راستی ما داریم میریم اینجا : http://www.niamanesh.ir
خودمان رفته ایم ولی نوشته های گذشته را نبرده ایم.
به یک وانت برای اسباب کشی نوشته هایمان نیازمندیم. ;)
۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه
روز من ;)
خانه قبلی که بودیم از دست صدای طبقه بالایی آسودگی نبود، حالا که اینجاییم از ترس غر غر طبقه پایینی در عذابیم. بشقاب میگیرم دستم میترسم نکند بیفتد صدای سرهنگ بلند شود که صدای ما زیاد شده. بماند که با بازیهای رضا روی سرامیکهای اتاقش چه میکنیم.
این روزها روزهایی از جنس روز مادر بود که به هر حال فرصتی بود تا قدری بیشتر به احساسات گاها نهفته در این رابطه بازگردم. اینکه وقتی دلم برای مادرم تنگ میشود دلم برای بچگی ام تنگ میشود یا دلم برای آغوشش تنگ میشود یا دلم برای انتظاراتش تنگ میشود یا دلم برای نگاه های پرسشگرانه اش که بی پاسخ میگذاشتم همیشه، تنگ میشود یا دلم برای فقط در کنارش بودن و حس کردن حضورش آن هم در خانه ی خودش تنگ میشود یا دلم برای غرغر کردن در گوشش تنگ میشود برای خود خودش که 9ماه هموجودش بودم دلم تنگ میشود.
از این لفظ روز زن بیزارم ...
اصلا نمیتوانم دیگر سر رضا کلاه بگذارم ولی جایزه دادن فوق العاده کار میکند. جایزه ای مثل رفتن به استخر یا پارک و شهر بازی.
مسئله ی دیگر ترمیم عادتهای بدی مثل جمع نکردن وسایل خودش است. تا یک سنی نمیتوانست جمع و جور کند و ازش انتظار داشت حالا هم که بزرگتر شده باز باید تشخیص بدهی که چقدرش را میتواند تا ازش انتظار انجام داشته باشی.
این روزها روزهایی از جنس روز مادر بود که به هر حال فرصتی بود تا قدری بیشتر به احساسات گاها نهفته در این رابطه بازگردم. اینکه وقتی دلم برای مادرم تنگ میشود دلم برای بچگی ام تنگ میشود یا دلم برای آغوشش تنگ میشود یا دلم برای انتظاراتش تنگ میشود یا دلم برای نگاه های پرسشگرانه اش که بی پاسخ میگذاشتم همیشه، تنگ میشود یا دلم برای فقط در کنارش بودن و حس کردن حضورش آن هم در خانه ی خودش تنگ میشود یا دلم برای غرغر کردن در گوشش تنگ میشود برای خود خودش که 9ماه هموجودش بودم دلم تنگ میشود.
از این لفظ روز زن بیزارم ...
اصلا نمیتوانم دیگر سر رضا کلاه بگذارم ولی جایزه دادن فوق العاده کار میکند. جایزه ای مثل رفتن به استخر یا پارک و شهر بازی.
مسئله ی دیگر ترمیم عادتهای بدی مثل جمع نکردن وسایل خودش است. تا یک سنی نمیتوانست جمع و جور کند و ازش انتظار داشت حالا هم که بزرگتر شده باز باید تشخیص بدهی که چقدرش را میتواند تا ازش انتظار انجام داشته باشی.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه
پایان تراژدی
ميخواهم بنويسم ميخواهم داد بزنم فرياد بزنم و بگويم خدايا از تو شاکي ام، خدايا اين همه تناقض بين قدرت و بندگي؟ چطور آفريدي؟ خداوندا تو از همه تواناتري قبول، هزار هزار بار بزرگيتري قبول، ولي سخت است، خيلي سخت است براي منٍ انسانِ مخلوقِ تو تا تحمل کنم و ببينم چگونه اين قدرت و شهرت و بزرگي را که خودت بخشيده بودي در لحظه اي نابود ميکني آنگونه که ديگر آن دست تواناي بشر بسته شود، همان دست و قدرتي که از پي اراده اي اثرهاي ماندگاري خلق ميکند।
تراژدی دایی به پایان رسید। جواد ذوالفقاری برای همیشه صحنه نمایش را ترک کرد. نمایش و تئاتر برای من تعریفی غیر از کارهای دایی نداشت. هر بار تئاتر شهر رفتم، هر بار دانشکده هنرهای زیبا رفتم برای دیدن کارهای دایی بود دیگر سخت میشود سالن نمایش را تحمل کرد. مدتها بود نمایش سمک عیار را میخواست روی صحنه ببرد اما وقتی سالن برای اجرای این نمایش فراهم شد که دیگر دایی توان حرکت نداشت. دو هفته هست که بی کارگردان نمایش در تئاتر مولوی روی صحنه است. در این مدت همتش را نکردیم برنامه ردیف کنیم برویم ولی دیروز رفتیم که تلاش تیم برای اولین اجرای داغدارشان را ببینیم. فوق العاده بود با اینکه بچه ها از صبح تا قبل از اجرا در خانه دایی در کنار بهنود بودند و اشک میریختند ولی سر صحنه کاملا مسلط بودند. نمایش چند صحنه غم انگیز داشت که با موسیقی غمناکی همراه بود. در این صحنه ها صدای زار زار آنها که نمایش را بی دایی نمی توانستند ببینند بلند میشد. خلاصه خیلی غم انگیز بود. بچه ها اول نمایش عکس دایی را روی صندلی گذاشتند و آخر برنامه در کنار خود آوردند و سرود پایانی را خواندند. رضا هم این وسط از من میپرسید "مگه واقعی سرش رو بریدن که تو داری گریه میکنی؟ چرا همه دارن گریه میکنن؟" داستان نمایش طولانی و پر اتفاق بود و رضا نیازمند توضیح.
تراژدی دایی به پایان رسید। جواد ذوالفقاری برای همیشه صحنه نمایش را ترک کرد. نمایش و تئاتر برای من تعریفی غیر از کارهای دایی نداشت. هر بار تئاتر شهر رفتم، هر بار دانشکده هنرهای زیبا رفتم برای دیدن کارهای دایی بود دیگر سخت میشود سالن نمایش را تحمل کرد. مدتها بود نمایش سمک عیار را میخواست روی صحنه ببرد اما وقتی سالن برای اجرای این نمایش فراهم شد که دیگر دایی توان حرکت نداشت. دو هفته هست که بی کارگردان نمایش در تئاتر مولوی روی صحنه است. در این مدت همتش را نکردیم برنامه ردیف کنیم برویم ولی دیروز رفتیم که تلاش تیم برای اولین اجرای داغدارشان را ببینیم. فوق العاده بود با اینکه بچه ها از صبح تا قبل از اجرا در خانه دایی در کنار بهنود بودند و اشک میریختند ولی سر صحنه کاملا مسلط بودند. نمایش چند صحنه غم انگیز داشت که با موسیقی غمناکی همراه بود. در این صحنه ها صدای زار زار آنها که نمایش را بی دایی نمی توانستند ببینند بلند میشد. خلاصه خیلی غم انگیز بود. بچه ها اول نمایش عکس دایی را روی صندلی گذاشتند و آخر برنامه در کنار خود آوردند و سرود پایانی را خواندند. رضا هم این وسط از من میپرسید "مگه واقعی سرش رو بریدن که تو داری گریه میکنی؟ چرا همه دارن گریه میکنن؟" داستان نمایش طولانی و پر اتفاق بود و رضا نیازمند توضیح.
۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه
هنوز اردیبهشت نشده
در واقع تو اولین پست سال نودم این تراژدی را خیلی ساده دیده بودم। این جنگ برای زنده ماندن خیلی سخت تر از اینهاست। به خصوص وقتی شاگردان دایی آمدند و نواختند و درسهایشان را پس دادند، انگار نمی فهمیدند که این استاد فقط میتواند بشنود، دیگر نمیتواند اشکال بگیرد، دیگر نمیتواند نمره دهد و دیگر نمیتواند شادمانه با آنها هم صدا شود। هم من فهمیدم و حتما خودش هم فهمید که این جنگ زندگی خیلی ساده نیست و نمیتواند به راحتی مغلوب شود، نمی تواند این همه آدم را که مشتاق سرزندگی های او هستند، رها کند و تنها تنها برود।
در راستای اتفاقات اخیر حساس به راه های پیشگیری از سرطان شده ام و دارم به این نتیجه میرسم که باید گیاهخوار شویم، که گوشت قرمز زیاد نخوریم، که میوه و سبزی زیاد بخوریم، که از خوردن مرغهای فلان فلان شده دوری کنیم।
دارم کتاب راه هنرمند را میخوانم। رضا بزرگ شده. کتاب برای هر هفته برنامه دارد هر هفته یک فصل باید بخوانم. رضا عوض شده به خصوص از 23 دی 89 . شاید پنج ساله ها این طوری میشوند. دارم با کتاب پیش میروم هرچند با سرعت کمتر از گفته ی کتاب ولی راضی ام. کتاب کودک 5 ساله را هم کم و بیش میخوانم که ببینم این 5ساله ی من هم مثل بقیه است. کتابش در مورد هنر است اینکه بتوانم هنرم را پیدا کنم هنر یعنی آنچه برای دل است آنچه که فقط برای دل است. این 5ساله ی من فوتبال می رود استخر میرود شماره تلفن کیانا که کلاس آمادگی نیوشا جون است را ازش گرفته و خودش بی نیاز از من به او زنگ میزند. من همیشه فکر میکردم با هنر خیلی غریبه ام ولی حالا حتما میخواهم پیدا کنم همین هنری که فقط مال دل است. ببینم در این راهی که کتاب دارد مرا با خود میبرد هنرم رو می شود یا نه. رضا استخر هم میرود، با پدر نمونه البته همه این ورزشکاریهایش دارد شکوفا میشود. رضا هر عددی که بخواهی در آب و کنار آب پشتک میزند. مدتی است میخواهم برای کنار تخت یک آباژور بخرم از بس که دلم میخواهد قبل از خواب کتاب بخوانم و واقعا دلم میخواهد ولی نمیدانم چرا وقت این خرید هیچوقت نمیرسد و در جلوی صف اولویت جایش نمیدهند حتا جلوتر از وبلاگ نوشتن. رضا حس مرا خیلی خوب درک میکند و خیلی خوب دورش میزند. رضا دیروز جلوی در مهد گفت جیش دارم و تا من حرکتی کنم همانجا پیش ماشین اوضاع را برای خودش ردیف کرد. در همین خوشحالی خودش آقای همسایه در حالی که دقیقا از کنار ما رد میشد. زیر لب همه آنچه در ذهنم میگذشت را بر سرم فرود آورد و بقیه اش را به مغازه دار همسایه ی مهد. امروز به یکی از همکلاسی های دوران ارشد اجبارا تلفن زدم ولی بعد حس خوبی داشتم. خانوم دکتر شده بود جالب بود که میگفت من زیاد یادت می افتم، یاد کفشهای کتانی که میگذاشتی روی پشتی صندلی جلویی، یاد شکم گنده ات که می اومدی دانشگاه و یاد ... خیلی برام جالب بود که من را از کتانی به یاد می آورد. البته من خودم هم همینطورم که از چیزهای خیلی نامربوط یاد دوستان و آشنایان می افتم.
بعد از این همه سال تازه فهمیدم که اول باید پست وبلاگ را بنویسم بعد کانکت شوم که بی راهه نروم।
در راستای اتفاقات اخیر حساس به راه های پیشگیری از سرطان شده ام و دارم به این نتیجه میرسم که باید گیاهخوار شویم، که گوشت قرمز زیاد نخوریم، که میوه و سبزی زیاد بخوریم، که از خوردن مرغهای فلان فلان شده دوری کنیم।
دارم کتاب راه هنرمند را میخوانم। رضا بزرگ شده. کتاب برای هر هفته برنامه دارد هر هفته یک فصل باید بخوانم. رضا عوض شده به خصوص از 23 دی 89 . شاید پنج ساله ها این طوری میشوند. دارم با کتاب پیش میروم هرچند با سرعت کمتر از گفته ی کتاب ولی راضی ام. کتاب کودک 5 ساله را هم کم و بیش میخوانم که ببینم این 5ساله ی من هم مثل بقیه است. کتابش در مورد هنر است اینکه بتوانم هنرم را پیدا کنم هنر یعنی آنچه برای دل است آنچه که فقط برای دل است. این 5ساله ی من فوتبال می رود استخر میرود شماره تلفن کیانا که کلاس آمادگی نیوشا جون است را ازش گرفته و خودش بی نیاز از من به او زنگ میزند. من همیشه فکر میکردم با هنر خیلی غریبه ام ولی حالا حتما میخواهم پیدا کنم همین هنری که فقط مال دل است. ببینم در این راهی که کتاب دارد مرا با خود میبرد هنرم رو می شود یا نه. رضا استخر هم میرود، با پدر نمونه البته همه این ورزشکاریهایش دارد شکوفا میشود. رضا هر عددی که بخواهی در آب و کنار آب پشتک میزند. مدتی است میخواهم برای کنار تخت یک آباژور بخرم از بس که دلم میخواهد قبل از خواب کتاب بخوانم و واقعا دلم میخواهد ولی نمیدانم چرا وقت این خرید هیچوقت نمیرسد و در جلوی صف اولویت جایش نمیدهند حتا جلوتر از وبلاگ نوشتن. رضا حس مرا خیلی خوب درک میکند و خیلی خوب دورش میزند. رضا دیروز جلوی در مهد گفت جیش دارم و تا من حرکتی کنم همانجا پیش ماشین اوضاع را برای خودش ردیف کرد. در همین خوشحالی خودش آقای همسایه در حالی که دقیقا از کنار ما رد میشد. زیر لب همه آنچه در ذهنم میگذشت را بر سرم فرود آورد و بقیه اش را به مغازه دار همسایه ی مهد. امروز به یکی از همکلاسی های دوران ارشد اجبارا تلفن زدم ولی بعد حس خوبی داشتم. خانوم دکتر شده بود جالب بود که میگفت من زیاد یادت می افتم، یاد کفشهای کتانی که میگذاشتی روی پشتی صندلی جلویی، یاد شکم گنده ات که می اومدی دانشگاه و یاد ... خیلی برام جالب بود که من را از کتانی به یاد می آورد. البته من خودم هم همینطورم که از چیزهای خیلی نامربوط یاد دوستان و آشنایان می افتم.
بعد از این همه سال تازه فهمیدم که اول باید پست وبلاگ را بنویسم بعد کانکت شوم که بی راهه نروم।
۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه
فروردین سال ९०
آدم اگه بدونه فقط یک ماه دیگه زنده اس برای خودش سختتره یا برای دور و بری هاش؟ اینکه برای خود آدم چه حسی داره، بحث فلسفی میشه ولی برای اطرافیان پر از غم و غصه است। بعد از این همه شیمی درمانی آخرش هم هیچی । دوست نداشتم اولین پستم تو سال ९० ایجوری باشه اونم از پس این فیلتر شکن। ولی نمیدونم چرا در اوقات ناخوشایندم بیشتر یاد وبلاگ می افتم।
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
خانه جدید بدون اینترنت
سلام
ما رفتم خانه جدید. به نسبت خانه قبلی، حدودا 20 متر به سمت شرق و 10 متر به سمت شمال شهر و 4 متر به سمت بالا جابجا شدیم.
ما رفتم خانه جدید. به نسبت خانه قبلی، حدودا 20 متر به سمت شرق و 10 متر به سمت شمال شهر و 4 متر به سمت بالا جابجا شدیم.
۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه
برف و تولد رضا
امروز آخرین روز دی ماه بود.
