یکشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۹

Laptop and Sheida

salam
hanooz windows e laptop am ro farsi nakardam vali nazr kardam ke hatman emshab ye posti daashte baasham:D
Man be aarezooye dirineye khodam residam o belakhare baa laptop e khodam baa aramesh e tamaam daram weblog minevisam.
Alan az bimaarestan oomadam vali emshabam khaale nashodam, az tars inke shaaye'e shode ke pars online farda pasfarda mikhad adsl haasho ghat kone man hatman bayad emshab weblogam o update konam, vaaaaaaaay che keyfi mide laptop :D
...alan ke daram posti ke dishab mikhastam bezaram o blogger nazasht ro mizaram dige khaale shodam o SHEIDA khanoom nozoole ejlaal kardan.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

بازی ریاضی با رضا

بر سر اسباب لهو و لعب "تخته" پدر و پسر گرد هم، هر کدام یک تاس در دست، تاس همی انداختند و هر کدام که عدد بیشتری می آورد، به همان میزان از مهره های نفر مقابل دریافت همی نمود. کم کم پسرک کاملا بازی بیاموخت و بعد از گذشت چند بازی، قانون بازی را عوض نمودن کردیم و مقرر گشت هر کس عدد تاسش بیشتر بیاید به اندازه ی عدد تاس نفر مقابل از مهره های طرف مقابل بربدارد. قانون هر دو بازی را پدر جاری ساخته بود و تلاش همی کرد که ایده ای هم از زبان پسرک 4 ساله اش جاری شود! بازی پدر و پسر بر همین منوال میگذشت که به ناگه پسرک که کمی از محاسبات و خواندن اعداد عجیب تاسها خسته مینمود گفت: بابایی یه قانون دیگه! بگم چه جوری؟ پدر نیز در اوج خوشحالی جواب همی داد بر پسر که بازگو قانون بازی ات را، که بالاخره توانستم ریاضی بر پسرک بیاموزم.
رضا: بابایی بیا مهره ها رو بچینیم روی هم، بعد تو با تاس خودت مهره های من رو بزن، منم با تاس خودم مهره های تو رو میزنم!

عاشقانه هاي ماماني و رضا

...
ماماني: رضا عشق مني!
رضا: ماماني من عشقت نيستم پسرتم
ماماني: باشه پسرمي! رضا ميدوني عشق مني يعني چي؟
رضا: نه!
ماماني: يعني اينکه خيلي خيلي خيلي دوستت دارم.
:(رضا بعد از کمي پردازش و تفکر و از آنجايي که اکثرا نقش کارگرداني تو بازي يا همه جا داره)
ماماني بازم بگو رضا عشق مني!
...


چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

در اثر آهنگی که صبح تو ماشین شنیدیم;)

با آهنگ بخونین:
شادی رضایت قناعت آرامش لذت خوشحالی هدیه بازی بگوبخند قهقهه قلقلک خوش خیالی پرواز گرمی گرما گرم شدن گرما بخشیدن شیرین شدن بودن خوردن شنیدن
س

سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

قصه برای آقا رضا

رضا در تختخواب: بابایی یه قصه بگو که توش یه جنگل پر از حیوانات مختلف باشه و دو تا مار هم داشته باشه که ....
بابایی دراز در کنار تخت اقا رضا: یکی بود یکی نبود یه جنگل پر از حیوانات مختلف بود و دو تا مار هم داشت توش! یه روز یک خرسی ....
دو دقیقه بعد، رضا: بابایی بابایی چرا میگی شرکت! چرا میگی جلسه. قصه رو بگو. تو جنگل مار بودش ها، جلسه نبودش که!!
من: ها؟! چی؟ من کجام؟! ;)

اره این روزها فکر و ذهنم خیلی با شرکت مشغوله. قصه های اخر شب رضا رو هم خراب کرده :)

موعظه آقا رضا

بابایی (با حالت نیمه عصبی): "اقا رضا باید حرف بابایی رو گوش کنی، چند بار بگم یه حرف رو! اخه بابا من خسته شدم، من هی میگم این کارو نکن، شما انجام میدی. اصلا باید حرف بزرگتر......"

