوار شناور شدیم و 1 بامداد خونه بودیم.

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

عذرخواهی
حسب اتفاق امروز اول اسفند 86 ساعت حوالی 10 به یک برنامه رادیویی شبکه جوان گوش میکردم در مورد ای تی. یک مجری خانم و یک کارشناس بودند و کارشناس اخباری رو میگفت. در انتهای برنامه به یکی از اساتید معظم دانشگاه زنگ زدن آقای دکتر ق. و سوال کردند آقای دکتر نظر شما در مورد دستگاه های ای تی ام بانک و آی تی چی هست. جملات آقای دکتر ق. اینا بودند:" در باب آی تی و دستگاه های ای تی ام خیلی میشه گسترده بحث و بررسی کرد- آی تی هم که در رشد اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی .. خیلی مهم هست. ولی بحث خیلی مهمتر بحث امنیت هست! هکرها و دزدان اینترنت در کمین هستند، ما باید آموزش بدهیم تا بتوانیم از آی تی در کشور استفاده کنیم ..." اینها عمده صحبتهای آقای دکتر ق. استاد محترم دانشگاه بودند. من به عنوان یک کارشناس، مهندس، تحصیل کرده در این حوزه از همه عذرخواهی میکنم.

مهدی

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

هميشه اين سوال براي مجموعه‌هاي کاري مطرح هست که با چه نوع نيروي کاري کار خودشون رو انجام بدهند. بعضي‌ها اعتقاد دارند که کار رو بايد با يک سري نيروي تکاور (وبلاگ حامد) انجام داد. البته حامد اين قضيه رو براي کارهاي مشاوره‌اي و پروژه‌اي پيشنهاد ميده.

براي کارهايي که حالت Knowledge-based دارند، مثل کارهاي نرم‌افزاري و طراحي و مشاوره‌اي، و براي مجموعه‌هايي که ميخواهند ماندگاري را تجربه کنند و در هر لحظه ممکنه بيش از يک پروژه داشته باشند، من فکر نمي‌کنم که نيروهاي تکاور -به تنهايي بتوانند اين چنين کاري بکنند. من به اندازه‌ي 5-6 سالي که با انواع نيروهاي تکاور و غير تکاور کار کردم، به وجود تعداد متناسبي از نيروهاي تکاور در تيم اعتقاد دارم ولي در استخدام نيرو تکاوري شخص رو ملاک انتخاب يا عدم انتخاب قرار نميدم. شايد اگه تيم فني و مديريتي شرکت رو به تيم فوتبال شبيه کنيم، ميشه گفت که ما همه نوع نيرو ميخواهيم، دفاع، حمله، طراح بازي، سانتر و ... .

در اصل براي من توجه به رفتارهاي حرفه‌اي شخص خيلي مهم است. همان مفهوم EQ که در مقابل IQ مطرح شده است. کشف IQ شخص از رزومه‌ي شخص، شامل محل تحصيل، مقالات، کارهاي قبلي، رتبه‌ کنکور، و از اين دست سخت نيست. ولي EQ شخص که در واقع قابليت همکاري و همياري شخص در ارتباطات است از رزومه خيلي قابل کشف نيست. من در مصاحبه سعي ميکنم شخص رو به چالشي در اين حوزه بکشم و رفتار اون رو حين چالش مانيتور کنم. البته که معتقدم که در سطوح بالاي سازمان افرادي با هم IQ و هم EQ بالا براي راهبري مورد نياز است در واقع من برخي خصوصيات مهندسان حرفه‌اي رو موارد زير ميدونم:

قاطع و مسووليت‌پذيرند (اصطلاحا دو در نيستند).
اصول و فروع کار را خوب تشخيص ميدهند و توانايي به توافق رسيدن بالايي دارند.
در عين حال که به سلسله مراتب مديريتي احترام ميگذارند، مقهور مديريت نيستند و ميتوانند مديران را مجاب کنند.
به قوانين و استانداردهاي مجموعه احترام قائلند. از انهايي نيستند که ميگويند "تا دليل يک قانوني را ندانند قانوني را رعايت نميکنند!" به قانونگذار احترام قائلند.
پيش‌رونده و يادگيرنده هستند. منتظر کسي نميمانند و رشد خود را منوط به ديگران نکرده‌اند.
هميشه بيش‌فعال (
Proactive) هستند. در انجام کار و پيشنهاد دادن پيش‌دستي ميکنند. بنابراين ميتوانند حتا جايگاه خود را در سازمان پيشنهاد دهند.
بين نظرات کاري خود و شخصيت خود تمايز خوبي قائل هستند. بنابراين با نقض شدن نظرات کاريشان فکر نميکنند که به شخصيتشان بي‌احترامي شده.
مي‌توانند ادعا کنند و ادعاي خود را اثبات کنند.
با تمام قوا و جانانه کار ميکنند و به جوانب کار احاطه دارند. ميدانند که بايد کار را به کجا بايد برسانند.
از عذرخواهي هراسي ندارند و به اشتباه (غير فجيع) خود و بقيه احترام قائلند.
به رشد خود و آن هم تدريجي، وفادارند و آن را در گرو رشد محيطي که نفس ميکشند ميدانند.
نقاط ضعف و قوت خود را ميشناسند و توانايي مطرح کردن آن را با بقيه دارند.

مهدی

۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه

تفاوت مدیریت و تحقیق علمی

  1. مشخصه‌ی مدیریت این است که خیلی‌ها میتوانند ادعا کنند که مدیریت بلد هستند. در حالیکه در تحقیق، افراد مدعی بسیار بسیار محدودتر است. در وسط یک تحقیق یکی از راه نمیرسد که بگوید بابا چرا اینجوری میکنی، بهتره اونجوری بکنی.
  2. از یک مدیر به راحتی میتوان سوالات سخت پرسید و جواب وی را قبول نکرد. ولی از یک محقق، سوال خوب پرسیدن نعمتیست برای محقق. سوال هم یا جواب دارد یا هنوز جوابش یافت نشده، بالاخره تکلیف معلوم است. سوال کننده نمیتواند بگوید قانع نشدم! اگر قانع هم نشود، محقق کلی می‌تواند نفع عملی ببرد.
  3. تحقیق علمی یک فضای آرام و متمرکز نیاز دارد. افرادی هم که کمک محقق میکنند همه چشم‌انداز و هدف یکسانی دارند. ولی یک مدیریت، معمولا فضای ناآرام دارد. لزوما افرادی که مدیریت میشوند، چشم‌انداز یکسانی ندارند. ساده‌تر بگویم، در مدیریت به هدف رسیدن قابل درک نیست. به راحتی! با فضاسازی میتوان مدیریت خوب را ناخوب و بالعکس جلوه داد. ولی تحقیق اکثرا نتیجه‌ی قابل درک‌تری در حوزه‌ی خود دارد.
  4. تحقیق یک عمل روشن و مشخصیست. معمولا به جز مواقع نادر، نیاز به مخفی کردن چیزی نیست. ولی مدیریت، نیازمند تجرید – مخفی کردن اطلاعات غیرلازم- است. این مساله را سخت میکند. ممکن است افرادی یافت شوند (و میشوند) بر اساس اطلاعات تجرید شده، قضاوت نادرست بکنند.
  5. ساختن در یک تحقیق راحت‌تر است. ارام ارام مفاهیم به زیبایی و آنگونه که انتظار داری، در کنار هم قرار میگیرند و قصر زیبای ذهنی تو را میسازند. در مدیریت، پایه‌های قصر در اذهان افراد و روالهای سازمان است. کافیست کسی هارمونی را مراعات نکند تا هیچ قصری برای هیچ کسی ساخته نشود. بنابراین حس خوشایند ساختن، در تحقیق بیشتر، راحت‌تر، و پایدارتر از مدیریت حاصل میشود.
  6. در تحقیق، سریع‌تر میتوانی خودت را به مرز علم برسانی. در مدیریت، فاصله‌ات با پول میتواند خیلی نزدیک‌تر باشد. ولی از مرز علم فاصله‌ای میگیری به اندازه‌ی میزان ریسک‌پذیری‌ات.
  7. در تحقیق، افرادی که روی یک حوزه کار میکنند اکثرا حس رقابت ندارند، و هیچ کس هیچ گاه دوست ندارد، تحقیق کسی به ثمر ننشیند. تازه، همه پی‌گیر به ثمر رسیدن تحقیق تو اند. ولی در کار، کمی اینگونه نیست.
  8. در تحقیق چیزی که میخواهی برسی، خیلی اهمیت دارد. در مدیریت، به چیزی که میخواهی برسی مهم است ولی اغلب سایه‌ی چگونه میخواهی برسی، به طرز اذیت کننده‌ای سلطه دارد.
مهدی

۱۳۸۶ آبان ۲۲, سه‌شنبه

چند وقتی بود که سایت بلاگر فیلتر بود و نمیشد پستی داشت. این عموی سایبری رضای ما هم چقد کامنت داشت رو پست قبلی. فکر کنم باید از یه جای دیگه برای وبلاگ استفاده کنیم. شایدم یه رنگ و بوی دیگری داشت وبلاگ جدید- حالا کو تا وبلاگ جدید

رضا کوچولوی ما در حرف زدن و ارتباط هر روز و لحظه در حال رشد چشم گیر هست. چنان تقلید میکنه تو اصلا نمیتونی تصور کنی که معنای خیلی از جملاتش رو نمیدونه: مثل - گناه داره- ولش کن کن- حدس بزن

فعلا همینا

۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

عکس جدید از رضا کوچولو. جمله سازی، شمردن از 1 تا 10، خوندن شعر و البته حرکات موزون!!، از هنرهای هفت گانه رضا در این سن هست

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

از مشکلات کار کردن در ایران این هست که همکاران، مشتریان، کارفرما، رئیس و در نهایت خودت بلوغ کافی برای "همکاری" را ندارند. این در ذهن من بزرگترین عیب برای کار (فعالیت) کردن در ایران (و بعضی وقتا نفس کشیدن در ایران) هست. بنابراین اگر شما، به عنوان مشتری، رئیس، مرئوس ... کمی بلوغ بالاتری داشته باشید، قطعا بیشتر از بقیه اذیت خواهید شد. البته نمی‌خواهم بگویم که این مساله صرفا در کشور ما وجود دارد، نقطه اساسی این است که در عرف اجتماع ما، حداقل بلوغ، متوسط بلوغ، و انحراف معیار بلوغ افراد در شرایط مساعدی قرار ندارد. بنابراین جمع مردم، انتظارات رشد دهنده‌ای از تو ندارند.

کشور ما با توجه به حالت بسته‌ای که دارد مسیر بلوغ را به کندی طی میکند. منظورم از بسته بودن این است که تو وقتی قدم به خارج از این مرزها میگذاری، چنان تنوعی از همه‌چیز میبینی که خود همین تنوع تو را رشد میدهد. در ایران، به هر جهت، تنوع- به خصوص تنوع آدم‌ها- کم هست. البته حرف این نیست که چرا بقیه بلوغ کمتری دارند، حرف این است که چرا آن حداقل بلوغ مورد انتظار در دور و بر آدم یافت نمیشود.