امسال تولد رضا را خانوادگی برگزار کردیم. دیگر دارد برایم ثابت میشود که هفته تولد رضا پربرفترین هفته ی سال است. البته اگر نگویم که روز تولد رضا پربرفترین روز سال است. رضا خیلی دوست داشت باز هم از آن تولدهایی بگیرد که کلی دوست خودش و من را دعوت کنیم و اینا و اولش اصلا قبول نمیکرد که تولد خانوادگی بگیریم اما بعدش که ضربتی کار را تمام کردیم تشکر کرد و قبول کرد که تولد خانوادگی هم خوب است. به خصوص بعد از کادوهایی که از مامان بزرگ و خاله اش دریافت کرد. هر چی تلاش کردم راضی نشد در مهد کودک تولدش برگزار شود در حالیکه عشق دوستان مهدش این است که در مهد تولد بگیرند. خلاصه ....
رضا تقریبا ساعت را یاد گرفته، به خصوص 9 شب که باید بخوابد، 2 بعد از ظهر روزهای تعطیل که یک دفعه در این ساعت رفته استخر، ساعت 6 که شب میشود، ساعت 3 که خیلی دوست دارد مامانی در این ساعت دنبالش برود مهد کودک.
گاهی به نظرم زندگی اجتماعی بغرنج تر از زندگی انفرادی میشود. این همه قانونی که باید وضع کرد تا بتوان با آدمهای دوروبر روابط سالمتری داشت و اعصاب و روانی که سر سرویس رسانی و درگیر بودن در زندگی اجتماعی تلیت میشود دارد به جای اینکه حاشیه باشد اصل ماجرای زندگی میشود. گاهی آدم دلش میخواد خودش باشد و طبیعت و بدون هیچ تمدنی فراتر از یک صندلی چوبی رو به دریای آرام.
امسال تولد رضا را خانوادگی برگزار کردیم. دیگر دارد برایم ثابت میشود که هفته تولد رضا پربرفترین هفته ی سال است. البته اگر نگویم که روز تولد رضا پربرفترین روز سال است. رضا خیلی دوست داشت باز هم از آن تولدهایی بگیرد که کلی دوست خودش و من را دعوت کنیم و اینا و اولش اصلا قبول نمیکرد که تولد خانوادگی بگیریم اما بعدش که ضربتی کار را تمام کردیم تشکر کرد و قبول کرد که تولد خانوادگی هم خوب است. به خصوص بعد از کادوهایی که از مامان بزرگ و خاله اش دریافت کرد. هر چی تلاش کردم راضی نشد در مهد کودک تولدش برگزار شود در حالیکه عشق دوستان مهدش این است که در مهد تولد بگیرند. خلاصه ....
رضا تقریبا ساعت را یاد گرفته، به خصوص 9 شب که باید بخوابد، 2 بعد از ظهر روزهای تعطیل که یک دفعه در این ساعت رفته استخر، ساعت 6 که شب میشود، ساعت 3 که خیلی دوست دارد مامانی در این ساعت دنبالش برود مهد کودک.
گاهی به نظرم زندگی اجتماعی بغرنج تر از زندگی انفرادی میشود. این همه قانونی که باید وضع کرد تا بتوان با آدمهای دوروبر روابط سالمتری داشت و اعصاب و روانی که سر سرویس رسانی و درگیر بودن در زندگی اجتماعی تلیت میشود دارد به جای اینکه حاشیه باشد اصل ماجرای زندگی میشود. گاهی آدم دلش میخواد خودش باشد و طبیعت و بدون هیچ تمدنی فراتر از یک صندلی چوبی رو به دریای آرام.
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
اتفاقهای اول دی ماه
تو هفته اول دی برام چند تا اتفاق مهم افتاد.
- رویا را بعد از هفت سال دیدم از روزی که باش قرار گداشته بودم که بیاد پیشمون همش داشتم فک میکنم چقدر عوض شده و فک میکردم چقدر موضوع هست که تو این مدت راجع بهشون با رویا حرف نزدم. بعد هم فک میکردم احتمال زیاد به خاطر دردسرهای و سرشلوغی هایی که داره کنسل میکنه که خوشبختانه این کارو نکرد. اون روز با اینکه سعی کردم دیر از سر کار خارج نشم و سرحال خونه برسم ولی باز به سردردی ناجور دچار شدم. با این وجود شب خیلی خوبی بود.
- بعد از طی چندین دوشنبه ی استرسناک در طول این دو سال کاری، بالاخره آخرین دوشنبه هم آمد و رفت و تیم پروژه مون تو شرکت آخرین فاز رو هم پاس کرد. و من دیگر دارم نفس میکشم. حضور من تو این آخرین جلسه کلی برام دردسر شد با اینکه روز قبلش با رضا و مامان دوستش هماهنگ کرده بودم که بعد از مهد رضا رو ببرم پیش اونا تا رضا با دوستش ماهان بازی کنند و مامانی برود به این جلسه برسد ولی رضا بعد از مهد گفت نه من نمیرم خونه ی اونا ماهان باید بیاد خونه ما.... خلاصه با اقا رضا به طرف جلسه روانه شدیم و تو ماشین رضا خوابید و یکی از بچه های شرکت اومدن پیش آقا رضا تو ماشین تا مامانی حداقل به نیمه دوم جلسه برسد.
- اتفاق خوب دیگه سکونت 50 درصدی مامان بزرگ رضا در تهران است که ایشالا گوش شیطون کر اگر خدا بخواد اشرف جون بیاد تهران و تو خونه ای که تازه اینجا خریدن و البته اگر بابابزرگ هم رضایت بده، حداقل چند وقت یکبار بیان و بمونن.
+قراره اول هر ماه مهدکودک رضا پیک نیک بزارن و بریم بازی کنیم. اول دی رفتیم و خیلی هم خوش گذشت.
+ باز هم نمره مثبت هایی برای مهد رضا کشف کرده ام که دلم را بسیار آسوده میکند از فضایی که رضا وقتی با من نیست در آن تنفس میکند.
+ تعداد پستهای سال 2010 وبلاگمون به نسبت پارسال 12 تا رشد داشته به نظرم همینکه روند صعودی داشتیم خیلی خوبه ;) به عبارتی حدود هفته ای یکی رو داشتیم.
- رویا را بعد از هفت سال دیدم از روزی که باش قرار گداشته بودم که بیاد پیشمون همش داشتم فک میکنم چقدر عوض شده و فک میکردم چقدر موضوع هست که تو این مدت راجع بهشون با رویا حرف نزدم. بعد هم فک میکردم احتمال زیاد به خاطر دردسرهای و سرشلوغی هایی که داره کنسل میکنه که خوشبختانه این کارو نکرد. اون روز با اینکه سعی کردم دیر از سر کار خارج نشم و سرحال خونه برسم ولی باز به سردردی ناجور دچار شدم. با این وجود شب خیلی خوبی بود.
- بعد از طی چندین دوشنبه ی استرسناک در طول این دو سال کاری، بالاخره آخرین دوشنبه هم آمد و رفت و تیم پروژه مون تو شرکت آخرین فاز رو هم پاس کرد. و من دیگر دارم نفس میکشم. حضور من تو این آخرین جلسه کلی برام دردسر شد با اینکه روز قبلش با رضا و مامان دوستش هماهنگ کرده بودم که بعد از مهد رضا رو ببرم پیش اونا تا رضا با دوستش ماهان بازی کنند و مامانی برود به این جلسه برسد ولی رضا بعد از مهد گفت نه من نمیرم خونه ی اونا ماهان باید بیاد خونه ما.... خلاصه با اقا رضا به طرف جلسه روانه شدیم و تو ماشین رضا خوابید و یکی از بچه های شرکت اومدن پیش آقا رضا تو ماشین تا مامانی حداقل به نیمه دوم جلسه برسد.
- اتفاق خوب دیگه سکونت 50 درصدی مامان بزرگ رضا در تهران است که ایشالا گوش شیطون کر اگر خدا بخواد اشرف جون بیاد تهران و تو خونه ای که تازه اینجا خریدن و البته اگر بابابزرگ هم رضایت بده، حداقل چند وقت یکبار بیان و بمونن.
+قراره اول هر ماه مهدکودک رضا پیک نیک بزارن و بریم بازی کنیم. اول دی رفتیم و خیلی هم خوش گذشت.
+ باز هم نمره مثبت هایی برای مهد رضا کشف کرده ام که دلم را بسیار آسوده میکند از فضایی که رضا وقتی با من نیست در آن تنفس میکند.