داشتم این حرفها رو میگفتم که کم کم احساس کردم رضا کاملا داره به حرفم گوش میکنه، بنابراین با حس روشنفکری اول به خودم مسلط شدم و بعد ادامه دادم:

"... اصلا منظور من این نیست که من هر چی میگم تو بگی چشم! تو باید استقلال نظر هم داشته باشی، باید خودت هم فکر کنی، نظر همه رو بدونی و بعد هم تصمیم بگیری. مستقل باش، ولی کاری نکن که بقیه فکر کنند که به حرف بقیه گوش نمیدی...."

رضا که اروم و بیصدا بود و من کاملا روشنفکرانه اون رو نصیحت میکردم، یهو در جواب موعظه ی من (که کم کم هیچی نمیهفمید از بس قلمبه صحبت میکردم) گفت:

"بابایی جیش داری تو؟!"




تعادل

نوعی تعادل هست که تنها در یک نقطه برقرار میشه و این نوع تعادل با اندک ضربه ای به هم میریزه.
س

تا فاز چندم؟

فقط میخوام سریع فاز سوم رو هم بدیم و بقیش بیفته گردن تیم یو آی و من خلاص. یه محصول بدیم تموم شه بره. میترسم نتونم تا آخر بکشم.

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

به در کردن خستگی یک روز کاری

ماشین رو طبق معمول زدم رو پل جلوی در خونه بغلی مهد کودک و رفتم دنبال رضا. اتفاقا بیشتر از 7-8 دقیقه طول کشید چون میخواستم از خاله زهرای مدیر بپرسم که قضیه ی این کیک عنکبوتی چیه که باید برای آپ گرید شدن بچم به کلاس بالاتر ببرم...
با رضا خوشان خوشان برگشتیم سمت ماشین که دیدم به به چندین آقا پسر خوش تیپ و یه خانوم خوش تیپ تر مشغول پنچر کردن ماشین مای بیچاره اند. .... آخه چرا ؟؟؟ خب جلوی خونه مردم ماشینو گذاشتین رفتین... تو ایین نامه نیومده که میتونین این کارو بکنین...
ما هم رفتیم پیش خاله زهرا که بیاااااااااااااااا اینا رو بزن..... بالاخره از همون آپارتمان یکی اومد چرخ و عوض کرد و ما راه افتادیم ..
ولی من هنوز به نتیجه اخلاقی نرسیدم که اون خوش تیپهای مربوط به اون واحد تجاری طبق آیین نامه پنچر کردن یا من خلاف آیین نامه ماشین بردم تو کوچه یا بردن رضا به اون مهد کودک خلاف آیین نامه است!!! نمیدونم
عوضش رفتیم جلو نونوایی آقا رضا فرمودن بازه مامانی بربری بگیریم. مامانی هم که حال نداشت پول آقا رضا تشریف بردن نونو بگیرن آقا گفت چند تا میخوای رضا هم گفت هزارتا!! 150 تومن و گرفت و یه نون به رضا داد. با کمال افتخار آقا رضا هم امشب به همه اعلام کرده که خودش تنهایی رفته هزارتا نون خریده.

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

شاید نباید دیگر نخواهم رفت؟!!

برای اولین بار بعد از انتخابات منم رفتم که همراه بقیه باشم تو راهپیمایی. مرخصی گرفتم و با بچه ها رفتیم. اولین و آخرین بارم بود. خیلی وحشتناک بود. ضربان قلبم لحظه ای آروم نشد تا وقتی که به کوچه شرکت برگشتم. آدمها یا میترسیدن یا میترسوندن. ابزارالات ترسناک برای ایجاد فضای وحشت. به هر طرف که میرفتیم من از ترسم میگفتم بچه ها برگردیم. فقط فکر میکردم اگه اتفاقی بیفته رضا چی میشه.
سارا

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

انرژی میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!
ارائه فردا ...نمفهمم واقعا چرا اینقدر سختمه ارائه کردن ... هر بار همین قدر استرس ...
به رضا فکر کردن چقدر میتونه بم کمک کنه؟؟؟؟؟
سارا

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

من مامانم :)

اصلا بعضی وقتا همینکه آدم فکر میکنه مامانه کلی آرامش خیال پیدا میکنه و احساس شکر به خاطر مامان بودن و واقعا ایمان دارم که هندونه نیست زیر بغل خودم میدم که یه نعمتم.

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

گلایدر



رضا و علاقه به پرواز- جمعه یک آبان هشتاد و هشت

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

رضا در 29 مهر 88


29 مهر 88، صبح زود، حیاط مجتمع، رضا با کیف و لوازم به سمت مهد کودک