افراد کمتری میبینی که میتوانی از آنها یاد بگیری! این خیلی دردناک است. شاید هم بر عکس، چنان تربیت شده‌ایم که افراد با دانش یا تجربه‌ی بالاتر از خود را نمی‌توانیم ببینیم (تشخیص دهیم)! که قطعا یکی از مشکلات "تشخیص" دانش یا تجربه است. به هر صورت این مشکل وجود دارد.

در تناقض بین رشدیافته بودن (خواست درونی) و همرنگ عرف شدن (فشار اجتماع)، فشار اجتماع که هیچ گاه تمام شدنی نیست و حداقل نسل ما و چند نسل‌ بعدی را هم تا رسیدن به یک حد معقول از بلوغ اذیت خواهد کرد. در این شرایط، و برای کاستن از هزینه‌ی قبول این تناقض، افراد رشد یافته، یا هجرت میکنند، یا همرنگی را ترجیح می‌دهند و یا ... .


۱۳۸۶ مرداد ۲, سه‌شنبه

امروز بالاخره پس از مدتها مقاله ژورنالی رو که روش کار میکردم ارسال کردم. قسمت این بود که من این رو از چین-شهر پکن ارسال کنم. دو روز هست که در چین هستم و تا اخر هفته هم خواهم ماند. سارا و رضا هم با هم رفتن همدان. این بار هم دیوار چین رو زیارت کنم، بار دوم میشه. حتما باید یکبار هم با سارا و رضا بیام.

هر چند توی تزم، روی تطبیق پذیری کار میکنم، ولی وقتی با تفاوتهای فاحش ادمها، فرهنگها، و .... مواجه میشم، کاری از دستم بر نمیاد. تنها میتونم بگم، انگاری اینها یک خدای دیگه دارند. جلال بر تو.

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

نحوه‌ي اعلام خبر سهميه بندي بنزين

خبر سهميه بندي بنزين به طور ناگهاني اعلام شد. خيليها – من حدث ميزنم بالاي 90% - اين اقدام را ناسنجيده ميدانند. مستقل از اينکه کار سهميه‌بندي بنزين کار درستي است يا نه، من فکر ميکنم، اعلام ناگهاني خبر، نه يک ترجيح بلکه يک اجبار بوده و من عامل آن اجبار رو مردم و فرهنگشون ميدونم.

فرض کنيد که طبق همين ميزان سهميه، ميگفتند که مثلا از هفته‌‌ي يا ماه بعد بنزين سهميه بندي ميشود. خب چه اتفاقي مي‌افتاد! مردم شريف ما (همان 90%) آنقدر بنزين ذخيره ميکردند و انقدر اين مدت آتش‌سوزي و حوادث جاني اتفاق مي‌افتاد که اصلا سهميه بندي تعطيل ميشد! از اين منظر من فکر ميکنم که اين اعلام ناگهاني، ترجيح يک بد به يک بدتر بوده.

ولي وقتي فکر ميکنم، احساس نميکنم که عقلاي سليم برنامه‌ريز که کار سهميه بندي را ميکردند، چاره‌اي جز اين کار بد نداشتند. مثلا:

1- مقدار سهميه را بسيار بالا در نظر ميگرفتند (مثلا 2-3 برابر مقدار فعلي) و اعلام ميکردند که از 1 ماه ديگر سهميه‌بندي آغاز خواهد شد. سپس به مرور ميزان سهميه را کنترل ميکردند. در اين صورت، فشار وارده و شوک ناگهاني فعلي توزيع ميشد.

2- مقدار سهميه را همين ميزان در نظر ميگرفتند، و قيمت آزاد آن را به نسبت قيمت سهميه‌بندي، تنها کمي بيشتر در نظر مي‌گرفتند (مثلا با قميت 120 الي 150 تومان هر ليتر). سپس به مرور قميت آزاد را تعديل و نهايي ميکردند.

اين الگوي رفتاري دولت در کاهش نرخ سود بانکي و چند مورد ديگر نيز تکرار شده است. هر چند اجبار کننده‌ي اين الگو فرهنگ مردم ماست، ولي ادامه دادن اين الگو، فرهنگ مردم را بد و بدتر ميکند. در ايران همه در حال يادگيري اين مساله هستند که "يک شبه ممکن است قانوني بيايد!" چه اين قانون به نفع مردم باشند، و چه به ضرر آنها، صرف اين الگوي فکري بسيار غلط و عقب‌نگه‌دارنده است.

ياد حرف معلم اجتماعي دبيرستانمان افتادم! مرحوم ميگفت: فرهنگ‌ها دير مي‌آيند و دير مي‌روند. دير زمانيست نظاره‌گر اين هستم که اگر بخواهد فرهنگي با فشار و سرعت تحميل شود، چه ميشود.

مهدي

۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه

گاهی اوقات که دوز شک و تردید در زندگی ادم زیاد میشه، خود به خود انرژی ادم هم پایین میاد. این پایین اومدن انرژی باعث میشه که تو نتونی بعضی از مشکلات را آب کنی! هنوز کامل کشف نکردم که این دوز به چه چیزهایی بستگی داره و چرا بعضی روزهای آدم افتابی و سبز هست و بعضی روزهاش ابری و گرفته. طبق تجربه من روزهای ابری فقط باید سپری بشن، و کاریشون نمیشه کرد.

امروز که 14 خرداد هشتاد و شش هست، من سر کار اصلی یعنی "تزم" هستم و روی آفتابی و سبز رو تجربه میکنم. گفتم "ساختن" یا کامپوز کردن هم جوشیدنیست! یعنی که باید بیاد و وقتی میاد که روزت آفتابی و سبز باشه و رهبر ارکستر درونت اولین تکون رو به چوبش بده.

مامان ارومیه، و هادی دیشب رفتن ارومیه. من و رضا و سارا فعلا تنهاییم تا نرگس اینا بیان. رضا هم کلمات بیشتری رو ادا میکنه و داره میره به سمت اینکه عبارت بگه. مثل "بلا بگو" اونم وقتی میپرسی که -حسنی نگو... .
مهدی

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه



اینم آقا رضا! این عکس مال یک ماه پیش هست. شما از این عکس چی برداشت میکنین؟ میبینین چه ژستی گرفته جلوی دوربین :*؟

۱۳۸۶ فروردین ۸, چهارشنبه

سال نو همه مبارک.

فکر میکنم اگر که من کشتی گیر میشدم هیچکاه به خاطر یک حریف هر چند قدر هم پا روی تشک نمیذاشتم و حداقل باید در هر لحظه با دو نفر کشتی میگرفتم و مطمئنم که یه سه چهار تا گزارشگر هم لازم بود! اینو به این خاطر گفتم که وسط عید و ددلاینهای سخت مقاله ای و کارهای فشرده ی شرکتی، من ماشین خریدم! اصلا یک حرکت بدون توپ اساسی انجام دادم که خودم هم تو کف-ش موندم.

تحویل سال در همدان پیش رضا و سارا بودم، و بعد از دو سه روز برگشتم تهران. فردا هم برمیگردم همدان تا شنبه رسما باجناق دار بشم. به همین مناسبت هم یک جشنی برگزار کرده اند!

اخیرا وقتی رضا رو صدا میزنی، بهت میگه: "بله" . سلمونی هم رفته و فکر کنم وقتش باشه که یک عکس توپ ازش اپلود بشه. اصلا معلوم نیست که اونر این وبلاگ چرا اصلا نمینویسه؟! کوشی؟

بازم مهدی

۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

سارا و رضا در ارومیه
روز شنبه هادی، سارا و رضا کوچولو رو برد ارومیه. تا آخر هفته هم میمونند تا من برم بیارمشون. خبر جدید هم اینکه رضا کمی عجیب ولی واقعی شروع کرده به ادای برخی کلمات! جالبه که در یکی دو هفته ای که شروع کرده اسم اشیاء رو میگه، مثل عکس، آتیش، و .. و کلا در ادای کلماتی که دو تا ساکن پشت سر هم دارند، تبحر خاصی داره!!و ما فعلا در کف بابا یا مامان گفتن رضا هستیم!!
خبر دیگر اینکه سارا این ترم دانشگاه الزهرا دو تا درس ارائه میکنه. در واقع میخواهیم در تهران جایی بیابیم از برای هیات علمی شدن سارا. تا چه یافته شود و چه در نظر آید


۱۳۸۵ آذر ۲۹, چهارشنبه

سلام
در غربت و به تنهایی اسبابا رو جمع کردم و منتظر تا روز اسباب کشی تا ببینیم کی میتونه بیاد کمک . این بی ماشینی هم بد دردیه. خونه ای که پیدا کردیم و میخوایم اگه خدا بخواد بریم بزرگتر از اینجاست. مامان اینا هم همدان مشغول اسباب کشی هستن و احتمالا نرگس اینا اسفند اسباب میکشن و اسباب کشی هدی هم تو مشهد که تو مهر بود. خلاصه این داستان اسباب کشی بدجوری افتاده به جون خونواده ما.البته مامان مهدی هم بهار گذشته اسباب کشیدن ....
رضا چاردست و پا راه رفتن رو پاس کرده و دیگه رسما راه میره و خیلی اصرار داره در حالیکه دوتا چیز گنده رو تو دستاش گرفته بلند شه و راه بیفته و بده دست یک نفر دیگه. از لابه لای جعبه هایی که تو خونه چیدیم همچین پیچ و تاب میخوره و راه میره که مبادا بهشون برخورد کنه. رضا بعد از سرما خوردگیش چنان اشتهایی پیدا کرده که شده سطل آشغال و هیچ تعاری رو رد نمیکنه . البته منو خیلی راحت کرده امیدوارم همین جوری ادامه بده.

۱۳۸۵ آذر ۲۳, پنجشنبه

سلام
نشد....خیال این آقا رضا راحت بشه که مامان اینا نمیان تهران برای اینکه 3 روز اومدن تهران تا خونه پیدا کنن و نشد اون هم با این اوضاع اجاره نشینی. خلاصه مامان امشب ختم قائله رو اعلام کرد و خیال ما رو راحت که همچنان در غربت و تنهایی ادامه بدیم.
رضا سرما خورده، بدجور. راه رفتنش روز به روز پیشرفت میکنه و الان به 15 قدم رسیده. امشب هم به راحتی خودش پا شد و ایستاد.

۱۳۸۵ آذر ۱۱, شنبه

سلام
آره رویا همون خونه ای که کلی ازش خاطره داریم قراره کوبیده بشه و جاش یک قارچ شش طبقه سبز بشه. بالاخره مامان اینا بعد از استخاره موافقت کردن که یکی دو سالی بیان تهران تا خونشون ساخته بشه. حالا باید دنبال خونه بگردیم دیشب هم یک برف درست حسابی اومد که من و رضا با کالسکه دیگه نمیتونیم بریم ددر.

۱۳۸۵ آذر ۹, پنجشنبه

سلام
دو هفته است که همدانم. مامان اینا قراره اسباب کشی اینا داشته باشن من هم اومدن که راضیشون کنم بیان تهران هنوز که نتیجه نداده و من تنها 24 ساعت فرصت دارم.

۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه


in rezaye sang nadide ast.

dige roghani boodane aks ro bebeakhshid:)

۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه

سلام
الان ساعت 12 شبه و رضا از یک چرت نیم ساعته بیدار شده . نمیدونم ما رو تا کی میخواد بیدار نگه داره که باش بازی کنیم.
رضا امروز پایین اومدن از تخت و مبل رو یاد گرفته.