+ تعداد پستهای سال 2010 وبلاگمون به نسبت پارسال 12 تا رشد داشته به نظرم همینکه روند صعودی داشتیم خیلی خوبه ;) به عبارتی حدود هفته ای یکی رو داشتیم.
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
دو نکته در کتاب خواندن و رنج کشیدن
- شرکت در اقدامی جالب انگیز ناک در یکی از جلسات عمومی کتابهای انتخاب شده ای را بگم به ما کادو داد، یادگاری داد، تقدیم کرد... خلاصه یک همچین کاری انجام داد و بسی از کتابی که به همسر محترم رسید فیض بردیم. کتابی است با عنوان ازدواج بدون شکست. به نظرم زاویه دید نویسنده و مدل تحلیلی اش متفاوت از روانشناسانی است که در این حوزه نوشته اند. و مهمتر از همه به نظرم تجربه موفق خودشان است که به نثر کشیده اند. در واقع نویسندگان، دکتر گلسر و همسرش هستند و کارکترهای کتاب همه از موارد واقعی انتخاب شده اند. دکتر گلسر به دید متفاوتی از رابطه پرداخته است که فکر میکنم سایر روانشناسان هرکدام به اصل این حس و احساسات نپرداخته اند و با شاید چسباندن این حس به مفاهیم دیگر اصل ماجرا را ندیده اند.... بگذریم خواستم بگم کتاب میخونم...
-در انگیزه های یک فیلسوف معاصر خواندم «... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داريهستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » مصطفي ملكيان.
به دنبال خواندن این نکته احساس سبکی بار بیشتری میکنم . یادآوری بسیار خوبی بود. حالا منظور نویسنده چی بوده ولی باعث شده من بیشتر به قضیه رنج کشیدن تقصیر کیه فک کنم. در شرایطی که احساس رنج کشیدن میکنم چشمانم را بازتر که میکنم میبینم خودم اگر نخواهم به خودم رنج بدهم معمولا کسی نیست که رنج کشیدن مرا بخواهد. با اینکه خدا هیچکدام ما را برای رنج کشیدن خلق نکرده ولی بخش زیادی از زندگی خود را آزرده ی رنجهایی هستیم که خودمان به خودمان کرده ایم یا داریم احتمالا پلن رنج آوری را تهیه میکنیم. یا گاهی هم نمیتوانیم از زیر بار تصورات رنج آور خود فرار کنیم. ایمان به اینکه خدای من عادل است در کنار اینکه هدفش از آفرینش من رنج کشیدن من نبوده، گاهی وادارم میکند که به اوضاع مسلط شوم و مطمئن شوم وضعیتی که در آن قرار دارم حالت فوق العاده ای نیست که هندل کردنش کلی انرژی میخواهد چیزی است در حد توان منِ انسان. قرار نیست شق القمر کنم. گاهی کافیست ورق بزنم و فردا را ببینم. گاهی کافیست آب خنک بخورم و خودم شوم. گاهی کافیست دوقدم آنطرفتر و آدمیان دیگر را هم ببینم.
-در انگیزه های یک فیلسوف معاصر خواندم «... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داريهستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » مصطفي ملكيان.
به دنبال خواندن این نکته احساس سبکی بار بیشتری میکنم . یادآوری بسیار خوبی بود. حالا منظور نویسنده چی بوده ولی باعث شده من بیشتر به قضیه رنج کشیدن تقصیر کیه فک کنم. در شرایطی که احساس رنج کشیدن میکنم چشمانم را بازتر که میکنم میبینم خودم اگر نخواهم به خودم رنج بدهم معمولا کسی نیست که رنج کشیدن مرا بخواهد. با اینکه خدا هیچکدام ما را برای رنج کشیدن خلق نکرده ولی بخش زیادی از زندگی خود را آزرده ی رنجهایی هستیم که خودمان به خودمان کرده ایم یا داریم احتمالا پلن رنج آوری را تهیه میکنیم. یا گاهی هم نمیتوانیم از زیر بار تصورات رنج آور خود فرار کنیم. ایمان به اینکه خدای من عادل است در کنار اینکه هدفش از آفرینش من رنج کشیدن من نبوده، گاهی وادارم میکند که به اوضاع مسلط شوم و مطمئن شوم وضعیتی که در آن قرار دارم حالت فوق العاده ای نیست که هندل کردنش کلی انرژی میخواهد چیزی است در حد توان منِ انسان. قرار نیست شق القمر کنم. گاهی کافیست ورق بزنم و فردا را ببینم. گاهی کافیست آب خنک بخورم و خودم شوم. گاهی کافیست دوقدم آنطرفتر و آدمیان دیگر را هم ببینم.
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
- به نظرم کارهای لذت بخشی که آدم انجام میدهد به نوعی به رها کردن و رها شدن و به هر حال رهایی ارتباط دارد.
_ با این عجله ای که من دارم همیشه و در هر کاری، اگر با عجله چرت زدن و استراحت کردن معنی داشت من حتما پایه اش بودم.
- فرصت نشد درمورد پیک نیک مهد کودک رضا بنویسم که جمعه 3 هفته پیش رفتیم تو پارک پرواز. خیلی جالب بود. برای من و مهدی جالبتر از رضا. چون رضا همیشه در حال بازی است ولی من و مهدی فرصتی برای جدی و خوشحال و برای دل خودمان بازی کردن پیدا کردیم. مامانا یه طرف باباها یه طرف، خاله جون خاله بازی کردیم. باباها دستها را بردند بالا و تونلی درست کردند مامانا و بچه ها از توی آن رد میشدند. رضا کمتر قاطی شد و دوست داشت با بچه ها تو چمن سر بخورند و تاب و سرسره بازی کند. عمو زنجیر باف، موش بدو گربه بدو و بازیهای دسته جمعی دیگر که همه با هم بازی میکردیم. و در آخر یک عکس یادگاری حسابی که بابای آمین گرفت.
- در هفته پیش یعنی از 24 تا 29 آبان در مهد رضا نمایشگاه کتاب بود. در همان سالنی که جلسات برگزار میشود بچه ها بازی میکنند و ناهار میخورند. خوبی نمایشگاه این بود که بچه ها فرصت داشتن با مامانا بنشینند و همانجا کتاب بخوانند و اینکه پری جون هم کمک برای انتخاب و حتی روش استفاده خاص بعضی هاشان هم توضیح میداد. خوبی این مدل کارها در مهد این است که مهد فضا و معنی دیگری غیر از نگهداری و مدرسه برای بچه ها پیدا میکند تا در کنار مامانا حس یک خرید و مطالعه در مهد را هم تجربه کنند.
- گاهی روزهایی که با رضا از مهد می آییم خانه دوتایی مان اخلاق سگی داریم و این رابطه ناجور سپری کردن آن بعدازظهر و شب را خیلی سخت میکند. دوتاییمان انرژی نداریم البته رضا که کم پیش می آید انرژی نداشته باشد ولی گاهی انرژی از نوع خراب کن خیلی دارد. به ناچار مهدی هم که می آید با خانه ی گیس کشی مواجه میشود. ولی بعضی روزها هم هست که من و رضا دوتاییمان سرحالیم، تندتند همدیگر را میبوسیم دوستت دارم میگوییم. برای بازی کردن فکرمان را به کار می اندازیم و وقت میگذاریم.حالا غرض اینکه کاش میتوانستم pattern این روزهای خوب و خوش اخلاقی را کشف کنم تا بتوانم تقویت و تکثیرش کنم.
- امروز با مادر یکی از همکلاسی های رضا آشنا شدم سر همین کفشهای طبیِ کوفتی. جالب بود برایم با اینکه خانه دار است ولی دخترش تا ساعت 4 در مهد میماند. نمی دانم که من اگر روزی خانه دار باشم این محبت را به فرزندم میکنم که او را مانند بچه مادر شاغلها، زیاد زیاد در مهد نگذارم؟!!!
_ با این عجله ای که من دارم همیشه و در هر کاری، اگر با عجله چرت زدن و استراحت کردن معنی داشت من حتما پایه اش بودم.
- فرصت نشد درمورد پیک نیک مهد کودک رضا بنویسم که جمعه 3 هفته پیش رفتیم تو پارک پرواز. خیلی جالب بود. برای من و مهدی جالبتر از رضا. چون رضا همیشه در حال بازی است ولی من و مهدی فرصتی برای جدی و خوشحال و برای دل خودمان بازی کردن پیدا کردیم. مامانا یه طرف باباها یه طرف، خاله جون خاله بازی کردیم. باباها دستها را بردند بالا و تونلی درست کردند مامانا و بچه ها از توی آن رد میشدند. رضا کمتر قاطی شد و دوست داشت با بچه ها تو چمن سر بخورند و تاب و سرسره بازی کند. عمو زنجیر باف، موش بدو گربه بدو و بازیهای دسته جمعی دیگر که همه با هم بازی میکردیم. و در آخر یک عکس یادگاری حسابی که بابای آمین گرفت.
- در هفته پیش یعنی از 24 تا 29 آبان در مهد رضا نمایشگاه کتاب بود. در همان سالنی که جلسات برگزار میشود بچه ها بازی میکنند و ناهار میخورند. خوبی نمایشگاه این بود که بچه ها فرصت داشتن با مامانا بنشینند و همانجا کتاب بخوانند و اینکه پری جون هم کمک برای انتخاب و حتی روش استفاده خاص بعضی هاشان هم توضیح میداد. خوبی این مدل کارها در مهد این است که مهد فضا و معنی دیگری غیر از نگهداری و مدرسه برای بچه ها پیدا میکند تا در کنار مامانا حس یک خرید و مطالعه در مهد را هم تجربه کنند.
- گاهی روزهایی که با رضا از مهد می آییم خانه دوتایی مان اخلاق سگی داریم و این رابطه ناجور سپری کردن آن بعدازظهر و شب را خیلی سخت میکند. دوتاییمان انرژی نداریم البته رضا که کم پیش می آید انرژی نداشته باشد ولی گاهی انرژی از نوع خراب کن خیلی دارد. به ناچار مهدی هم که می آید با خانه ی گیس کشی مواجه میشود. ولی بعضی روزها هم هست که من و رضا دوتاییمان سرحالیم، تندتند همدیگر را میبوسیم دوستت دارم میگوییم. برای بازی کردن فکرمان را به کار می اندازیم و وقت میگذاریم.حالا غرض اینکه کاش میتوانستم pattern این روزهای خوب و خوش اخلاقی را کشف کنم تا بتوانم تقویت و تکثیرش کنم.
- امروز با مادر یکی از همکلاسی های رضا آشنا شدم سر همین کفشهای طبیِ کوفتی. جالب بود برایم با اینکه خانه دار است ولی دخترش تا ساعت 4 در مهد میماند. نمی دانم که من اگر روزی خانه دار باشم این محبت را به فرزندم میکنم که او را مانند بچه مادر شاغلها، زیاد زیاد در مهد نگذارم؟!!!
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
زندگی میکنیم
داشت زندگی میکرد. مادر خانواده 5 نفره بود، اصلا داشتند اقامت یک کشور خارجی را میگرفتند، حتا بلیطشان را هم گرفته بودند که یکسر بروند ولی... نشد. داشت زندگی میکرد برای دخترانش نقشه میکشید داشت بار و بندیل را میبست. ولی ... نشد.
---
داشت زندگی میکرد. پدر یک خانواده 4 نفره بود. تازه بازنشست شده بود ولی سرش با ورزش و کمی کار مشغول بود. دخترش را به دانشگاه فرستاده بود و پسرش را داشت میفرستاد. داشت زندگی میکرد که یک دفعه...
---
داشت زندگی میکرد، پدر یک خانواه سه نفره. تئاتر و هنر زندگیش را رنگین کرده بود، سرش حسابی با نشر و نمایشگاه گرم بود و وقت خالی نداشت؛ ولی...
---
خیلی چیزها به خواستن یا نخواستن ما نیست. مریضیست میاید و گریبانت را چنان میگیرد که مجبور میشوی تار و پود زندگیت را بر اساس آن بچینی. بروی یکهفته در بیمارستان بخوابی و شیمی درمانی شوی.
زندگی تک تک لحظاتیست که نفس میکشیم، خوشبختی توان استفاده و لذت بردن از همین تک لحظه هاست. خدایا عافیت و سلامت در زندگی را نصیب آنها و ما بکن.
---
داشت زندگی میکرد. پدر یک خانواده 4 نفره بود. تازه بازنشست شده بود ولی سرش با ورزش و کمی کار مشغول بود. دخترش را به دانشگاه فرستاده بود و پسرش را داشت میفرستاد. داشت زندگی میکرد که یک دفعه...
---
داشت زندگی میکرد، پدر یک خانواه سه نفره. تئاتر و هنر زندگیش را رنگین کرده بود، سرش حسابی با نشر و نمایشگاه گرم بود و وقت خالی نداشت؛ ولی...
---
خیلی چیزها به خواستن یا نخواستن ما نیست. مریضیست میاید و گریبانت را چنان میگیرد که مجبور میشوی تار و پود زندگیت را بر اساس آن بچینی. بروی یکهفته در بیمارستان بخوابی و شیمی درمانی شوی.
زندگی تک تک لحظاتیست که نفس میکشیم، خوشبختی توان استفاده و لذت بردن از همین تک لحظه هاست. خدایا عافیت و سلامت در زندگی را نصیب آنها و ما بکن.
۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
یک روز خوب با حس خوب
امروز خیلی روز خوبی بود یعنی خیلی حس خوبی داشتم. خودم هم صبح که رضا را داشتم بیدار می کردم از خودم تعجب کردم که چقدر دارم با لذت رضا را نوازش و از خواب بیدار میکنم. احساس کردم اگر عجله نکنم چه لذتی میتوانم از زندگی و اتفاقات ساده و معمولی آن ببرم.
مهد رضا هر هفته جلسه برای والدین میگذارند یک هفته برای مادران و هفته ی بعد پدران. جلسه پیش را نتوانستم شرکت کنم وامروز هم تا نزدیکهای ساعت چهار که داشتم از شرکت در میامدم یاد جلسه نبودم با خودم گفتم این هفته را حتما باید بروم. وقتی رسیدم مهد دیدم که گلناز جون تا آخر جلسه ی مادرها هست تا بچه های مادرهای شرکت کننده در جلسه را نگه دارد و کلی خوشحال شدم.
جلسه خیلی خوبی بود هرچند باز مثل خیلی از جلساتی که شرکت میکنم حرفهایی برای گفتن داشتم که نزدم. خانم شیبانی واقعا حرفهایی برای گفتن دارد و حسابی پر است از تجربه. حتی حرکت تک تک اجزای صورتش در پاسخ به حرفهای آدم حساب شده و تجربه شده است. اینکه چقدر با اشتیاق و فهمیده رفتارهای ناهنجار بچه ها را تشخیص میدهند و برای اصلاح آن از روشهای استقامتی و حل مسئله ای استفاده میکنند خیلی برایم جذاب بود.
احساس میکنم کادر مهد دلشان برای جامعه میسوزد تا اینکه هر هدف دیگری از اداره مهد داشته باشند و این حس خیالم را آسوده میکند. موضوع جلسه کنترل خشم بود.اینکه باید خشم را مدیریت کرد و از این مدیریت لذت برد. اینکه آرامش در خالی شدن بعد از بروز عصبانیت نیست بلکه در لذت از مدیریت هیجان خودم است. در شادمان شدن از رشد توانایی من در کنترل رفتار خودم و اطرافیانم است. چند مورد از حرفهای مطرح شده را خلاصه مینویسم:
- وقتی بچه گرسنه، تشنه، خسته یا خواب آلود است وقت تربیت کردنش نیست.
- سعی کنیم رفتار و گفتار نداشته باشیم که دارد ترس از قضاوت دیگران را به بچه القا میکند. مثل بقیه چی میگن اگه تو ...