۱۳۸۵ آبان ۳, چهارشنبه

سلام
هنوز ماراتُن فارغ التحصيلی تموم نشده.
رضا 9ماهه شده و خیلی بازیگوش. دوست دارم زودتر راه بیفته. دستش رو به وسایل میگیره و راه میفته ولی هنوز خودش نمیتونه به تنهایی از زمین بلند شه.
خرابکاریهاش شروع شده کشوها رو خالی میکنه، کابینت رو خالی میکنه ظرف غذا رو برمیگردونه و خلاصه در وضعیت تهی سازی قرار داره. دو هفته است که شیپور زدن یاد گرفته.
این هفته رضا شدیدا مریض شده بود در واقع اولین بار بود که مریضی درست و حسابی گرفته بود خیلی سخت بود امیدوارم خدا دیگه این جوری امتحانمون نکنه. البته هنوز کاملا خوب نشده.

۱۳۸۵ مهر ۲۳, یکشنبه

سلام
من 28ام شهریور دفاع کردم و یک ملتی را آزاد کردم و حالا کلی کار دارم که عقب افتاده و باید انجام بدم ولی ماه رمضون و همکاریهای رضا کارم رو سخت کرده . فعلا.

۱۳۸۵ مرداد ۱۲, پنجشنبه


���� 6 ����
سلام
من هنوز دفاع نکردم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه


سلام
بعد از قرنی. امروز نسبتا خیالم راحته و می تونم وبلاگ بنویسم. دیروز پروژه آخرین درس فوق رو تحویل دادم و فقط مونده پایان نامه که اونم باید تیر ازش دفاع کنم. بودن ملیحه کنارم خیلی خوبه. موضوع تزمون خیلی شبیه است و کار مشترک زیاد داریم . دکتر هم چون اگه بتونیم نتیجه خوبی از تزمون بگیریم کلی نونش تو روغن میشه خوب تحویلمون میگیره البته به طور نسبی چون بالاخره در حد آدمای شریف دیگه قرار نیست که ما رو لوس کنه. یه ذره جواب سلام رو مثلا بلندتر میده.
2 هفته پیش خاله ام اومد تهران تا یه عمل روتین قلب انجام بده با نرگس اومده بود ما هم رفتیم ترمینال و آوریمش و رسوندیمش خونه دایم و آخرین بار که دیدمش لحظه ای بود که نرگس دستش رو گرفت از پله های برج دایی بردش بالا. خاله در روز سوم عملش از دنیا رفت خیلی غم انگیز بود چون همه خصوصا خودش آماده ی پذیرایی بعد از عملش بودن. من از ترس به هم ریختن اوضاع شیر رضا هنوز سیر گریه نکردم.
در ضمن رضا الان 109 روزشه.

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

سلام
امروز روز یازدهم تولد رضاست و من کلی با خودم کلنجار رفتم تا ازش دل کندم و میل چک میکنم. خیلی حس قشنگیه، داشتن یه موجود ناز و مامانی که فعلا مال خود خودته و کمی هم برام باورکردنی نیست. هفته ی اول همش با خودم درگیری داشتم و باورم نمیشد این موجود همونیه که تو شکمم بود. ولی الان اوضاع بهتر شده و دارم رفتارهاش رو یاد میگیرم. حرکاتش مخصوصا توی خواب مثل اینه که یه مشت رفتار و حرکات و احساساتی که باید در طول زندگی از خودش نشون بده رو دارن بش یاد میدن و اون هم داره تو دهنش اینا رو کلاستربندی میکنه.
از تبریکات همتون ممنونم. ایشالا همتون مزه این احساسات رو بچشید و کیف کنید.

۱۳۸۴ دی ۱۸, یکشنبه

سلام
یه توپ شدم قلیقیه، سرخ و سفید نه آبیه، میرم تو مبل در نمیام، ....
امتحانهام رو دادم و این هفته به شدت هر چه تمامتر هفته ی انتظار نام داره برای یک عده ای در حدود 10 نفر که برنامه زندگیشون رو به هم زدم.

۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه

!آی ملت یکی به ما بلیط کنسرت شجریان بده

۱۳۸۴ آبان ۱۹, پنجشنبه

سلام
انصافا قبول کنین که انتخاب اسم پسر خیلی سخت تر از دختره. از بس که خود آقایون به هم دیگه برچسب میزنن و اسامی قشنگ رو خراب میکنن ولی تو خانوما معمولا کسی این کارو نمیکنه مگه اینکه طرف خودش خیلی مشکل دار باشه که اسمشو خراب کنه. یا اصلا آقایونِ مشکل دار و نه خیلی خوش نام بیشترن. خلاصه این وسط گیر کردیم چی کار کنیم کلی اسم هم هست که به خاطر تلفظ متفاوتش تو ترکی مجبوریم حذف کنیم. هر کتاب لطیف شعر و شاعری هم که باز میکنی پر از اسم دختره. میمونه اسمای شاهنامه ای کهن!

۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه


سلام
قبلا وقتی آپدیت نمیکردم حداقل با خودم فکر میکردم چی بنویسم. ولی این اواخر دیگه اصلا به این موضوع فکر نمیکنم با خیال راحت ولش کردم به امان خدا. اینجا هم مثل اینکه تار عنکبوت بسته!
اما 3تا انگیزه باعث شد بنویسم یکی اینکه فرنوش خان آلمانی درخواست آخرین اخبار را داشتند، دوم خوشحالی از بعله برون خواهر محترم و بعد اینکه یکی از دوستام (زهرا ن) که دیروز پیشش بودم امروز نی‌نی دار شده و خیلی برام جالب بود که خونوادشون یگه 3نفری میشه..وای…
- در ابتدا به عرض برسونم که شر پلنینگ بعد از مکافات فراوان کم شد. البته استاد عزیز منت الطاف بیکران خود را به شدت بر سر ما گذاشتند.
- الان حدود 2 ماه برای تمام کارهای زندگی مستقل فرصت داریم، درسم و مطالعات تربیتیم رو زودتر باید به یه جایی برسونم و کلی کار دیگه که مدام در حال لیست کردن اونا هستم.
- موضوع تزم رو با یکی از دوستام شبیه هم تعریف کردیم که با هم انجام بدیم. ادامه ی پروژه درس بینایی ماشینمونه. کاربردش توی کارتونها و انیمیشنهای کارتونیه. نهایت پروژه اینه که سیگنال گفتار رو بگیره و یه چهره مجازی رو انیمیت یا پویانمایی کنه. مثل کاری که تو کارتونهایی مثل شرک انجام شده ولی این برای گفتار فارسیه. ورژن اول کار رو تو تابستون برای پروژه بینایی انجام دادیم. باید از یک چهره واقعی اول فیلمبرداری میکردیم تا سیستم حرکات چهره رو یاد بگیره و برای چهره مجازی بتونه پیاده کنه. اولش خودم هنرپیشه بودم و بعد از هادی فیلمبرداری کنیم که نتیجش خیلی بهتر شد. حالا هم دنبال استودیو میگردیم که شرایط صدابرداری و نورپردازی خوبی داشته باشه.
فعلا

۱۳۸۴ شهریور ۵, شنبه

سلام
الهی! شرِّ درس پلنینگ و استادش و پروژش رو از سرمان کم کناد و به خیر مبدل سازاد! آمین!

۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه

سلام
هوای ننوشتن را نمی خوام ولی مُردم از بس رو کاغذ نوشتم و اینجا نذاشتم. کاملا تنبل شدم. یک ماهی هست چیزی ننوشتم ولی هوای نوشتن حس موندگاریه که خیلی وقتا مثل بعد از خوندن مطالب ملت یا احساساتی شدنم، دارم ولی بلاگر و کامپیوتر چیزیه که هوای آدم رو قاطی میکنه. و فقط قلم و کاغذه که هوای نوشتن رو معنی میکنه و امتداد میده.
مامان یه هفته اینجا بود و من بعد از مدتها احساس بچگی خودم رو دوباره پیدا کردم و در واقع این تلاش رو هم میکردم که حس نکنم بزرگ شدم تا بتونم کاملا از حس مادری مامان استفاده کنم بلکه چیزهایی بیاموزم. و خدا میدونه که من هنوز بچه ام نمیدونم چطوری میتونم هم بچه باشم و هم مادر. یه محبت خالص، یه گذشت بی پایان، یه رابطه ی بی غل و غش، بدون رو در بایستی و سیاستمداری، بدون ملاحظه ی هر برداشت احتمالی و کلی ویژگی های دیگه ای که این رابطه خاص و قشنگ داره.
داشتم سعی میکردم که نخوام جنس بچه رو بدونم ولی همه میگن بپرس. نمی دونم منظورشون ارضای حس فضولی آدمه یا چیز دیگه ای. ولی امروز یکی خیلی صادق و راحت بهم گفت برای اینکه فرصت داشته باشین با خودتون کنار بیاین زودتر بدونین بهتره. حالا من باید کشف کنم که لازم دارم با خودم کنار بیام یا نه.

۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه

سلام
اینجا همدان است صدای سارا به دور از مهدی. با هوایی گرمتر از همیشه ی این شهر همیشه سرد ما.

۱۳۸۴ تیر ۱۱, شنبه

سلام
این هم از آخرین امتحان. آخریش پردازش گفتار بود که یک ساعتی هست تحویلش دادم. امتحان از نوع "ببر خونه" بود. قرار بود ساعت 9 صبح تحویل استاد بدیم وقتی که رسیدیم دانشگاه جلو در با سیل جمعیت مواجه شدیم که مشغول دعا برای کنکوریهاشون بودن. دانشجوها هم جمع شده بودن و نگهبان نمی ذاشت برن تو دانشگاه. اولش کلی دیپرس شدم و پشیمان از اینکه تا صبح بیدار موندم جوابها رو نوشتم، التماس نگهبان عزیز کردم و اجازه ورود را دریافت نمودم.
الان 3تا پروژه محترم باقی مانده تا این ترم به آخر برسه.
- یه خبر بدی که دیدم درگذشت دکتر برکشلی برقی ها است. اون موقع که تو شورای صنفی خوابگاه بودیم گاهی در خدمتش بودیم. همیشه فکر میکردم آدم مخی هست و مشکلات خوابگاه رو هم میخواد با راهکارهای علمی از نوع برقی حل کند. ولی به نظرم خیلی آدم زحمتکشی می اومد (در حل امور دانشجویان) و در برخوردش برخلاف خیلیها به نظر نمی اومد نسبت به آدم پیش ذهنیتی داشته باشه. خلاصه خیلی دلم سوخت. یکی نوشته بود تومور مغزی داشته و آخرش هم مثل اینکه تو آمریکا فوت کرده.

۱۳۸۴ خرداد ۲۸, شنبه

سلام
کاش همه ی مردم حق رای نداشتند و فقط اونهایی که سابقه ی سیاسی یا چه میدونم اجتماعی داشتند میتونستن رای بدن. این کار بعضی کاندیداهای معلوم الحال که با مخ زنی آدمهای بدون تحلیل رای جمع کردند حال آدم رو میگیره. کاش اقلا می گفتند دلیلتون رو هم برای انتخابتون بنویسید. اصلا این دموکراسی در جوامعی که آدمهاش رشد پیدا نکردن ضرر داره. این همه ما آدمهای بافرهنگ! و وبلاگ نویس خون دل خوردیم، آخرش هم این رای های مسخره نمی دونم از کجا پیداشون شدو بیخود نبود جناب کروبی فرنودن رقابت واقعی روز انتخاباته. اصلا اگه بهرمانی رای بیاره من دزد میشم.