- مسئله را طرح کنیم خودش حل کند. "خودت چی فکر میکنی؟"
- مواظب بشیم نگرانی خودمان از دست و پا چلفتی شدن بچه ها را به آنها بروز ندهیم "نکنه نتونی؟"
- بچه ای در برابر دعوا و جیغ مادر چنین پاسخی بهش داده بود: "مامانی نیوشا جون هم داد میزنه تو مهد ولی چشماش مهربونه! "(نه مثل تو مامانی)
- در آینه چهره ی خشمگین و عصبانی خود راببینیم که بچه ها و اطرافیانمان با چه قیافیه ای ما روبرو هستند.
-بعضی اوقات لازم است یک کاری غیر عادی با بچه انجام بدهیم تا حواسش جمع شده و حرف را بشنود.
- در موقعیتی که مثلا بابا بچه را زده و بچه به مامان پناه می آورد هرچند که زدن کاملا کار اشتباهی است برای حمایت از رفتار پدر به بچه میگوییم: "ببین چی کار کرده بودی که بابای مهربونت این کارو باهات کرده. ببین چی باعث شده که تو این کار رو کردی؟" و به فکر بیاندازیمیش.
- در پاسخ در کم حضوری پدران در کنار خانواده و بچه ها : "سهمیه ی یک ماه را آیا میشود یک روزه خورد؟!!"
- در مهد به بچه ها که همدیگر را میزنند میگویند "حیوانات فقط کتک میزنند"، که یکی از بچه ها در جواب کتک خوردن از مادرش این جمله را اصل قرار داده بود که مامانش دارد اشتباه میکند.
و خبرهای خوب دیگری هم بود که مهدی برایمان آورده بود.
مهد رضا هر هفته جلسه برای والدین میگذارند یک هفته برای مادران و هفته ی بعد پدران. جلسه پیش را نتوانستم شرکت کنم وامروز هم تا نزدیکهای ساعت چهار که داشتم از شرکت در میامدم یاد جلسه نبودم با خودم گفتم این هفته را حتما باید بروم. وقتی رسیدم مهد دیدم که گلناز جون تا آخر جلسه ی مادرها هست تا بچه های مادرهای شرکت کننده در جلسه را نگه دارد و کلی خوشحال شدم.
جلسه خیلی خوبی بود هرچند باز مثل خیلی از جلساتی که شرکت میکنم حرفهایی برای گفتن داشتم که نزدم. خانم شیبانی واقعا حرفهایی برای گفتن دارد و حسابی پر است از تجربه. حتی حرکت تک تک اجزای صورتش در پاسخ به حرفهای آدم حساب شده و تجربه شده است. اینکه چقدر با اشتیاق و فهمیده رفتارهای ناهنجار بچه ها را تشخیص میدهند و برای اصلاح آن از روشهای استقامتی و حل مسئله ای استفاده میکنند خیلی برایم جذاب بود.
احساس میکنم کادر مهد دلشان برای جامعه میسوزد تا اینکه هر هدف دیگری از اداره مهد داشته باشند و این حس خیالم را آسوده میکند. موضوع جلسه کنترل خشم بود.اینکه باید خشم را مدیریت کرد و از این مدیریت لذت برد. اینکه آرامش در خالی شدن بعد از بروز عصبانیت نیست بلکه در لذت از مدیریت هیجان خودم است. در شادمان شدن از رشد توانایی من در کنترل رفتار خودم و اطرافیانم است. چند مورد از حرفهای مطرح شده را خلاصه مینویسم:
- وقتی بچه گرسنه، تشنه، خسته یا خواب آلود است وقت تربیت کردنش نیست.
- سعی کنیم رفتار و گفتار نداشته باشیم که دارد ترس از قضاوت دیگران را به بچه القا میکند. مثل بقیه چی میگن اگه تو ...
- مسئله را طرح کنیم خودش حل کند. "خودت چی فکر میکنی؟"
- مواظب بشیم نگرانی خودمان از دست و پا چلفتی شدن بچه ها را به آنها بروز ندهیم "نکنه نتونی؟"
- بچه ای در برابر دعوا و جیغ مادر چنین پاسخی بهش داده بود: "مامانی نیوشا جون هم داد میزنه تو مهد ولی چشماش مهربونه! "(نه مثل تو مامانی)
- در آینه چهره ی خشمگین و عصبانی خود راببینیم که بچه ها و اطرافیانمان با چه قیافیه ای ما روبرو هستند.
-بعضی اوقات لازم است یک کاری غیر عادی با بچه انجام بدهیم تا حواسش جمع شده و حرف را بشنود.
- در موقعیتی که مثلا بابا بچه را زده و بچه به مامان پناه می آورد هرچند که زدن کاملا کار اشتباهی است برای حمایت از رفتار پدر به بچه میگوییم: "ببین چی کار کرده بودی که بابای مهربونت این کارو باهات کرده. ببین چی باعث شده که تو این کار رو کردی؟" و به فکر بیاندازیمیش.
- در پاسخ در کم حضوری پدران در کنار خانواده و بچه ها : "سهمیه ی یک ماه را آیا میشود یک روزه خورد؟!!"
- در مهد به بچه ها که همدیگر را میزنند میگویند "حیوانات فقط کتک میزنند"، که یکی از بچه ها در جواب کتک خوردن از مادرش این جمله را اصل قرار داده بود که مامانش دارد اشتباه میکند.
و خبرهای خوب دیگری هم بود که مهدی برایمان آورده بود.
۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
الگوی شخصیتی
یکی از مشکلاتی که ذهن آدمی را مشوش میکند و او را مکرر وادار به باز ارزیابی شرایط خود میکند، نداشتن الگوی شخصیتی است. الگوی شخصیتی یعنی کسی که آدم فکر کند (حداقل در یک بعد مهمی از زندگی) میخواهد تا حدود 80-90 درصد همانند آن شخص زندگی کند. مثلا اگر شما یک شخصیت علمی و دانشگاهی و با علایق نشر کتاب در حوزه علم کامپیوتر باشید، آنوقت احتمالا ذهن شما از بین نویسندگان و مولفان آن حوزه، گزینه ای بعنوان الگو خواهد جست.
حال تصور کنید که شما با یکی از نویسندگان معروف کتب علوم کامپیوتری (در سطح بین المللی) هم دانشگاهی/همکار/همسایه هستید و هفته ای یکی دوبار در جمعی که ایشان هستند در استخر و یا در ورزش مصافحه میکنید و لذت میبرید! در این دیدارها ایشان از کتابهای در دست تالیف خود سخن میگوید و شما از علاقه تان به نوشتن. شما از این دیدارها استفاده میکنید که بدانید باید چه بکنید که در نوشتن و تالیف مثل ایشان شوید، ایشان هم از کارها و مشکلات خودش میگوید. این مصاحبت نه تنها بر روی علایق نویسندگی شما، حتا فراتر، نظر ایشان در مورد سیاست، اقتصاد و .. هم بر نظرات شما اثر میگذارد. اگر این چنین تجربیاتی در زندگی داشته باشید، بسادگی قبول خواهید کرد که صرف وقت شما با آن الگو برای شما بیشتر از مطالعات و تلاشهای انفرادیتان ارزش دارد. مادام که آن شخص شما را تایید میکند، ذهن آرامی دارید و خود را در مسیر هدف احساس میکنید.
آدمها برای زندگی راحت و ارامش ذهنی خود نیاز دارند که مطمئن شوند که در مسیر درستی (با تعریف خودشان) قدم برمیدارند. برای اینکار از دو راه استفاده میکنند، یا خود را با اطرافیان مقایسه میکنند تا بتوانند در قیاس با دیگران، رشد خود را اندازه بگیرند؛ یا بسمت الگوهای شخصیتی میروند و مسیر فعلی خود را با مسیر گذشته و ارزشهای آن الگو تطابق میدهند.
صرف مقایسه با دیگران، در کنار نداشتن الگو، منتج به مسابقه ای بی انتها با مقصد و هدف نامشخص میشود. مسابقه دهندگان میدوند که بدوند، پول درمیاورند که پولدار شوند، درس میخوانند که مقطع بالاتر روند، بلاد خارجه میروند که بلاد خارجه رفته باشند، و قس علی هذا که نهایتا عقب نمانند و در حال ذهنشان آرام شود. البته که بالاخره میفهمند کارشان بیخود بوده و وقتشان و انرژی شان تلف شده؛ ولی خیلی دیر.