۱۳۸۴ خرداد ۲۲, یکشنبه

روشنفکری، قدرت چانه زنی، توانمندی اجرايي
به نظر من سه ويژگی عمود بر هم بالا از مهمترين ويژگیهايي است که يک رئيس جمهور
بايد داشته باشد. بر اساس سه ويژگی بالا میتوان به کانديداهای فعلی نمره داد. البته همواره مشکل هست که بتوان رئيس جمهوری يافت که هر سه ويژگی بالا را داشته باشد.
- در واقع اولويت دادن به اين سه ويژگی است که میتواند کانديدای شخص را مشخص کند.
الويتی که در ذهن من است معکوس ترتيب بالا است. يعنی اولين نياز برای رئيس جمهور در
شرايط فعلی کشور ما توانمندی اجرايي، سپس قدرت چانه زنی(سطوح بالا) و در نهايت
روشنفکری است. در اين نوشته خيلی با ويژگی "قدرت چانه زنی" کاری ندارم.
- هر عصری رئيس جمهور متناسب با آن عصر را میخواهد. همه به مفيد بودن دوره ی اول
رياست جمهوری آقای خاتمی اذعان دارند. (من در مورد دوره دوم کمی بحث دارم.) ملت ما
از خاتمی خيلی ياد گرفت که هيچ گاه فراموش نخواهد کرد: جامعه مدنی، زنده باد مخالف،
صبر و مدارا، رئيس جمهور بودن و مغرور نشدن، سالم ماندن، و صدها واژه ی ديگر .
- خاتمی دقيقا در دوره ای آمد که نياز به روشنفکری و توليد واژه و فرهنگ بود و ما خيلی
چيزها ياد گرفتيم، بينش ما روشنتر شد، بيشتر فهميديم، کرامت خود را بيشتر درک کرديم. ما مفهوم تکريم مشتری را فهميديم. ما زنده باد مخالف را فهميديم، ما ضرورت مبارزه با فساد
اقتصادی را فهميديم، ما فهميديم دولت نبايد متولی باشد، ما فهميديم فرصتها بايد مساوی
باشد، ما فهميديم عصر، عصر ارتباطات است، ما فهميديم در فکر کردن و حرف زدن آزاديم، ما
فهميديم خصوصی سازی امری ضروريست، ولی .....- ولی ما اکثر آنها را حس نکرديم. - آيا از اين مفاهيم در تبيين حقوق ساده شهروندی استفاده شد؟ آيا در عمل هم واقعا احساس شدند؟ بيشتر فهميديم دردمان بيشتر شد. - به نظر من مفاهيم و واژه ها به ميان مردم آمده، ولی مجريان دولتی و حکومتی در عمل
استفاده ی زيادی نکردند. مثل اينکه در پياده سازی اين مفاهيم با مخاطبين و مجريان تعارف
شد. فهميدند(شايد؟!) ولی بکار نبستند. بروکراسی اداری و مصيبت های پابرجاست، از شايسته سالاری و حمايت از نخبگان استفاده های سياسی به جا ماند. حمايت از توليد داخل، فقط قانون شد و خوراک رسانه ها.
- من نگران زنده بگور شدن مفاهيم روشنفکری جا افتاده در جامعه هستم. مفاهيمی که واقعا نهادينه کردن و پياده سازی آنها تاثيرات به سزايي در رشد کشور دارند. - با وجود احترام به تمامی نظرات دوستان و تشکر از کامنت آنها، به واقع فکر میکنم، مدير
توانمندی در سطح اجرا لازم داريم تا اين مفاهيم نهادينه و استفاده شود بيشتر از آن که واژه
ساز باشد و بيشتر از آن که روشنفکر باشد.

-- مهدی نيامنش

۱۳۸۴ خرداد ۲۰, جمعه

قاليباف آری، معين نه!

من هم مثل کوروش عليانی اعتقاد دارم که قاليباف در حد و اندازه هایی نيست که بتوان مقدرات کشور را به دستش سپرد. من با رد نسبی ساير گزينه ها به قاليباف میرسم.

- خاتمی که آمد، همه تشنه حرفهای زادی طلبانه او بودند و نسل ما که آن موقع دانشجو بود خيلی سياسی بود و حساس.

- معين به حرفهای 7-6 سال پيش برگشته. اين حرف هر چند به مذاق عده ای هم خوش بياید درد روزگار فعلی ما نيست.

- معين با سخنان تبليغاتی خود(از جمله: "من از ملی-مذهبی ها در سطح وزارت استفاده خواهم کرد"، و يا "من نگران گنجی هستم" و از اين قبيل) شمشير مبارزه با مجلس را از رو بسته و من شک ندارم که با آمدن وی تنشها در جامعه بسيار زياد خواهد شد و هر روز ما شاهد استيضاح و دعوای مجلس و دولت خواهيم بود و مردم به حال خود.

- من فکر میکنم صبر خاتمی، برخی آزادیها را نهادينه کرد وگرنه اگر مانند معين با استعفا از کوره
در میرفت قضايا شکل ديگر داشت.

- همه میدانند که قدرت چانه زنی معين در سطوح بالا بسيار بسيار کم است و قطعا وعده های آزادی طلبانه خود را با تنش پی گيری خواهد کرد.

- از طرف ديگر از وزارت معين و کيفيت اداره ی آموزش عالی چند وقتی نگذشته. همه دانشگاهيان (به خصوص مقاطع فوق و دکترا و هيات علمی) تقاوت وزارت فعلی را به وزارت آقای معين در حال حاضر میبينند.

- من اعتقاد دارم ما در جامعه فعلی مان مشکلات اجتماعی مان بيشتر شده و نياز به نظم و عدالت بيشتری داريم. البته منظورم از اين عدالت، عدالتی است که برای اکثريت لازم است و نه عدالتی که فقط برای قلم به دستان و هنرمندان و ... است.

- از نمود عدالتهايي که من مطمئن هستم قاليباف به آنها میپردازد و معين هرگز آن را صورت مساله نمیداند: وضعيت بروکراسی ادارات و سازمانها، نظم و عدالت اقتصادی، نظم شهری، تازه اگر هم صورت مساله بداند، فرصت کنترل مديران و حتی وزرا را نخواهد يافت.

- (در حالت کنونی) اکثريت مردم درد اين را ندارند که فلان روشنفکر در زندان است و فلان قلم
به دست محروم شده و ... . من دنبال نظم و قانون در سطح گسترده و متوسط هستم.

- به نظر من قاليباف مديری است که میتواند نظم و عدالت را در سطح منوسط جامعه گسترده اجرا کند.
---مهدی نیامنش

۱۳۸۴ خرداد ۱۹, پنجشنبه

سلام
فوتبال دیشب خیلی هیجان انگیز بود علی رغم اینکه مهدی دقیقا بعد از زدن گل رسید.

احساس می کردم صدای دخترا میاد ولی باور نمی کردم دخترا رو راه داده باشن. اون

صداها هم احتمالا صدای دخترایی بوده که مهرعلیزاده آورده بود. چون اون 30 آزادی خواه

نیمه دوم رفتن تو ورزشگاه و صداها از نیمه اول میومد.
دوست دارم راجع به آزادی فکر کنم و تعریف خودم رو از اون بدونم. به نظرم رفتن دخترا به

ورزشگاه به دنبال آزادی نیست به دنبال گشودن زاویه ای از فرهنگ جامعه ماست درسته

دخترا هم بالاخره جایی برای وجود داشتن و فریاد زدن و همراه شدن پیدا میکنن کار ندارم

که این کارمتعالی ای نیست ولی موضوع حق داشتن برای انجام اینکاره. من گاهی دلم

میخواد برم مسابقه فوتبال ببینیم اونم وقتی نتیجه ملی مهمی داشته باشه ... ولی بازم

فکر میکنم اینا خوشی زده زیر دلشون نمیگم درد نداردن ولی دردشون تو این مایه هاس که

آزادی کجاس واقعیتش هم شاید همینه تا طرف شکمش سیر نباشه و ماشین زیر پاش

شهر و گز نمیکنه که ببینه آزادی کجا کم می کشن. شایدم این کارو بکنه! نمی دونم.

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

سلام
چند روزيه که سرم شلوغ شده و گوجه سبز و توت فرنگي و امتحان فرصت برام نذاشته. البته قسمت زياد ننوشتنم مربوط به وبلاگي نبودن اتفاقات هم بوده.
اون روز مي خواستيم براي يکي از بچه ها کول ديسک بخريم بدون اينکه جمهوري يا جاهاي ديگه بريم ولي تو اين فروشگاه هاي نيمه اينترنتي چيزي پيدا نکرديم آخر از تبليغات يه مجله ي کامپيوتري يه تلفن پبدا کرديم و خريديم.
امروز داشتم مي اومدم تو راه ديدم يه پليسي يه سمندي رو نگه داشت که نمي دونم واسه چي جريمه ش کنه بعد دو تا سرنشين سمند پياده شدن و با پليس دست به يقه و اين پليس بيچاره هم ديگه نفهميدم چه بلايي سرش اومد. ديگه خودتون رابطه ي قانون و فرهنگ قانون مدار ما رو تحليل کنين.
راستي مينا هم مدتيه يه وبلاگ قشنگ از مسافرتهاش و طبيعت درست کرده.

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۷, شنبه

-

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه


13 bedar

۱۳۸۴ فروردین ۲۵, پنجشنبه

سلام

کتاب چراغها رو یه بار دیگه خوندم . لذت خوندنش رو اول مدیون رویا ام که بهم پیشنهادش کرد (نمایشگاه کتاب82) و بعدش هم خانوم پیرزاد. فقط مشکلم اینه که وقتی این کتاب رو می خونم جوزده میشم و فکر میکنم که باید خیلی خونه ی مرتب و منظمی داشته باشم علاقه ی عجیبی به کار خونه پیدا میکنم، به همین خاطر این هفته دچار یک سری کمردردهای جیغ ناک شدم و در ادامه این احساس بهم دست داده که مثل خانومای خونه داری شدم که صبح تا شب وسایل این اتاق رو میزارن اون اتاق که
مرتبتر بشه و فرداش برش میگردونن سر جاش. ورزش و این حرفها هم که تو برنامه شون نیست و تا بدنشون به زبون میاد و درد میگیره یه روز با تلویزیون ورزش میکنن و تمام.کلاسهای این ترمم از شبنه بعدازظهر شروع میشه تاسه شنبه ظهر و این فشردگی برنامه ام رو مدیون دکتر جم زاد هستم که بهم اجازه نداد از کلاس فازی دکتر باقری فیض ببرم و این طوریه که آخر هفته ی من از سه شنبه بعدازظهر شروع میشه و فرصت خونه موندن بیشتری دارم و تنها بودن.

فردا شب عروسی یکی از دوستای صمیمی دوره راهنمایی ام دعوتیم . رفتنش خیلی سخته مخصوصا اینکه تهران نیست و احتمالا به جز یکی دوتا از دوستام اونم اگه بیان کسی رو نمیشناسم مهدی هم که خوب هیچکی رو به جز من نمیشناسه. از یه طرف دلم میخواد برم و دوستم رو بعد از 5-6 سال ببینم ولی از طرف دیگه میدونم نه اون فرصت داره منو ببینه و نه من این انتظار رو ازش دارم و من هم آدمی نیستم که توی عروسی به خودم خوش بگذرونم. ولی انگار مثل یه وظیفه آدم باید بره شاید وظیفه ای در قبال دل خودش.

۱۳۸۴ فروردین ۲۰, شنبه

سلام
اعتراف ميکنم وقتي آدم روز جمعه لپتاپ رو ميزاره رو پاش و لم ميده و گاهي هم يک قولپ چايي رو که همسر محترم آماده کرده مي نوشه و وبلاگ مينويسه، مثل خوردن سير با ماست مي مونه کنار يک غذاي چرب و چيلي. اصلا فهميدم چرا بعضي ها هر روز وبلاگ مينويسن. البته خوب هميشه از کمي امکاناته که جوونا منحرف مي شن.
امشب قراره مسابقات ورزشي به اسم همبستگي کشورهاي اسلامي تو عربستان شروع بشه اما نميدونم چرا امشب رو انتخاب کردن که شب شهادت امام رضاست و دارن جهت همبستگي شون رو نشون ميدن و اينکه امروز هم وفات پيامبر بود.
ديروز يه همسايه جديد برامون اومد خانومش رو با بچشون از دور که ديدم احساس کردم آشناست آخرش رفتم پايين تا اينقدر گردنم رو از پنجره کچ نکنم و اينکه پشيموني هميشگي از دير عمل کردن در جاهايي که ميتونستم با همسايه هامون رفيق بشم، دوباره پيش نياد. رفتم و ديدم شهناز از بچه هاي شيمي دانشگاهه. خيلي خوشحال شدم با دختر بامزه و مهربون 6 ماه اش اومد خونمون. اصلا نفهميده بودم کي ازدواج کرده بود. تو حرفهامون فقط از وضعيت فعلي و زندگي تغييريافته تو اين مدت حرف زديم و انگار اون فضايي رو که قبلا به خاطرش با هم آشنا شده بوديم رو باد برده بود. البته اميدوارم ميان اينجا بتونيم همديگر رو ببينيم.
آقاي پاپ هم که به رحمت خدا رفت. نمي دونم آقاي خاتمي هم همون احساسي رو به پاپ داره که من دارم و پا شده رفته اونجا يا واقعا تو ذهنش اونو آدم مهم و بزرگي ميدونه. البته همه احتمالا به دلايل سياسي ميرن واتيکان تا اينکه به رهبريت اعتقاد داشته باشن.

۱۳۸۴ فروردین ۱۷, چهارشنبه

سلام
اول از عید بگم که با انجام تمام آداب و رسوم و احترام به ادیان و قبایل مختلف سپری شد. ولی نه هنوز یادم افتاد افراد مهمی هنوز باقی هستند. اگر صنعت دیدار با افراد فامیل و تکان دادن بعضی مناطق مانند خانه رو نادیده بگیریم عید به بطالت گذشت. ما هرجا قدم میذاشتیم ارومیه، خوی و همدان هواش سرد میشد و به حد یخ زدگی میرسید بنده هم غافل از این پای سبکمون چمدونی پر از لباسهای تابستونی بار کرده بودم و نکته ی دیگه سفر هم همین بارکشی لذت بخش بود. دوم عید که خوی برف بارید عزم همدان کردیم من اولین بارم بود اون جاده رو میدیم به نظرم خیلی قشنگ بود مخصوصا اون تیکه ای که توی آذربایجان غربی بود، کناره های دریاچه و سد و رودخونه هاش و خلاصه دیدنی بود، عکسهاش رو میذارم ایشالا.

۱۳۸۳ اسفند ۲۹, شنبه

سلام
در ساعات آخر سال 83 می خوام این فرصت رو به خودم بدم و وبلاگ بنویسم. از محضر تمامی دوستان نیز به خاطر بی توجهی به کامنتها عذرخواهی می نمایم.
این عید نوروز هم تا حدی بلای جان شده چون کارهای عجیب غریبی که در طول یکسال مستحب بوده، یه هو واجب می شن و پشت سر هم باید همه کارها رو انجام بدی و انگار اگه همش نشه تا آخر سال بدبخت و بیچاره میشی البته از یه نظر برای افرادی مثل بنده فرصتی و در واقع فورسی است که این کارها در یک عملیات ضربتی سمبل شود ولی طبق معمول استرس آن بیش از و پیش از عملیات عذاب آوره. خلاصه الان در خلا و دور از همه چی در ارومیه نشستم و در آرزوی اینترنتی پرسرعت اندیشه پست وبلاگ خویش در سر می پرورم. یه کاری که تا آخر سال هم نتونستیم انجام بدیم پست کردن کارت تبریکهای خارج رفتگان بود که به دلیل عدم دسترسی به اورکات بعضی آدرسها رو نتونستم پیدا کنم و تنبلی مزمن هم مزید بر علت از پیشرفت کار جلوگیری کرد. خلاصه اینجا
اونقدر در صدد ترکی یادگرفتن "اجق وجق" حرف میزنم که الان هم دارم قاطی پاطی مینویسم. ما همدانیها و شاید جاهای دیگه ای هم باشن رسم داریم وعده ی غذای قبل از سال تحویل رو سبزی پلو ماهی می خوریم ولی اینجا این رسم رو ندارن و من نگران ناقص تحویل شدن سال برای خودم هستم.
فعلا تا سال دیگه ایشالا که سال خوبی رو همگی شروع کنید.

۱۳۸۳ اسفند ۱۶, یکشنبه

آدم یه تصمیم رو خودش میگیره مثل ادامه تحصیل، ولی بقیه تصمیمات ناشی از همون تصمیم رو بقیه براش میگیرن و این تا حد زیادی اسفناکه و ترجیح میدی هیچ وقت تصمیم دندان شکن نگیری و بگذاری همراه نسیمهایی از زندگی که برات دل انگیزن بشی!

۱۳۸۳ اسفند ۱۵, شنبه

سلام
موقعی که حرف وبلاگی یه ذهنم میاد و می گم که اینو بنویسم، چون وسط یک پراسس دیگه هستم بش سی پی یو نمیدم و فکر میکنم کسی منتظر وبلاگم ننشسته که الان بخوام بنویسمش و به همین نوع دلایل هیچ وقت وبلاگ نوشتن اولویت پیدا نمی کنه و به صورت یک پراسس بیچاره ی همیشه منتظر یک گوشه ذهنم میمونه.
- تازگی ها افراد مسلحی پیدا شدن که خارجی ها رو تهدید میکنن و می چاپن، نمونه اش:استادای دانشکده "ام بی ای" یه سری دوره ی مدیریتی برای مدیران "های تک" گذاشته و استادای کار درست خارجی میارن، یکی از این استادای فکرکنم آلمانی که رفته بوده کرج داشته از بازدید یک شرکتی برمیگشته ، تو راه جلوی راننده اش رو میگیرن و به اسم مواد مخدر میگردن و کل وسایل و یوروهاش رو میچاپن. همین استاد بیچار روز قبلش کلی از این تهران مدرن تعریف و تمجید کرده بوده غافل از اینکه اینجا ایرانه و کارامدترین اصل، اصل عدم قطعیته.
(نمی تونم انگلیسی وسط متن فارسی بذارم :( )

۱۳۸۳ بهمن ۲۸, چهارشنبه

سلام
بالاخره بعد از 2 هفته دوندگی دیروز ثبت نام کردم. و از دست بعضی اساتید ببخشید عقده ای روانی شدم. "مصوبات جلسات ما تغییر ناپذیر است حتا اگر خلاف آن ثابت شده باشد به خصوص اگر استادی بهتر از من، ثابت کرده باشد و بخواهد به دانشجو کمک کند".
اینقدر که از ثبت نام خسته شدم بعد از امتحانام خسته نبودم. می خوایم یه چند روزی فرار کنیم اگه خدا بخواد.
این چند روز کلی با فرانک از دیدگاه روانشناسان رفتار عجیب اساتید گرام را تحلیل کردیم و به نتایج جالبی هم رسیدیم.
دیگه اینکه اینترنت ایران هم شده مثل تلویزیونش و هیچ چیز جذابی توش پیدا نمی شه.
برای "تیک هوم" شبکه عصبی دنبال مطلب بودیم، گفتیم اول تو مطالب فارسی بگردیم اگه نشد "اوریجینالش" ش رو پیدا کنیم. چند تا پایان نامه تو دانشگاه الزهرا پیدا کردیم با عنوانهای کاملا مربوط. با اعتماد به "آی تی" خوشحال، پاشدیم رفتیم تا الزهرا دنبالشون، دیدیم پایان نامه ها رو از سال هشتادو یک به عقب نگه نمی داشتن و گفتن که دانشجوهایی هم به اون اسمی که ما دیده بودیم تو اینترنت ندارند. در واقع از وجود او "پیج"ی که ما پیدا کرده بودیم رو سایت دانشگاه خبر نداشتن. خلاصه اینکه تو سیستم اینجا همیشه اعتمادی به جواب دادن "آی تی" و فامیلاش نیست.

۱۳۸۳ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

سلام
شايد دليلش اين باشه که مهدي از عنفوان جواني حل تمرين درس توزيع شده ي دانشکده بوده. دليل اينکه مجموعه ي ما و خانواده هامون اينقدر در سطح ايران اسلامي توزيع شدن. و اين نگراني از جاده، کي مياد، کي ميره، رسيد يا نرسيد و ... آميخته با ساير استرس هاي درون شهري وضعيت رو پيچيده کرده. بعد از 8 سال رفت و آمد تو جاده ي همدان هنوز هم تصور مسافرت تو اون جاده برام وحشتناک و ناگواره. خدايا نعمت راه آهن بي خطر (بدون بار گوگرد) بر ما و مسافران ارزاني بفرما! آمين! (هواپيما گرونه. همداني ها اين کاره نيستند فقط با هواپيما تا کيش مي رن)

۱۳۸۳ بهمن ۸, پنجشنبه

"هیچ چيز مثل اميد عقيده ی آدم را عوض نمی کند."

۱۳۸۳ دی ۲۷, یکشنبه

سلام
دیروز بعد از کلی مدت چند تا از بچه های چهار ریاضی رو دیدم با کلی تغییرات حاصله که یکی اش !همین عکسیه که می بی نین
خیلی خوب و خاطره انگیز بود و خیلی انرژی گرفتم

۱۳۸۳ دی ۲۳, چهارشنبه

اپسیلون نوعی کتابخانه است برای کنکوریها!
و با تشکر از فرانک و این عکسهای خوشمزه اش

۱۳۸۳ دی ۱۹, شنبه

سلام
-اولين امتحان تقديم شد.
-برف هم نمياد نمي دونم چرا يعني آب ميشه و هيچيش نمي مونه.
-اين روزا بحث ترافيک خيلي داغه. نمي دونم دور و بر من اين طوريه يا واقعا مشکل غولي شده.
-راستي يه اپسيلون راه انداختيم!