من فکر میکنم این اتفاقیست که در ایران و بر سر اکثر قشر جوان میفتد. همه میدوند، همه میجویند، همه میروند، همه عجله دارند، همه احساس عقب ماندن میکنند، همه طلبکار میشوند ... و هیچ کس هم ذهنش آرام نیست؛ چون الگوی شخصیتی خود را نمی یابند.
البته این شرایط ایران و نداشتن الگو (حداقل در حوزه فنی و مهندسی) خود معلول عللی دیگر است و علل را باید نه در چند سال گذشته بلکه باید در چندین ده سال گذشته جست.
حال تصور کنید که شما با یکی از نویسندگان معروف کتب علوم کامپیوتری (در سطح بین المللی) هم دانشگاهی/همکار/همسایه هستید و هفته ای یکی دوبار در جمعی که ایشان هستند در استخر و یا در ورزش مصافحه میکنید و لذت میبرید! در این دیدارها ایشان از کتابهای در دست تالیف خود سخن میگوید و شما از علاقه تان به نوشتن. شما از این دیدارها استفاده میکنید که بدانید باید چه بکنید که در نوشتن و تالیف مثل ایشان شوید، ایشان هم از کارها و مشکلات خودش میگوید. این مصاحبت نه تنها بر روی علایق نویسندگی شما، حتا فراتر، نظر ایشان در مورد سیاست، اقتصاد و .. هم بر نظرات شما اثر میگذارد. اگر این چنین تجربیاتی در زندگی داشته باشید، بسادگی قبول خواهید کرد که صرف وقت شما با آن الگو برای شما بیشتر از مطالعات و تلاشهای انفرادیتان ارزش دارد. مادام که آن شخص شما را تایید میکند، ذهن آرامی دارید و خود را در مسیر هدف احساس میکنید.
آدمها برای زندگی راحت و ارامش ذهنی خود نیاز دارند که مطمئن شوند که در مسیر درستی (با تعریف خودشان) قدم برمیدارند. برای اینکار از دو راه استفاده میکنند، یا خود را با اطرافیان مقایسه میکنند تا بتوانند در قیاس با دیگران، رشد خود را اندازه بگیرند؛ یا بسمت الگوهای شخصیتی میروند و مسیر فعلی خود را با مسیر گذشته و ارزشهای آن الگو تطابق میدهند.
صرف مقایسه با دیگران، در کنار نداشتن الگو، منتج به مسابقه ای بی انتها با مقصد و هدف نامشخص میشود. مسابقه دهندگان میدوند که بدوند، پول درمیاورند که پولدار شوند، درس میخوانند که مقطع بالاتر روند، بلاد خارجه میروند که بلاد خارجه رفته باشند، و قس علی هذا که نهایتا عقب نمانند و در حال ذهنشان آرام شود. البته که بالاخره میفهمند کارشان بیخود بوده و وقتشان و انرژی شان تلف شده؛ ولی خیلی دیر.
من فکر میکنم این اتفاقیست که در ایران و بر سر اکثر قشر جوان میفتد. همه میدوند، همه میجویند، همه میروند، همه عجله دارند، همه احساس عقب ماندن میکنند، همه طلبکار میشوند ... و هیچ کس هم ذهنش آرام نیست؛ چون الگوی شخصیتی خود را نمی یابند.
البته این شرایط ایران و نداشتن الگو (حداقل در حوزه فنی و مهندسی) خود معلول عللی دیگر است و علل را باید نه در چند سال گذشته بلکه باید در چندین ده سال گذشته جست.
۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه
منطق زندگی فازی نیست!
بخش زیادی از تفاوت آدمها به خاطر تفاوت آنها در تشخیص مرزها و آستانه هاست. حرفهای کلا درست و توصیه ها را همه میزنیم، میشنویم و میخوانیم. مسئله مهم وقتی است که میخواهی تشخیص دهی الان مرز کجاست و باید از کدام قضیه و قانون استفاده کنی. واقعا نمیشود تصور کرد که منطق زندگی "منطق فازی"ست چون قانون سر مرز عوض میشود.
البته این نظر من است که فکر میکنم منطق زندگی فازی نیست و صفر و یکی است ;)
البته این نظر من است که فکر میکنم منطق زندگی فازی نیست و صفر و یکی است ;)
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
درس بومی
وقتی کتاب "نشت نشا" امیرخانی را برای بار دوم خواندم، قصد کردم این ترم درس مهندسی نرمافزار را کمی متفاوت ارائه کنم و بهاصلاح بومی کنم درس را. اولین جلسه کلاس را که رفتم، سوالی از بچهها کردم و خواستم که پاسخ ان را از شرکتهای نرمافزاری دوست و اشنایشان بپرسند و در جلسه بعد کلاس بازگو کنند. جلسهی دیروز جلسه دوم کلاس را که رفتم، دو نفر از دانشجویان سوال را پرسیده و پاسخهای خیلی خوبی آورده بودند. برایم خیلی جذاب و آموزنده بود وقتی میدیدم که پاسخ شرکتهای داخلی به سوال من، با مطالب نویسندهی کتاب درس، یعنی آقای پرسمن، متفاوت است و مهمتر اینکه من پاسخ شرکتهای داخلی را خیلی کاملتر و متناسب با شرایط واقعی میدیدم و حتا موارد تازهای داشت!
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه
آنچه میتوانیم کسب کنیم و آنچه میتوانیم انجام دهیم.
واقعا این درست است که ما این روزها بیشتر به فکر کسب کردن (مثلا مدرک) هستیم تا به فکر انجام دادن کار. حداقل تا زمانی که در حال و هوای دانشگاه هستیم ما فکر میکنیم که مدرک فوق لیسانس و یا دکترا بگیریم، فکر میکنیم که بتوانیم در تافل نمره بالا کسب کنیم، فکر میکنیم چگونه پذیرش مقاله کسب کنیم، و البته فکر نمیکنیم که چگونه یک مهندس حرفه ای، یک معمار زبردست، یک طراح سیستمهای بزرگ وب، یک مدیرپروژه قوی شویم. فکر نمیکنیم چگونه مشکلی از کشور و شهر خود حل کنیم. تا وقتی در دانشگاه هستیم به فکر کسب مدرک و نمره ایم و بعد که تحصیل تمام شد شاکی هستیم که چرا دانشگاه کاربردی نبود و چیزی فرانگرفته ایم. البته که دروس به ارث رسیده از دانشگاه های خارج و عدم تناسب و یا بومی نشدن آنها در کنار اساتید دانشمند و معزز، قصه شیرینی است و اصل ماجرا.
در مورد این اپیدمی باید نوشت.
در مورد این اپیدمی باید نوشت.
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
باکلاس وقت تلف میکنیم!
پرده اول:
چند صباحی که به همراه تعدادی از همکاران هم سن و سال و همکار هیات علمی در آموزش سربازی بودم، یکی از بحثهای داغ و تکراری و پر مشتری، موضوع میزان اتلاف هزینه از بابت کلاسهای اغلب کاملا غیرمفید بود. مثلا کلاسی که در آن استاد (یک فرد نظامی مثلا سرهنگ) میامد و از روی کتاب آیین نامه سربازی میخواند که ما اگر سوالی در مورد مطالب داریم از وی بپرسیم. البته اگر هم سوال میشد، پاسخ روشن بود: صبر کنید به خواندن ادامه دهیم حتما در صفحات بعد پاسخ وجود دارد. البته از انصاف هم نگذریم، بعضی کلاسهای خوبی هم داشت، مثل کلاس مهدویت یا کلاس حفاظت اطلاعات. ولی به کل به نظر میرسید ((طرح درس)) خوبی برای دوره چیده نشده بود.