۱۳۸۳ دی ۷, دوشنبه

سلام
دیروز خانم سیرجانی شد خانوم دکتر و از رساله ی دکتراش دفاع کرد. چند روز پیش هم دکتر جابری پور دفاع کرده بود. و بدين ترتیب بعد از 8 سال تلاش مستمر دانشکده ی کامپیوتر موفق شد اولین فارغ التحصیلان دکترای خودش رو تقدیم بشریت کنه!


در ادامه ی لاستیک زودپز یادم رفت بگم که در آخرین انفجارش محتوی لبو بود که در و دیوار آشپزخانه را کاملا مورد عنایت قرار داده و همه جا رو به رنگ لبویی مزین نمود.

۱۳۸۳ دی ۵, شنبه

سلام
خیلی وقته ننوشتم . بالاخره تلفن ما درست شد، مهمون نداريم، قرارم نيست جايي بريم، تا 3 هفته ديگه امتحان ندارم و تا چند روز ديگه هم سمينار ندارم و مي تونم به وبلاگ نوشتن بپردازم ....
-- پنج شنبه ی پیش تو تاکسی صفورا رو دیدم. یک سال بود تلفنی نمی تونستیم هماهنگ شیم و همدیگر رو ببینیم که بالاخره خدا خجالتمون داد و ما هم خوشبختانه وقت داشتیم یه دو ساعتیم با هم بودیم و ناهار خوردیم و از حال هم باخبر شدیم. خیلی ناراحت شدم که این مدت همدیگر رو ندیدیم از وقتی که رویا رفت. و اون روز خدا اون جوری بهم هدیه داد.
-- جمعه ی پیش جشن تولد "موسسه مادران امروز" بود در سینما کانون. 6 ساله شده.



--این لاستیک زودپزمون یه خورده داغون شده و من از اونجایی که همدانیم دورش نمی اندازم چون نمی دونم از کجا باید نوش رو بخرم. خلاصه ما رو هی به شدت میترسونه و هواش یهو میزنه بیرون. منم دیروز بعد از واقعه 4ام یا 5امش بالاخره لاستیکش دو انداختم دور. (اینو نوشتم چون هر دفعه به طرز وحشتناکی میترسیم.)

۱۳۸۳ آذر ۲, دوشنبه

استاد شبکه خیلی کلاس جالبی داره و از درس دادنش میتونی از اخبار و نظریاتی که جدیدا در دنیا مطرح شده و البته تحلیلات خود ایشون با خبر شی. اون روز می خواست از کد همینگ بگه و گفت: بله این هم که کد آقای همینگه و البته ما تو ایران نمی تونیم بگیم مثلا کد آقای علیزاده چون ممکن طرف بدش بیاد و بره شکایت کنه که چرا اسمم رو گذاشتن. این موضوع تو ایران جا نیفتاده و پذیرفته نیست.... و کلی در باره عواقب و مزایا و مثالاتش گفتگو نمودند.
قبلا که با رویا سر کلاسش به خاطر همین حرفهای حاشیه ای میرفتیم. بعدش خودمون کلی سر حرفایی که شنیده بودیم بحث غیردرسی می کردیم. حالا این ملت جدید فرمایشات ایشون رو رکورد میکنند که مبادا جایی از درس رو جا بندازن! دو تا دیگه از تیکه هاش رو هم بگم.
- موضوع درس توازی یا همروندی: کلی درباره ی پروژه های جدید روسها در زمینه ی فضانوردی میگفت که روسها تازه دارن بعد از تجزیه شدنشوش خودشون رو از نظر اقتصادی پیدا میکنند و دوباره تحقیقات فضایی میکنن که آیا موجودات فرازمینی هوشمند وجود دارند. "البته به نظر من شاید یه موقع موجودات فرازمینی پیدا بشن که بتونن قدرت پردازش موازی رو خیلی بیشتر از انسان داشته باشند."
-خطای جهشی: وقتی که یه کابل تلفن از کنار خونه ی کسی رد میشه تازه از حموم در اومده و داره سشوار میکشه و این بسته (packet) از خدا بی خبر به خاطر نویزهای سشوار خطای جهشی پیدا میکنه.

۱۳۸۳ آبان ۳۰, شنبه

کاش میشد اون ودیعه ی خدابخشیده به هر انسانی رو شناخت. این کار به نظر برای اکثریت سخت میاد و محتاج کند و کاو و گاهی معجزه است، بهتر بگم اتفاق. و این اتفاق چه زود برای بر بعضی رخ میدهد و برخی هم تا آخر عمر به دنبال شناخت اون ودیعه می گردند و شاید هم دیگر نمی گردند. منظورم از ودیعه چیزی است مثل همان نوشته سرایی های "نادر ابراهیمی" که نوشته هاش همیشه منو افسون میکنه و وادار به نوشتن. چیزی مثل فلسفه دانی صدرای شیرازی یا چیزی مثل جهان بینی سهراب.
اینکه آدم یه انسان متفکر باشه و رشد بافته و نه جزو عامه ای که دچار روزمرگی شده، منوط به شناخت همون ودیعه است و پرورشش. اگه ایمان به وجود چنین ودیعه ای حاصل بشه، خودش قدمیه برای پیدا کردنش. آیا ممکنه ودیعه ای وجود نداشته باشه که او رو ممتاز کنه؟ آیا هر کسی قادره ملاصدرایی بشه؟ به شرط آنکه خویش بپرورد؟ ملا شمسای گیلانی که کنارش بود مثل اون نشد. شاید ودیعه اش چیز دیگری بود. معیار ودیعه بودن چیه؟ توانایی خاص، دانایی خاص، احساسی خاص،احتمالا نقطه ی قوتی در یکی از همین ادراکات معنوی و شاید مادی که ما رو به انسان بودن ممتاز کرده.

۱۳۸۳ آبان ۲۰, چهارشنبه

سلام
-همیشه وقت درسا آدم (یکی مثل من) از همه چی ،مثلا وبلاگ نوشتن، غافل میشه مخصوصا اگه ماه رمضون باشه.
-جمعه پیش از نظر خودم دچار یک کسب افتخار شدم اونم اینکه تونستم به 20 نفر افطاری بدم اونم مهمونایی از نوع "فامیل شوهر"! البته کمکای مهدی به شدت شایان ذکر بود.
-تازه فهمدیم که کانال چهار سخنرانی حاجاقا دولابی رو میذاره و کلی ذوق زده شدم. احساس میکنم از اون افرادیه که باعث امیدواری آدم به زندگی بی منطق و بی نظم اینجا میشه. هر چند که دیگه نیست ولی همین احتمال برای وجود چنین کسایی تو این سرزمین خیلی قشنگ و رؤیاییه. همین یکی هم کافیه اگر باور کنی که واقعا داره با دیدن یه دنیای دیگه حرفایی در نزدیکی تو میزنه.
-امسال دانشکده چنددفعه افطاری داد 83ایها 82ایهاو...و همه. با همکاری دوستان عزیز فوق برنامه و بعضا غریبه با روزه. نمی خوام اینجوری بگم ولی بچه ها واقعا با سالهای قبل متفاوت شدن و آدم احساس غریبگی میکنه. هر دفعه که همکف دانشکده روی اون میزها برای حل تمرین و حرف اینا میشینم و بچه ها رو زیر نظر میگیرم برام عجیبتر میشن. شاید من دارم از زمان عقب میمونم. نمیدونم چرا اینقدر در این فاصله ی زمانی کم اختلاف اینقدر زیاد شده.

۱۳۸۳ آبان ۸, جمعه

سلام
میخوام عکسها رو با این hello بذارم ولی امیدوارم که بشه. اورکات هم نمی زاره عکس upload کنم.
این هفته یک ارائه ی 10 دقیقه ای از NS Network Simulator دادم برای درس مدلسازی شبکه ها با یه سری بچه های علم وصنعتی بامزه. یه مشت تمرین DSP رو حل نمودیم در حالیکه سیگنال نمیدونیم چندتا نقطه داره باید پاسخ فرکانسیش رو پیدا کنیم.

۱۳۸۳ آبان ۱, جمعه

چند روز پیش رفتم بازم دنبال یه جایی که من رو بورس کنه! اونم کجا شرکت نفت. اول تلفن زدم شاید که اطلاعاتی بتونم بگیرم و اینا، که گفت ما اصلا گرایش هوش مصنوعی نمی خوایم. بعد از رایزنی با فرانک که گفت بورس گرفتن راحت نیست وخیلی باید دنبالس برم تصمیم گرفتم پاشم برم وزارت نفت شاید کسی باشه که بش حال کنم اونا کاری که می خوان در حد حتا لیسانس کامپیوتر نیست چه برسه اینکه حالا گرایش فوق لیسانس من چیه. باز تلفن زدم یه آقایی بعد از چند تا تلفن پیدا شد و گفت بیا اینجا و برو اتاق فلان . منم خوشحال، رفتم. 9 طبقه ساختمون از همون طبقه ی نهم شروع شد برو این اتاق و اون اتاق آخرش هم همون آقاهه گفت حالا این هوشبری که میگی به چه دردی می خوره؟!!!بعدش هم خوب لابد اینجا نیاز نیست حالا برو پژوهشگاه شاید بخوانت. (که پژوهشگاه هم شهرری تشریف داره) سه شنبه افطار مهمون دکتر بودیم به اتفاق امن افزاریها و وابستگان. کلی از بچه ها رو دیدم که دوست داشتم ببینمشون. 2 تا از بچه ها هم نی نی دار شده بودن و افزایش جمعیت داده بودن! برنامه ی اصلی هم طبق سنوات گذشته معرفی افراد و اعطای جوایز بود.

۱۳۸۳ مهر ۲۱, سه‌شنبه

هر جا قدم می گذاری از در و پیکر خبری نیست فقط چراغهای آویزان و بعد حرفهای جویده ی من که پوسیده در درونم و جیغ های خفه شده در غرهای روزمره. دیگر حرف حسابی نمانده. دونده ای حیران که همه ی راهها رامی خواهد طی کند، راههای تو در تو، ولی خط پایانی نیست. نیمه راه مغلوب خستگی و ربوده شدن با ناامیدی و شک.

۱۳۸۳ مهر ۲۰, دوشنبه

"من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آیا آسمان همین رنگ است."

۱۳۸۳ مهر ۱۴, سه‌شنبه

هو السلام
تازه مي فهمم جايي که فرضش اينه که مردم مجرمن مگر اينکه خلافش ثابت بشه يعني چي؟ يعني وقتي مهر خر.ج رو گذرنامه ي مهدي خورده اون حتما از کشور که خارج شد، برنمي گرده مگر اينکه برگرده و خودش رو به اونها معرفي کنه و اين با يک دفعه ثابت نمي شه چون در هر لحظه فطرت خلافکاري مهدي ممکن طغيان کنه و بي توجه به آنچه که در ايران داره برنگرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اين وسط هم حرف و قول تو مهم نيست و تو به عنوان يک انسان ارزشت کمتر از کاغذهاست. چون کاغذها حجت اونها هستن و تو بالفطره دروغگويي!
اينه دنياي ماهايي که به روح و مقام بزرگوار انسان در مقابل بقيه ي مخلوقات اعتقاد داريم.
آخیش..

۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه

سلام
مهدی امروز دفاع از پروپوزال داره ساعت 5:30 امیدوارم دفعه ی بعد که می نویسم بگم که پیروز شد و بر مهاجمان غلبه کرد. این مرحله رو رد کنه واقعا میتونه یه نفس راحت بکشه. محتاج دعای همگان!!

۱۳۸۳ مهر ۵, یکشنبه

امروز اولین روز کلاسهام بود. درسهام رو انتخاب کردم و رفتم پیش دکتر جم زاد ببینیم تحویل میگیره یا نه. همون جلو در اتاقش که نگاهم کرد گفت قیافه تون آشناس و فکر کرد که مال سالها پیش بودم گفت چرا بعد از این همه سال اومدی؟ دیگه نگفتم تا 2 سال پیش تو مجله رایانه بودم و از این کارا که بفهمه همون بچه تنبله هستم :) خلاصه خودم رو گم کرده بودم از تحویلش. میگفت 2 سال پولات رو جمع کردی که بیای درس بخونی خوب همون 2 سال پیش میومدی. و از درد کنکور ما خبر نداشت.
3 تا درس برداشتم البته هنوز قضایای مالیش نمیدونم چطوری میشه و قسطی قابل پرداخت هست یا نه... خیلی وحشتناکه 9 واحد به عبارت یک میلیون و 80 هزار تومن واااای 500 تومن هم که شهریه ثابت .... آخه مگه من دیوونه بودم... خُل هستم دیگه.دنبال بورس گرفتن از این سازمانای دولتی ام . رفتم انرژی اتمی و چنان مصاحبه ای شدم که جاتون خالی. ولی کار نداشتن و پروژه ای انجام نمیشد. مهمترین کارشون اون طور که من دیدم وصل نگه داشتن ملت سازمانشون به اینترنت بود!!!

۱۳۸۳ شهریور ۲۶, پنجشنبه

اثبات married بودن
از اونجايي که فقط تا پاريس بليط داشتيم از پاريس به تولوس (Toulouse) رو بايد از فرودگاه Charles de Gaulle بلیط میگرفتیم. جلوی دفتر ایرفرنس به خانوم گفتیم بلیط، اونهم قیمت رو گفت بعد به جور زیرچشمی نگاهمون کرد که یه تخفیف هم داریم100 یورویی اگه ثابت کنید married هستید. و داستان ما شروع شد. میگفت چرا فامیلی هاتون یکی نیست. تو بلیط ایران ایر هم اسمم رو با Miss نوشته بود. از حلقه هامون شروع کردیم و اون خندید. بعد شناسنامه ی فارسی که نمی فهمید. دعوتنامه هامون رو هم از دانشگاه تولوس جدا از هم نوشته بودن ولی تو یکی از نامه ها که مهدی فرستاده بودن نوشته بود your wife و گفتیم که اینترنت بدین نشونتون بدیم. بردمون توی دفتر و اینم اینترنت حالا هرچی مهدی کلید میزنه صفحه نمیاد تا فهمیدیم که صفحه کلید فرانسویه. به زحمتی صفحه اومد حالا password مهدی وابسته به صفحه کلید هست ... خلاصه دست از پا درازتر اومدیم بیرون و گفتیم همون بدون تخفیف رو بده اونم آخرش با تخفیف بهمون داد. من از این زورم گرفته بود که برای گرفتن گذرنامه این هم گواهی امضا و ثبت و اینا که اجازه ی همسر بگیرم آخرش هم تو گذرنامه هیچی در این زمینه پیدا نمیشد.

۱۳۸۳ شهریور ۲۵, چهارشنبه

سلام آدم بايد خيلي شانس داشته باشه اولين خارجي! که مي ره فرانسه باشه! واقعا هر وقت يادش مي افتم اول فوق العاده انرژي مي گيرم ولي بعدش نگاه دور و برم که مي کنم احساس ميکنم شايد خواب ديدم. چون هيچ شباهتي به دنيايي که ما الان توشيم نداشت خلاصه بيشتر شبيه يه خواب بود که اميدوارم بیشتر از اين خواب ببينم. حالا مي خوام اون قسمتايي که پررنگتر يادم مونده رو تعريف کنم.
شب پرواز: يکي از قسمت هاي عجله اي قبل مسافرت همون بليط بود که روز آخر جور شد و ما ظرف چند ساعت همه وسايل بردني رو حاضر کرديم از خريدن چمدون گرفته تا تون ماهي اينا، فقط کتاب فرانسه در سفر با نوارهاش رو چند روز زودتر خريده بودم. اين وسط چمدون نبسته، دوستان محبت کردن و گير دادن که شام بريم بيرون، ما هم چون مريد دوستان هستيم قبول کرديم.

۱۳۸۳ شهریور ۶, جمعه

salam-
belakhare-maa-movafagh-shodim-biyaaym-mamlekate-khareje-va-in-belaade-kofr-ro-ziyaarat-konim-vaaghe'an-be-ghole-torkaa-"chokh-baahaade".
nemitoonam-farsi-benevisam-hatta-keyboardesh-ham-spacesh-kharaabe-valichon-poshte-saram-kasi-nist-forsat-ghanimat-bood-va-man-ham-montazer-va-bikaar.

۱۳۸۳ مرداد ۲۳, جمعه

سلام دوباره از فردا می خوام برم سر کار. که یه ربطی هم به شهرداری داره که احتمالا رابطه ی وابستگی باشه.
احساس خیلی بهتری به این کار نسبت به کار قبلی ام دارم و فکر میکنم این موضوع بر می گرده به اینکه ما جزو اون نسل متغیرالحالیم. نسلی که هیچ وقت نفمید چرا نسل انقلابه. ما همیشه تو حرفهامون میگیم مدل بچه های مدرسه و دانشگاه از 78ی ها به بعد عوض شد. مدرن شدن اونهم یه جوری با خیال راحت ولی ماها که قبل از اونهاییم برای هر تغییری کلی هزینه کردیم و میکنیم. کلی فکر و ارزیابی و بالا پایین تا به یه نتیجه برسیم ولی نسل بعدی ها زندگی رو مثل ما نمی دیدن خیلی شفافتر... البته همه اینها رو از نظر رفتارهای اجتماعی میگم. خیالشون از یه چیزی راحت بود که همون چیز همیشه دغدغه ی ما بود و همون گرهی که باز کردنش رو یاد نمی گرفتیم و من دارم سعی میکنم یاد بگیرم.
ولی من یکی که خیلی درگیر viewی اجتماعی خودم بودم وهستم. همیشه و تا اونجا که می تونستم قید و بند و اینا ... حتا اگه اعتقاد محکمی هم نداشتم. برای فکر کردن و تصمیم برای بریدن یا نبریدن هر کدوم همچنان دارم هزینه می پردازم.
اولین بار سال 80 که سر کار رفتم مثل این بود که سال اول دانشگاه وارد شدم به قولی یول برخورد می کردم. در طول دو سالی که اونجا بودم کلی زحمت کشیدم ولی رفتارم رو نتونستم عوض کنم و ارتقا بدم. احساس می کردم اون برداشتی که رئیسم از من داره هیچ وقت عوض نمی شه و من هم اون برداشتی رو که ازش داشتم ولی الان می خوام از اون اول جا رو برای هر تغییری که ممکنه داشته باشم، باز بذارم و فایل قضاوتِ رو آدمها رو اون اولش نبندم که دیگه نتونم تصورم راجع بهشون رو عوض کنم. امیدوارم بتونم گره های کارم رو زودتر پیدا و باز کنم تا به کمک این رئیس جدید و با ذوقم "نرم افزار رو صنعتش کنیم".

۱۳۸۳ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

تاکسی رو که سوار شدم راننده غرغر که مسافر با کلاسش نگهش داشته بره سفادت و برگرده و اونو 1 ساعت معطل گذاشته آخرش هم پولش رو نداده بود بر هم نگشته بود. حالا آقاهه دعا می کرد کاش رئیس جمهور آینده ی ما یه خانوم باشه که اقلا دل رحم باشه و از این کارا نکنه.
همیشه حوصله ی وبلاگ خوندن دارم ولی حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم.
بالاخره در کمال پررویی امروز رفتم سفارت فرانسه و در حالی که 14 روز دقیقا به لزوم بودن مهدی اونجاست درخواست ویزا دادم و هیچکس هیچ چی رو قول نداد. پس خدا چی کارس؟
بلیط اینا هم که تموم شده بود و تو لیست انتظار اسم نوشتم.
ولی صبح جلوی سفارت خیلی جالب بود ملت ساعت 5 صبح اومده بودن صف بسته بودن که ساعت 11 البته دیگه صف خالی شده بود. یه پیرزنی هم اومد رد بشه پرسید اینجا چی میدن؟ ما هم گفتیم: ویزا. از که بس ملت با کلاس از سر و کول هم بالا نمی رفتن...
امروز با مینا رفتیم یه استخر خیلی باحال . همه خانوادگی می اومدن یعنی سانس زنونه مردونه اش یکی بود فقط آقایون درشون با خانوما فرق داشت. روباز بود و ملت هم مشغول صرف ویتامین آفتاب. من و مینا هم از استخر خالی استفاده ی لازم را نمودیم. البته سونا و جکوزی هم فراهم .. و به شدت رفتن به اونجا دست کم برای بازدید به همگان توصیه می شود. استخر منظر دات کام( آخر نیایش)
البته با مشاهده افرادی که اومده بود ما به این نتیجه رسیدیم که جامعه ای که ما زندگی می کنیم با اونها متفاوت بود.

۱۳۸۳ مرداد ۱۲, دوشنبه

دیروز که فردای سومین سالگرد ازدواجمون بود، اولین کرفس و اولین سبزی کوکوی مشترکمون رو خریدیم!! این چند روزه چند تا قورباغه رو قورت دادم. (دیروز رفتم انقلاب این کتابهای مدل قورباغه ای چقدر زیاد چاپ شده بود و چقدر فروش داشت فکر کنم همه goldquest خریدن)شب جمعه ی قبل برای مهدی یه تولد سورپریز گرفتیم تو پارک و دوستای همکلاسی دبیرستانیش رو که مدتی بود همدیگر رو ندیده بودن دعوت کردیم و اونها هم همش با هم حرف می زدن و از خاطراتشون می گفتن و ما هم نگاهشون می کردیم ولی خیلی خوش گذشت شام رو تموم نکرده بودیم که یک بارون گلی و طوفانی گرفت و همه تند تند جمع کردیم و پریدیم تو ماشینا. بعدش هم اومدن خونمون به صرف کیک و مابقی قضایا.
به اتفاق دیگه هم این بود که بالاخره یه روز عصر این همسایه ها رو دعوت کردم بیان خونمون (فکر کنم یک سال طول کشید تا این تصمیمم رو عملی کنم) و یه خورده بشناسیمشون از بس که هیچ کس اینجا با کسی کار نداره آدم دیوونه میشه.

۱۳۸۳ مرداد ۸, پنجشنبه

این بلاگر هم خودش رو کشت تا این post  رو آورد!
واقعا من نمیدونم چرا خط تلفن ما باید نصف خطهای دیگه پهنای باند داشته باشه(26k) خیلی زیر دیش نشستیم که تلفنمون هم نصفش میکنه!!!!
دیشب یکی از دوستای مهدی اینجا مهمونمون بود که 7-8 سال  بود همدیگر رو ندیده بودن من که لذت بردم مهدی هم البته! ولی من نمیدونم نسبت به دوستای قدیم خودم اینقدر احساس ندارم و شاید هم انقدر از هم دور شدیم که تصور دوباره دیدنشون در ذهنم نمی گنجه.

۱۳۸۳ تیر ۲۹, دوشنبه

سلام وقتی یه مدت نمی نویسم، برگشتن و دوباره نوشتن برام سخت می شه و از دستم در میاد چیا رو مینوشتم.
این وبلاگ خورشید خانوم خیلی جالبه. من هر دفعه می خونم باز کف میکنم که چه قدر راحت مینویسه. من خودم کلا آدم خود سانسوری هستم چه برسه دیگه به وبلاگم.
هفته ی عجیب غریبی بود که رفت. کلا احساس میکنم تابستون متفاوت  و غیرقابل پیش بینی رو داریم. اتفاقای زیادی ممکنه بیفته. و میتونه همه چی بی سروصدا و هیچ هیجانی بگذره که امیدوارم اینطور نشه و تغییرات زیادی به وجود بیاد.
نمی دونم چرا هیچ کس کلاس خونه داری نمی ذاره یا یک نرم افزار مدیریت خانه مثل MS peoject تولید نمیکنه. یه چیزی مثل Home Project حالا در حد تئوری یکی بگه چه طوری میشه یه آدمِ مرتب بود و همیشه غذای حاضر، خونه مرتب، لباس های شسته و اتو شده و... با کمترین هزینه زمانی داشت. به هرحال من از هر پیشنهاد تکنولوژیک استقبال میکنم.

۱۳۸۳ تیر ۱۱, پنجشنبه

از وقتی لیست کتابهای خواندنی رو دیدم و اینکه هیچکدوم رو کامل نخوندم نا امید شدم . نمی دونم این کتابهایی که من می خونم چه رنکی دارن ولی من از لم دادن رو تخت و تنهای تنها و بدون وجود هیچ صدایی کتاب خوندن به شدن لذت می برم. و این کار رو اصلا با کار کردن پشت میزی صبح تا عصر قابل مقایسه نمی دونم.
امروز یک کتاب خوندم از گیتا گرکانی به اسم "هیچ کس توی آیینه نیست" ناشرش نوروز هنر یه مجموعه داستان کوتاه بود دو سه تاش به طور جدی خنده دار بود ولی خیلی گیر داده بود به اینکه آدما از یک سری کارهای تکراری زندگی مثل مهمونی رفتن، مهمونی دادن، شفاف نبودن و ادای رضایت درآوردن و ... که خسته می شن یه خورده دیوونه می شن. شایدم خودکشی کنن. خیلی ساده و حتی در یکی دو صحنه توضیح داده بود. راجع به مردن هم یه جاهایی توصیف کرده بود که انگار یکی قشنگ براش تعریف کرده. نمی دونم ولی به نظرم هنر صحنه سازیش جالب بود.

۱۳۸۳ تیر ۱۰, چهارشنبه

سلام می خوام مطالب این کلاس موسسه مادران امروز رو بنویسم و بذارم اینجا نمی دونم باید ازشون اجازه بگیرم یا نه. به نظرم مطالبی که می گن خیلی به درد بخوره . هر چند اسم دوره "رفتار با کودک" هست ولی آدم اول می گرده تو هدفهای خودش بعد توی اشکالات خودش بعدش هم تحلیل رفتارش با همه رو یاد می گیره. خانومی که این جلسه صحبت کرد واقعا یک معلم نمونه بود می تونم بگم حرفه ای ترین معلمی که من تا حالا دیده بودم و در واقع کسی که به خوبی یه جلسه رو اداره می کنه به هدف بیشترین یادگیری همه از هم. این خیلیه که آدم همچین تخصصی داشته باشه البته از نظر من.

۱۳۸۳ تیر ۹, سه‌شنبه

سلام
- نمی دونم این معلم ورزشا چرا فکر میکنن آدم فقط در زندگیش کارش ورزشه. البته فکر کنم طبق معمول در مورد خانمهاست.
- این جناب ابطحی واقعا مرد تازه ای در تاریخ دولتی های ایرانه. اورکات رو هم جدی میگیره.


۱۳۸۳ خرداد ۳۰, شنبه

خیلی بده که آدم شفاف برخورد نکنه، پیله ببافه دورش و فقط بشینه با خودش قضاوت کنه. مثلا همین همسایه ی محترم ما که بیچاره ها (شایدم خوشبختها) یک هفته است که نی نی دار شدن و ما با اینهمه سر و صدا ها و رفت و آمدهایی که داشتن چه فکرایی راجع بهشون می کردیم.

۱۳۸۳ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

وقتی آدم احساس می کنه که داره به سمت افسردگی می ره باید هدایتش کنه و مشغول یک سرگرمی دلچسب قدیمی اش بشه.

۱۳۸۳ خرداد ۲۵, دوشنبه

وای این عکسای ابوغریب خیلی وحشتناکه

۱۳۸۳ خرداد ۲۴, یکشنبه

دست خورده شدن مغز و فکر در هر موضوع می تونه درست باشه. یعنی ذهن آدم در مورد بعضی چیزا دست نخورده است و راجع بعضی چیزا هم ممکن شکل بدی گرفته باشه شایدم شکل قشنگی.
اینکه من در مورد یک موضوع یک سری افکار و عقاید دارم، سالها با اونا زندگی کردم حالا دوباره با اون موضوع درگیر میشم حالا دیگه شاید به خاطر شکل ناقصی که ذهنم در موردش گرفته به راحتی نتونم شکلش رو عوض و بهتر بکنم.
شاید بهتر باشه آدم از اول اساسی برخورد کنه و یه شکل خوب رو از اول متصور بشه و دربیاره.
به نظرم بعضیها از ابتدای زندگی خودساختشون تا حد نه چندان عمیقی می پردازن و BFS می رن جلو ولی بعضی دیگه DFS (جستجوی عمق اول) برخورد می کنن و با اولین برخورد با هر چی تا عمقش می رن و این شاید خیلی طول بکشه تا به یه جاهایی رو شناخت و بهش رسید.
ولی طبق اصل trade off ترکیبش جواب بهتری میده. به شرطی که توانایی abstract نگاه کردن رو داشته باشی و بتونه نودها و برگها رو دسته بندی کنی و اولویت بدی.

۱۳۸۳ خرداد ۱۷, یکشنبه

- يک سبد ستاره های دور دور
يک سبد خيال و آرزو

۱۳۸۳ خرداد ۱۶, شنبه

سلام
امروز صبح از همدان رسیدیم. اینجا بازم بوی زلزله میاد به شدت. امتحانهای این هفته ی دانشگاه اختیاری شده.
یه چیز بد هم اینکه دستبند عزیزم رو که مهدی ... همدان گم کردم و تا این لحظه پیدا نشده. امیدوارم در جایی خفته باشه تا من بیدارش کنم.

--- هوای خويشتن دار اگر داری هوای او

۱۳۸۳ خرداد ۱۱, دوشنبه

سلام این زلزله زودتر بیاد خلاص شیم از ترسش.
هميشه چيزی برای فکر کردن و نگران بودن و آرامش نداشتن وجود داره
کنار لحظه های شاد سبز
قطره ی غمی چکيد ز ابر اضطراب
اضطراب رفتن همین زمان رنگ
دقيقه های سبز وزرد
آبی صاف صاف
و غرق دوباره در موجهای خاکستری
دوباره زودِ زود
دوباره لرز و ترس
دوباره ديدن يک جسد
زير معبری آهنين
اين کجاست؟ فضای چند بعدی سرزمين عشق؟
سرزمين تو ای توسل بزرگ؟
سرزمين تو ای انتظار محض؟
من فقط نشسته ام نظاره گر

۱۳۸۳ خرداد ۱۰, یکشنبه

سلام از جمعه به بعد اوضاع قاراش ميش شده هر لحظه يه شايعه جديد در مياد و سريع هم پخش ميشه .
اين دکتر رحيمي تبار فيزيک نمي دونم چرا از خودش اينقدر مايه گذاشته و شايعه پراکني ميکنه با اعلام تعيين بازه زماني فعلا که ميگه تا 10 روز آينده مياد. البته رئيس زلزله... گفت که اين لرزه ها ربطي به گسل تهران نداره گسلها مي تونن همديگر رو تحريک کنن ولي اين گسل بلده به نظر نمياد بتونه گسل تهران رو فعال کنه.
به هر حال ما 2 شبه زير ميز مي خوابيم.

۱۳۸۳ خرداد ۵, سه‌شنبه

امروز رفته بودم جلسه ی ماهانه موسسه مادران امروز. لاتون که رفته بودیم یه خانوم پرانرژی بود که موسسه شون رو بم معرفی کرد. کارهای خوبی انجام می دادن کلی کلاس آموزشی داشتن, کتاب و جلسه و از این کارا. یه گروه با مزه به اسم مادربزرگها هم داشتن. خلاصه مادران پیشرفته ی امروز رو می خواستن مدل کنن.


۱۳۸۳ خرداد ۴, دوشنبه

هميشه فکر می کنم که 2 چيز رو از بچگی بايد تمرين کرد يکی اینکه باید ساده و abstract به مسائل نگاه کرد. يعنی آدم بتونه قشنگ هر چيزی رو در دسته ی خودش قرار بده و بهش بپردازه و دومی هم رعايت قانون trade off در همه چی. آدم آخر تصمیم گیریش چک کنه که trade off رو انجام داده . و دقيقا اينا روش های حل مسئله ی کاربردی هستند که ميشه به آدمها ياد و تمرين کرد و واقعا می نونن در آسون کردن زندگی تأثير بذارن. شاید تنها ثمراتی از از ساختمان داده ها و طراحی الگوریتم و هوش مصنوعی مونده برام همیناس :)

۱۳۸۳ خرداد ۳, یکشنبه

5شنبه جمعه با کلوتی ها رفتیم کوته کومه! یه روستا نزدیکی آستارا و آبشاری نزدیک اونجا به اسم آبشار لاتون. خیلی خیلی خوشکل بود . با اصرار هدیه رفتیم و مسئولیت خوش گذشتنش با اون بود که فکر می کنم روسفید شده باشه :) قسمت مهم ماجرا بارونی بود که ما رو خیلی د,ستانه در کل مسیر یاری کرد تا بتونیم از گِلها کاملا لذت ببریم. همسفرهای تور خیلی جالب بودن برای ما که همیشه دانشجویی اردو میرفتیم همسفر شدن با خانمها و آقایون بزرگتر از ما تجربه ی جالبی بود. مخصوصا که اونا اصلا اینکاره بودن, اهل سفر, اونم از نوع طبیعت گردی. هرچند همسفرها با ما خیلی متفاوت بودن ولی ترکیب خوبی شده بودیم. من فکر کنم کل سفر بیشتر از اینکه ظبیعت گردی کنم تا کف شناختن اون آدمها بودم. نظریاتشون راجع به طبیعت گردی جالب بود اینکه باید به اون ادمهایی که تو این مناطق دورافتاده هستن یه جوری رسیدگی کرد تا اصالت خودشون رو نگه دارن. می خوام عکس بذارم ولی مثل اینکه نمی شه.