همانجا بارها و بارها مینشستیم و با پرستیژهای روشنفکرانه و استادانه حساب میکردیم که مثلا در دسته ما که حدود 45 نفر هستیم و یا در گردان ما که 630 نفر هستیم، از بابت 60 دقیقه وقت تلف کردن، و با امکاناتی که از برای همین وقت تلف نمودن مهیا شده، چه میزان هزینه در حال اتلاف است. واقعا حرص میخوردیم و به بی عقلی دست اندرکارانی که هیات علمی را به آموزش سربازی میکشاندن کلی بد و بیراه میگفتیم.
پرده دوم:
اخیرا یک پایان نامه فوق لیسانس برای داوری به دست من رسیده است. موضوع پایان نامه، مرتبط با حوزه و تخصص من است و من مشغول خواندن آن. وضعیت آن بطور خلاصه بدین شکل است که چکیده پایانه نامه، تقریبا ارتباطی به موضوع پایان نامه ندارد، بعد حدود 90 صفحه آن کاملا ترجمه بوده و اکثرا مفهوم نیست. دانشجو که تلاش کرده صرفا صفحات را پر کند، و استاد محترم نیز هیچ نخوانده است، ولی با پرستیژ استادانه بر روی صفحه اول مرقوم نموده که (برای دفاع مورد تایید است. نام، امضا) به بخش پیشنهاد و روش دانشجو که رسیدم، بیشتر از قبل تعجب کردم! دانشجو بصورت کلی و نامشخص مطالبی (از نظر خودش ایده) ذکر کرده و هرازچند گاهی یک دفعه فرمولی نوشته که مثلا "زمان کلی اجرای الگوریتم" به صورت زیر است بدون توضیح و توجیه! بعد شروع کرده و نمودارهایی هم رسم کرده، باز بدون هیچ توضیح و توجیهی برای آنها. پایان نامه بدون مقایسه با کارهای مرتبط تمام شده و دانشجو گفته که نتیجه میگیریم "الگوریتم ما بسیار مقیاس پذیر بوده و بسیار مناسب است"! لطفا یکی بیاید حساب کند که هر سال چند دانشجو وارد دانشگاه میشوند و چند ساعت وقت تلف میکنند!
در نهایت ما نفهمیدیم که ((دانشجو)) چه قدر مقصر و ((استاد)) چقدر در این کار مقصرند.
پرده سوم:
اخیرا وظیفه ای به من محول شده که در تدوین ((طرح دوره)) کارشناسی ارشد برای "وب" کمک کنم؛ شاید اسم دوره مثلا شد مهندسی وب. هر چند ابتدای کار اعتقاد کمی به دوره مجزایی برای ارشد وب بودم، ولی با ورود به مساله، لزوم آن را بیشتر حس کردم و کاملا مشتاقانه پیگیری میکنم.
سرا پرده در پرده سرا:
بعضی وقت تلف کردنها بسیار با کلاس است، مثل همین 9 ماه تلاش کردن برای نوشتن پایان نامه ارشد و بعد گرفتن مدرک ارشد. وقتی دفاع کردی کلی پز میدهی که چقدر میفهمی، خدای نکرده استاد هم بشی که علامه دهر میشوی خود به خود و میتوانی همه را پیکسل به پیکسل نقد کنی. سرتا به پا! با همان رشتهی مهندسی و با همان کیفیت مدرکت، میتوانی صدر تا ذیل اقتصاد، صدر تا ذیل فرهنگ، صدر تا ذیل اجتماع را نقد کنی!! (دقت کردهای که یکی از دردهای جامعه ما همین ما مهندسها هستیم با این کارهایمان؟؟) بقیه رشته ها را من نمیدانم، ولی در رشته ما، چه تعداد پایان نامه وجود دارد که از آن خیری، به غیراز کسب مدرک، حداقل به خود دانشجو رسیده باشد؟ خیر رساندن به جامعه پیش کش!! حداقل نفعی که باید نوشتن یک پایان نامه داشته باشد این است که دانشجو نوشتن مطلب علمی و پایان نامه نوشتن را بلد شود.
آیا تدوین یک ((طرح دوره)) خوب مهندسی وب، میتواند مستقل از ((دانشجو)) و ((استاد)) از وقت تلف کردن های باکلاس جلوگیری کند؟!
۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه
امیل
مقداری از کتاب «امیل» روسو را خوانده ام. سالها بود دلم میخواست بخوانمش. به نظرم این نویسنده های فرانسوی هرکدام برای خودشان مکتبی دارند. البته روسو فیلسوفی است که با نوشتن کتاب امیل در قرن هجدهم بحث تربیت و پرورش را به کلی دگرگون میکند و با انتقاد از روش سنتی حاکم در آن موقع حرفهای جدیدی را در راستای جدی گرفتن شخصیت کودک و طبیعت به میان می آورد. هرچند این حرفها برای دوران ما حرف های تازه ای نیستند، ولی روسو این حرفها در دورانی دارد میزند که آموزش دقیقا خطی است. نکته این است که گفته شده کتاب امیل نسل اول انقلاب فرانسه را پرورش داده است.
به نظرم مدل نوشتنش طوری است که پیچیدگی و ادبی بودن و خلاصه باکلاسی کلام برایش مهم نیست انگار میخواهد هرطوری شده مقصودش را دقیقا بفهماند. یک جایی میگوید: «خوانندگان عزیز ببخشید اگر گاهی اوقات آنچه بر سر خودم آمده است برای شما مثال میزنم. اگر بخواهم این کتاب مفید باشد باید از نوشتن آن لذت ببرم: یادآوری گذشته سبب لذت من خواهد شد.»
کلا با اقتدار مطالب را نوشته که امروزه در کتابهای تربیتی دیده نمیشود یعنی روی نظریه اش در بعضی جاها حتی شرط بندی میکند که حتما همین است که من میگویم. ولی شک ندارم کودک امروز بسیار بسیار با امیلی که او در خیالش دارد تربیت میکند متفاوت است.
به نظرم در این دوران کسی نمیتواند چنین کتابی بنویسد که بتواند محور تربیت نسل جدید بشود چون آنقدر رفتار کودکان امروز پیچیده و غیرقابل پیش بینی است که فقط میتوانی approach تربیتی داشته باشی تا اینکه به قوانین استناد کنی و رفتار کنی.
روسو میگوید:
- امیل 12 ساله هنوز خواندن بلد نیست ... پیش از این سن خواندن بای او موجب خستگی و افسردگی است.
- باید اول احترام به حق مالکیت را به بچه آموخت بعد احترام به آزادی اشخاص را.
بدترین نوع تربیت این است که بچه بین آنچه خودش میخواهد و آنچه شما اراده میکنید مردد باشد...
به نظرم مدل نوشتنش طوری است که پیچیدگی و ادبی بودن و خلاصه باکلاسی کلام برایش مهم نیست انگار میخواهد هرطوری شده مقصودش را دقیقا بفهماند. یک جایی میگوید: «خوانندگان عزیز ببخشید اگر گاهی اوقات آنچه بر سر خودم آمده است برای شما مثال میزنم. اگر بخواهم این کتاب مفید باشد باید از نوشتن آن لذت ببرم: یادآوری گذشته سبب لذت من خواهد شد.»
کلا با اقتدار مطالب را نوشته که امروزه در کتابهای تربیتی دیده نمیشود یعنی روی نظریه اش در بعضی جاها حتی شرط بندی میکند که حتما همین است که من میگویم. ولی شک ندارم کودک امروز بسیار بسیار با امیلی که او در خیالش دارد تربیت میکند متفاوت است.
به نظرم در این دوران کسی نمیتواند چنین کتابی بنویسد که بتواند محور تربیت نسل جدید بشود چون آنقدر رفتار کودکان امروز پیچیده و غیرقابل پیش بینی است که فقط میتوانی approach تربیتی داشته باشی تا اینکه به قوانین استناد کنی و رفتار کنی.
روسو میگوید:
- امیل 12 ساله هنوز خواندن بلد نیست ... پیش از این سن خواندن بای او موجب خستگی و افسردگی است.
- باید اول احترام به حق مالکیت را به بچه آموخت بعد احترام به آزادی اشخاص را.
بدترین نوع تربیت این است که بچه بین آنچه خودش میخواهد و آنچه شما اراده میکنید مردد باشد...
اشتراک در:
پستها (Atom)